داستان

اين نوشته ها رو دنبال كنيد ، نمي دونم برداشتتون چيه ، اما خوشحال ميشم نظراتتون رو بگيد

هنوز اسمي براش انتخاب نكردم ... احتمالا ادامش ميدم ... مي دونم بي مقدمه شروعش كردم .... اين نوشته شايد واقعيتي باشه كه اتفاق افتاده ...اين نوشته رو قبلا خيلي كلي شنيدم ...اگه بتونم مي خوام به طورذهني يك داستان كامل ازش بسازم

* * *

وارد اتاق شد نگاهم مي كرد وحرفي نمي زد

بهش گفتم : سلام ....... سرش رو تكون داد و هيچ حرفي نزد .... بهش گفتم :اين سلامِت بود ...جوابي نداد

گفتم : حرفي بزن، بگو ببینم حالت خوبه؟؟ ........ گفت : از حالتم كه معلومه خوبم .....یک جوری بود ،بهش گفتم : قهري باهام ؟! ... گفت : نه و نگاهش رو از من روبود يواشكي .....

گفتم : چه خوب ، ميگي قهر نيستي باهام اما نگاهتو از من يواشكي دور ميكني .... آهي كشيد وچشماشو بست

گفتم : چته؟؟ چيزي شده ؟؟ ...... گفت : هيچي فقط ... حرفش رو ناتموم گذاشت

گفتم بهش : كاري داشتي ..... گفت : آره و رفت طرف پنجره و بيرون رو نگاه مي كرد مي خواست حرفي بزنه اما نمي دونست از كجا شروع كنه ، بعد از كمي مكث به آرومي ، گفت : آمدم براي خداحافظي

دلهره عجيبي تو دلم افتاد ...بهش گفتم :نه اصلا حالت خوب نيست ...معلوم هست چته؟؟

گفت :حالم خوبه ...مي دونم چي دارم ميگم ...حرفم كاملا جدي بود

به تمسخر گفتم بهش : حالا كه مي بيني عاشقت شدم مي خواي اذيتم كني ....باشه قبول اما بگو چرا؟؟

با دست اشاره كرد به غروب ... گفت : ببين غروب چه زيباست !!

از حركاتش معلوم بود داره طفره ميره .... گفتم بهش : اين حرف يعني كه چي ؟؟! چي مي خواي بگي ؟؟

گفت :همه چيزبين ما تموم شد خيلي راحت انگار يك قصه شيرين بود با پايان بد ،شايد اين رابطه افسانه بود يا خيال

ديگه بغضم گرفت اشك توي چشمام حلقه بسته بود .....

گفتم بهش : نگام كن و بگو چي شده ...معناي اين حرفات رو بگو ....

نگاهشو كه خيره بود به آن غروب برگردوند ..... ديدم كه اشكاش جاري شده !!!

در جوابم گفت : مي خواي بهت بگم هر چي رو كه تو دلم ........ گفتم : بگو گوش مي كنم

گفت : جرأت داري تا آخرش گوش بكني .... گفتم : آره ، بگو

گفت : باشه ميگم برات ... چند قدم برداشت و تكيه داد به ديوار ، سرش رو كج كرد ، طوري كه فهميدم بازم داره غروب رو مي بينه .... بعدش گفت : خيلي دوستت دارم ، برام مهمي خيلي زياد ، ولي روزگار با ما سرلجبازي داره

نگاهشو برگردوند به طرف من وگفت : براي من فرصتي نمونده ، اما تو براي زندگي فرصت داري

خواستم حرفش رو قطع كنم كه ، گفت : بذار برات بگم ، مي خوام كه حرفم رو قطع نكني

به چشماي پر از اشكش خيره بودم ، لرزش تنش رو خوب احساس مي كردم ، خواست ادامه بده ، باز هم مكثي كرد ولي اين بار ديدم دستش رو دراز كرده ، تو دستش يك پاكت نامه بود گفت : بگير تو اين نامه حرفامو نوشتم

نامه رو گرفتمو نگام هنوز به اشكاش خيره بود ،انگار اشك چشماش داشت باهام حرف ميزد

گفتم بهش :خودت بگو ،باز چي شده ،انگار اين تو هستي كه جرأت گفتن نداري

گفت :آره جرأتم رو با جرأتت از دست دادم

هنوز نگاهم به نگاهش خيره بود كه منو بوسيد و رفت به طرف در اتاق وگفت : خداحافظ عزيزم

دنبالش نكردم تا بگم نرو ....وقتي به خودم آمدم كه رفته بود و پاكتي كه تو دستم بود رو باز كرده بودم

يك نامه به همراه يك برگه آزمايش ....تنها حرفي كه از ميان نوشته هاش بيشتر به چشم مي خورد كلمه سرطان خون بود

ودر پايان نوشته هاش نوشته بود ... خواهش مي كنم سراغمو نگير ... برو دنبال سرنوشت خودت .... موفق باشي

از آن جريان يك هفته گذشت ، يك هفته بود كه در به در سراغشواز همه كس مي گرفتم ، اما بي نتيجه بود

انگار اصلا وجود نداشته ، هيچ ردي از حضورش هيچ كجا باقي نذاشته

حالا ديگه جز دعا كردن براي برگشتش كار ديگه اي از دستم بر نمي ياد

شايد تقصير خود منه ، شايد اگه كمي زودتر به خودم ميومدم الان كنارش بودم ، بذاريد از روز آشنايم با اون بگم

يادم مي ياد روز اول آشنايي ما توي محيط دانشگاه بود ، يك روز بهاري و زيبا

رشته من پزشكي بود و سحر تو زمينه نقاشي وگرافيك تحصيل مي كرد

خيلي اتفاقي با هم آشنا شديم ، اون روز رو خيلي خوب يادمه ،

من ودوستم رفته بوديم بانك تا از حسابم مبلغي پول بردارم ، اون هم اونجا بود

زياد توجه نداشتم بهش ، راستش حواسم به ساعت بود كه هر لحظه امكان داشت دير بشه واستاد بره سر كلاس

آخه ممكن بود استاد ، من رو كه باهام خيلي چپ افتاده بود رو راه نده تو كلاس ،پول رو كه گرفتم متوجه شدم دوستم كنارم نيست ، پشت سرم رو كه نگاه كردم ديدم توي دستش يك چيزيه ، بهش گفتم بريم ديگه ، الان استاد مي ياد و من يكي رو راه نميده تو كلاس ...بدو بريم

يك دفعه آستينم رو گرفت وگفت : سامان ، يك سحر خانومي كارت دانشجویش رو يادش رفته ببره

كارت رو از دستش گرفتم و گفتم : بعد از كلاس ميريم و كارتش رو بهش ميديم ،بدون هيچ توجه اي به كارت ، اون رولاي كتاب گذاشتم ودست سعيد رو گرفتمو كشيدم دنبال خودم ، وقتي به كلاس رسيديم دير شده بود واستاد هم يك ضد حال حسابي به من و دوستم زد ولي بخير گذشت .

بعد از اتمام كلاس رفتم خونه ، به طور كلي هم از كارت يادم رفته بود ، من يك اتاق براي خودم نزديك دانشگاه كرايه كرده بودم و تنها زندگي مي كردم ، ضمنا خانواده من توي شيراز زندگي مي كنند .

بعد از رسيدن به خونه جزوه ها وكتابها رو پرت كردم روي تخت و رفتم سراغ يخچال تا يك چيزي براي خوردن پيدا كنم

وقتي آمدم توي اتاق و روي تخت دراز كشيدم متوجه كارت كه از لاي كتاب بيرون آمده بود شدم ،كارت رو برداشتم ...عكسش با چهره اي متين و آروم نظرم رو جلب كرد ، اما آن موقع هيچ احساس خاصي بهش نداشتم ، تا اين كه روز بعد تو دانشگاه با دوستم دنبال سحر مي گشتيم .

اول از بچه هاي كلاس خودمون شروع كرديم تا ببينيم كسي مي شناسدش يا نه ، تقريبا هر كدوم از خانم ها يك متلكي بار منو و دوستم كردن و حسابي سر به سرمون گذاشتن ، ولي تونستيم ساعت كلاسيش رو از يك نفر كه مي شناختش بپرسيم وهمون موقع بريم سراغش ، از شانس خوبمون توي سالن بود و داشت با چند تا از دوستاش صحبت مي كرد

صداش كرديم از دوستانش جدا شد و بعد از سلام و احوال پرسي ، دوستم كه توي كش دادن يك جريان معركست وكسي به پاش نمي رسه شروع كرد به چرت وپرت گفتن ، اول من چيزي نگفتم ، چهره آروم وجذابش منو محو خودش كرده بود ، طنين صداش آرامش خاصي بهم مي داد ، دلم نيومد بذارم سعيد گوش سحر رو با چرت وپرت هاش پر بكنه .

حرف سعيد رو قطع كردم و كارت رو نشونش دادم و براش توضيح دادم چه طوري وكجا كارت رو پيدا كرديم .

سعيد هم به خاطر اينكه رو حرفش پريده بودم ، ما بين حرفهام مزه مي ريخت ، بعد از تشكر جانانه سحر و جدا شدن ازش ، همراه سعيد مسيري رو طي كردم ، ما بين راه هيچ حرفي نزدم وساكت بودم

اصلا نمي دونم سعيد چي ميگفت ، فقط جاي جالبش اينه كه ، منو سعيد روي يك صندلي نشوند ، من هم كه حواسم هنوز پيش سحر بود ، متوجه نشدم سعيد داره ليوان رو پر آب ميكنه تا رو سرم خالي كنه .

با خالی کردن آب رو سرم منو ازجا پروند و منم تا مي تونستم دنبالش كردم وحسابي حالشو گرفتم ، سعيد هم مدام اذيتم مي كرد و مدام تكرار مي كرد هي بسوزه پدر عاشقي ... آره از اون روز به بعد به بهانه هاي مختلف سراغش مي رفتم ، تا بلاخره بعد از يك سال دوندگي تونستم نظر سحر و خانواده سحر رو به خودم جلب كنم ، من وسحر هر روز بيشتر از قبل به هم علاقمند مي شديم . جریان آشنایی من وسحر خیلی اتفاقی بود و باعث شد من علاقه شدیدی بهش پیدا کنم .

توی اون مدتی که ازش بی خبر بودم ، نتونستم بیکاربشینم ، مدام هم خودم رو ملامت می کردم که اگه کمی زودتر به خودم میومدم الان این طور سرگردون و نا امید از همه کس نمی شدم ، با خیلی ها تماس گرفتم ، متاسفانه مدت زیادی هم نبود که خانواده سحر اسباب کشی کرده بودند ، راستش هنوز آدرس منزل جدیدشون رو سحر به من نداده بود ، و از خانواده سحر هم بی اطلاع بودم ، خانواده سحر از علاقه شدید من به اون خبر داشتن، حتی خواهر کوچیکتر سحر، اون هم از رابطه نزدیک ما خبر داشت ، اما معلوم بود خیلی وقته سحر متوجه بیماریش شده واز قبل فکر همه چیز رو کرده بوده ... حتی هیچ کدوم از دوستاش خبری ازش نداشتن ، از ادامه تحصیل هم انصراف داده بود و با دانشگاه تصویه حساب کرده بود.

انگار آب شده بود رفته بود تو زمین ، انگار تمام لحظه های بودن با اون رو خواب دیده بودم ...

اصلا باورم نمیشد ، سحر نخواد منو دیگه ببینه ...بدون اون وضعیت روحی وجسمی من هم چندان خوب نبود

داشتم لحظه هام رو از دست می دادم وهیچ کاری هم از دستم بر نمی یومد ، تنها به این امید انتظار می کشیدم که شاید سحر تصمیمش عوض بشه یا خانواده سحر با من تماس بگیرن.

دوستم سعید هم تمام سعی خودش رو کرده بود تا کمکی به من بکنه ...اما اون هم کم کم از همه جا و همه کس نا امید شد و دیگه نمی دونست چطوری کمکم کنه . طفلک سعید نمی دونست نگران من وسلامتیم باشه یا دنبال مشکلات خودش یا به فکر پیدا کردن سحر عزیز من .

بلاخره بعد از چندین هفته انتظار نزدیک ظهر زنگ تلفن به صدا در آمد ، سعید اون لحظه پیشم بود و اون به تلفن جواب داد

از طرز صحبتش فهمیدم خبری شده ، بعد از کمی صحبت گوشی رو که گذاشت ...رنگش کلا پریده بود .... وقتی ازش سوال کردم ....فقط ساکت بود وتا چند ثانیه حرفی نمی زد ...سرش رو پایین انداخته بود وفکر می کرد چطور بگه ...وقتی بلند سرش داد کشیدم که کی بود ؟؟ چی شده ؟؟ سحر بود ؟؟

نگاهم کرد وگفت آمده شو باید بریم ...با تعجب گفتم کجا ؟!

جواب درستی نداد و گفت اگه می خوای بفهمی چی شده زود حاضر شو با من بیا . بعد سریع یک تاکسی گرفت و تو طول مسیر هیچ جوابی نمی داد ...فقط می گفت بلاخره می فهمی ، چون خود من هم هنوز نمی دونم جریان چیه.

جلوی یک کافی شاپ پیاده شدیم ... وارد کافی شاپ که شدیم ...سعید جایی رو برای نشستن انتخاب کرد و من هم به دنبالش رفتم و رو صندلی کنارش نشستم .

یک مقدار اطراف رو نگاه کردم و به سعید گفتم : لعنت به تو، بگو با کی صحبت کردی ؟؟ چرا اصلا آمدیم اینجا ؟؟ زود باش بگو چرا ... ؟؟؟ یک دفعه سعید ما بین حرفهام پرید وگفت : سامان می تونی کمی صبر کنی یا ....

یک دفعه در ادامه حرفش اشاره کرد به سمت در و گفت : خودش آمد .... اون تمام سوالاتت رو جواب میده

نگاهم رو که به طرف در برگردوندم ، دیدم خواهر سحر ، داره آهسته به طرف ما میاد ...از دیدن خواهر سحر که اسمش سارا بود خیلی خوشحال شدم ،از جا بلند شدم ، اما از چهره سارا معلوم بود که انتظار دیدن منو اونجا نداشته ...با شک وتردید خاصی سلام کرد و به سعید گفت : من خواهش کردم از شما تنها بیاین ، اون لحظه وقتی حرف سارا رو شنیدم خیلی ناراحت شدم ، سعید می خواست جواب بده که من سریع گفتم : سارا خانم من حق دارم بدونم سحر کجاست ؟ چرا هیچ خبری از خودش تو این مدت نداده ؟؟ بهتره که حرفهایی که می خواید به سعید بزنید به من بگید ...من تحملشو دارم ،همون طور که تا به امروز تحمل کردم ؛

پس خواهش می کنم بشینید ... سارا کاملا ماتش برده بود بدون هیچ حرفی نشست ...

بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش گفت : من متاسفم اما انگار دوست شما هم مثل من جرأت نکردن حرفهای منو به شما بزنند ..اما باشه حالا که این طور می خواید من خودم همه چیز رو در مورد سحر میگم ،هر چند شما تا حدودی از حالش خبر دارید .

من هم نتونستم طاقت بیارم ، حرفش رو قطع کردم وگفتم : خبر دارم ؟! ... من از چی خبر دارم ...الان چندین هفته ، از رفتن سحر گذشته و از حال و وضع وموقعیتش خبر ندارم ....

اون لحظه انگار فقط دوست داشتم تمام انتظار بی پایان رو و هر چی تو دلم جمع شده بود سر سارا خالی کنم .

چرت وپرت زیاد تحویل سارا دادم ... تا این که سعید سرم داد کشید وگفت : سامان بسه ، بذار سارا حرفش رو بزنه

بعد هم به سارا گفت : کمی حق رو به سامان بدید ، تو این مدت بدجوری ریخته به هم ...از سحر بگید ...همون چیزهایی که پشت تلفن گفتید رو هم زحمت بکشید دوباره بگید ، چون من به سامان حرفی نزدم

من که حسابی ناراحت بودم ،هاج و واج به سعید وسارا نگاه می کردم ، انتظار هر خبر بدی رو داشتم ولی منتظر بودم تا سارا برام همه چیز رو تعریف کنه ، سارا اول نگاهی به من انداخت و بعد هم سرش رو پایین انداخت وشروع کرد به گفتن حرفهایی که من مدتها منتظر شنیدنش بود ، سارا هم مثل سحر آروم و آهسته حرف میزد ... از همه جریانات گفت ، از این که سحر تو چه وضعی قرارداره و نمی خواد کسی رو ببینه ، از این که تا چه مدت دیگه دکترها گفتن زنده می مونه و ازاحساس سحر نسبت به من تو این مدتی که از من دور بوده گفت.

سارا تقریبا نزدیک یک ساعت ونیم صحبت می کرد ومن بدون هیچ حرفی گوش می کردم ، خیلی خودم رو کنترل می کردم تا اشکم سرازیر نشه ، محیط طوری نبود که من راحت جلوی دوستم وخواهر سحر گریه کنم .

ولی بذارید خلاصه حرفهای سارا رو بگم شاید این طوری بهتر باشه و شما هم متوجه میشید ، توی این زمان از چه چیزهایی سارا بیشتر حرف میزد .

سارا می گفت : سحر نمی خواد کسی رو ببینه ، می گفت کاملا افسرده شده ، گاهی عکس هاش رو نگاه می کنه ، گاهی نقاشی می کنه ، گاهی با سیستم گرافیک کار می کنه ، ولی همه نقاشی ها و کارهاش بی رنگ و روح شده ، می گفت انتظار رسیدن زودتر مرگش رو داره ، می گفت دکتر ها گفتن حداکثر تا چندین ماه زنده می مونه ، می گفت سحر داره لحظه هاش رو تو تنهایی اتاقش به پایان می رسونه ، از خونه بیرون نمیره ، ولی برای نشکستن دل مامان و بابا و من ، لبخند بی روحش رو از لباش حذب نکرده ، همیشه لبخندش رو لبشه ولی تو تنهایش کارش گریه است .

می گفت با این که از نظر ما افسرده شده ولی خوب تونسته تا امروز خودش رو کنترل کنه و کار غیرعادی ازش سر نزده ، همون شخصیت همیشگیش رو داره ولی از درون داره می پوسه واز بین میره ..... وخیلی چیزهای دیگه ، بخصوص از حرفهای سحر در مورد من گفت و این که چقدرسحر دلش می خواست بیشتر توضیح بده در مورد بیماریش اما نتونسته واز من توی این مدت مدام یاد می کرده ...

بعد ازاتمام صحبتهای سارا در مورد سحر، من از سکوت چند ثانیه ای اون استفاده کردم و از سارا خواستم منو ببره پیش سحر تا باهاش صحبت کنم ، سارا اول مخالفت کرد ، چون می گفت سحر اگه بفهمه من اومدم پیش شما ناراحت میشه ، ولی وقتی بهش گفتم ، پس منظورت برای گفتن این مطالب به سعید و باخبر کردن من از حال سحر چی بوده ؟؟ ....نتونست چیزی بگه وگفت باشه اما امروز نه ، فردا ، الان دیگه دیره ، فردا صبح همین جا قرار بذارید ساعت 7 ، تا هم من به مامان وبابا بگم وهم شما بتونید بیشتر کنارش باشید وباهاش حرف بزنید .

من هم قبول کردم هر چند می دونستم تا صبح خوابم نمی بره والتهاب دیدنش منو بی قرار میکنه ، ولی حرف سارا رو قبول داشتم ، باید شرایط برای حضور من توی خونه آنها آماده بشه ، هر چند من وسحر به هم مَحرم هم بودیم برای اینکه بتونیم ارتباط صحیح ودرستی با هم داشته باشیم ولی تو شناسنامه ثبت نشده بود ، برای همین لازم بود همه آماده بشن حتی خود من .

بعد از جدا شدن از سارا ، سعید که حال من رو خوب درک می کرد من رو تا نصف شب این طرف وآنطرف برد از پارک گرفته تا فضاهای سبز و بدون دود خارج شهر ، ومنو آماده می کرد برای رو به رو شدن با سحر.

سعید به من می گفت ، باید سعی کنی ، موقع دیدنش ، اشک هات رو سحر نبینه و خیلی عادی برخورد کنی انگار چیزی نشده واتفاقی نیوفتاده ، می گفت طوری رفتارت روکنترل کن که به نظر برسه فقط به خاطر ندیدنش تو این مدت آروم وقرار نداشتی واگه هم اشکت سرازیر شد نشون بده این اشک ، اشک دیدار مجدد اونه ،نه چیز دیگه ...

می گفت : براش دلسوزی نکن ، اون به امید احتیاج داره ، امـــیـــــد ....

حرفهاش خوب بود ومفید اما امکان نداشت اشکم جاری نشه ، من که با اسمش اشک تو چشمام جمع میشه چطور موقع دیدن سحر جلوی اشک ریختنم رو بگیرم ، این امکان نداره .

بعد از رفتن به خونه ، روتخت دراز کشیدم ، دیگه خواب به چشمام حروم بود ، چشمام تا سحر رو نمی دید ، برای خواب بسته نمیشد ، ولی تمام فکرم روی کلمه « امــیـــد » که سعید گفته بود ، متمرکز شده بود .

با خودم میگفتم چطور به سحر امید بدم وقتی از دست هیچ پزشکی کمکی بر نمی یاد وهمه جوابش کردن ، به غیر از خدا ، کی می تونه ، سحر رو به من برگردونه ، کی می تونه معجزه کنه و سحر منو شفا بده و بیماریش رو درمان کنه .

ساعت از یک هم گذشته بود احتیاج به یک همصحبت نزدیک داشتم ، به یاد مادرم افتادم وتصمیم گرفتم همون موقع زنگ بزنم شیراز و با مامان صحبت کنم ، اون ودعاهاش همیشه آروم کننده من بوده ، با اینکه دیر وقت بود اما تماس گرفتم .

بعد از تماس گرفتن ... مثل همیشه ، مادرم گوشی رو برداشت ، از صداش معلوم بود از خواب بیدارش کردم ، وقتی صداش رو شنیدم ، بدون هیچ معطلی گفتم مامان سلام ... وقتی مادرم صدای منو شنید وجواب سلام منو داد گفت چی شده پسرم این موقع شب تماس گرفتی ...در جواب گفتم هیچی ، می خواستم حالتون رو بپرسم ، ولی مادرم منو خوب می شناخت .

به من گفت : می دونی که حالم خوبه ، ولی تو خوب نیستی ، بگو مادرجون چی شده من گوش می کنم ؟؟؟

اشک تو چشمام حلقه بسته بود وحرف مادرم اون لحظه شکننده حلقه بسته اشکم بود ونتونستم خودم رو کنترل کنم ، حق حق گریه من ، اون موقع برای مادرم تازگی داشت ، مادر آروم بود وحرفی نمی زد ولی فقط تکرار می کرد گریه آرومت می کنه پسرم ، ولی حرف بیشتر آروم کننده دلت می تونه باشه ، بعد از کمی گریه ، تمام ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم .

مادرم هم سحر رو می شناخت ، آخه به خواست مامان منو وسحر بعد از آشنایی برای ارتباط درست وبهتر محرم هم شده بودیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم .

مادر تمام حرفهای منو گوش کرد وحرفم رو قطع نکرد ، بعد از اینکه به مامان گفتم کی می تونه معجزه کنه وشفای سحر رو بده

مادر حرفم رو قطع کرد ، واز من پرسید : تو نا امید شدی ؟؟ ... در جواب گفتم : نه ، ولی امید چه فایده ای داره وقتی می دونم سحر رو از دست میدم ....

یک دفعه مادرم گفت : یکی هست که اگه امید داشته باشی و توکلت به خدا باشه می تونه کمکت کنه .

بدون هیچ صبری گفتم کی؟؟....

مادرم گفت : کسی که خیلی ها رو شفا داده ، ضامن خیلی ها پیش خدا شده ، به اسم ضامن آهو همه میشناسنش .

گفتم : امــام رضا ... مادرم گفت : آره آقا امام رضا ، تنها امید تو وسحر بعد از خدا میتونه باشه .

بعد از اینکه اسم آقا رو بردم و مادر هم ادامه داد و بیشتر از امام رضا گفت، منو خیلی آروم کرد ،انگار قلبم آروم شده بود وامیدم تقویت شده بود ، بعد از کمی صحبت با مادر وخداحافظی ... تا صبح تو فکر حرفهای مادر بودم و اینکه حالا بهتر می تونم با سحر برخورد کنم ... خیلی خوشحال بودم .

اگه بگم صد درجه تغییر کرده بودم وحالم عوض شده بود نباید تعجب کنید ، شاید شما هم اگه جای من بودید همین حالت بهتون دست می داد ، شاید از الان لحظه شماری می کنید که بلاخره چی شد و یا حدس زدید وحرفهای منو تا آخر خوندید واحتیاجی به تعریف نداره اما بذارید تا آخر تعریف کنم وشما شنونده وخواننده حرفهام باشید و تا آخر منتظر باشید ببینید سرانجام این عشق چطور ختم شد.

صبح روز بعد سر ساعت منتظر خواهر سحر شدم ،یک عکس هم از حرم امام رضا با خودم آورده بودم و زیر لباسم گذاشته بودم تا ، تا نخوره .... سارا آمد اما تنها نبود با پدرش بود ، پدر سحر هم از چهره گرفته و غمگینش معلوم بود ، احتیاج به یک هم صحبت داره ، وقتی چهره شاد منو سارا و پدرش دیدن ، مطمئناَ خیلی تعجب کردن .

آخه سارا تا روز قبل منو بدجور به هم ریخته وداغون دیده بود وحالا منو با چهره شاد وخوشحال میدید ، شاید تصور کردن اون لحظه من به خاطر اینکه قراره سحر رو ببینم خوشحالم.... نمی دونم ، ولی بعد از سلام واحوال پرسی ، پدر سحر منو طوری بغل کرد که احساس کردم تمام غم تو دلش رو داره به من منعکس میکنه.

همون طور که بغلم کرده بود گفتم : پدر همه چیز درست میشه ، نگران نباشید ... پدر سحر وقتی من رو از آغوشش رها کرد ، توی چشمام نگاه کرد وسعی کردم بهش احساسم رو بفهمونم ، اشک تو چشماش جمع شده بود ، و لبخند تلخ پدر سحر که اصلا دلنشین نبود بیشتر نگرانم می کرد ...بعد ازمن خواست سوار ماشین بشم ،تو مسیر راه زیاد صحبت نکردیم تا رسیدیم به خونه وقتی پیاده شدیم ، مادر سحر در رو روی ما باز کرد ، حرف زیادی مادرش نتونست بزنه ، بغضش گرفته بود ، ولی خیلی جلوی خودش رو گرفت ، تا بغضش نشکنه ... بیشترین حرفی که بین ما رد وبدل شد یک احوال پرسی خشک وبی روح بود . مادر سحر من رو به دراتاق سحر راهنمایی کرد ، خواهر سحرهم تا دم در اتاق آمد و به من گفت : شاید برخورد خوبی نکنه ... من سرم رو تکون دادم به نشونه اینکه می دونم ، و در اتاق رو زدم ...

صدای آرومش تنم رو لرزوند ، آروم گفت : در باز ، بیا تو ...

نمی دونست قراره من وارد اتاق بشم ... وقتی رفتم توی اتاق داشت نقاشی می کرد ، پشتش به من بود، درست نمی دونم چی میکشید ولی سیاه قلم کار می کرد .

در رو بستم ، سرش رو برگردوند تا ببینه کیه ... وقتی منو دید قلم از دستش افتاد وسریع از جاش بلند شد .

هوا تقریبا گرم بود و اون هم چیزی سرش نبود وموهاش رو بسته بود و چند تاراز موهاش به صورتش زیبایی خاصی داده بود و یک لباس نخی روشن پوشیده بود ،خیلی لاغر شده بود و رنگش با دیدن من پریده بود ... از دیدن من شوکه شده بود ...

اون لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... دلم براش تنگ شده بود ، مدت زیادی از آخرین دیدار من و اون گذشته بود ، بدنم داغ شده بود و تپش قلبم زیاد شده بود ، نگاه هاش پر از نگرانی و غم بود ، اشک تو چشمام جمع شده بود ولی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم ، خیلی سخت بود اما غیر ممکن نبود برام .

بعد از چند لحظه ، که خوب نگاهش کردم ، بهش گفتم : سلام .... جواب سلام منو داد اما با تردید ، انگار منو تو خواب میدید

من هم اصلا فکر نمی کردم اون رو ببینم و بتونم جلوی اشکم رو بگیرم ، ولی اونقدر سرحال بودم که اون هم تعجب کرده بود

خیلی راحت برخورد کردم ، بهش گفتم : دعوتم نکردی که بیام خونه جدیدتون رو ببینم ، حالا نمی خوای دعوتم کنی بیام وبشینم

کمی نگاهم کرد وبعد هم با دست اشاره کرد به طرف صندلی . رفتم و صندلی رو گذاشتم رو به روی تختش و گفتم خوب ، بشین دیگه ، من رو صندلی می شینم ، تو روی تخت بشین ، چطوره ؟؟؟ ... سرش رو تکون داد ونشست روی تخت .

می دونستم که نمی تونه همون اول به من بگه چرا آمدی یا برو نمی خوام ببینمت ، شاید اون هم تو حال خودش نبود .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بــَـه بـــَـه ، همون عطر همیشگی توی اتاقت پیچیده ...

در جواب سرش رو انداخت پایین وگفت : چرا آمدی ؟؟؟ من که خواستم از تو که فراموشم کنی .

حدسم درست بود تازه به خودش آمده بود ومن رو جلوی خودش میدید ... کمی نگاهش کردم و بعد خندیدم وگفتم : چرت نگو، نه که تو خیلی تونستی منو فراموش کنی ، من هم مثل تو ، نتونستم تو رو فراموش کنم .

نگاهم کرد وگفت : چرا نمی خوای بفهمی من دارم می میرم ، میفهمی یعنی چی ؟؟ ... وادامه داد ... سرطان خون داره تمام وجودم رو از خودش می کنه .

حرفش دلم رو لرزوند اما باعث نمیشد اسم امام رضا رو فراموش کنم و از بهبودیش نا امید بشم ، در جوابش گفتم : خوب از خودت بگو ... منو یک مدت ندیدی ، خوب کم کردی ... خوبه از این به بعد هر وقت دیدم داری چاغ میشی سریع تنهات میذارم تا لاغر بشی ... و خندیدم ... نگاهش پر از غم بود و احساس کردم مثل دیوونه ها شدم براش .

بعد از کمی سکوت گفتم : می دونم . . . اما نباید نا امید بشی ، کارت اصلا درست نبود ... چطور تونستی منو تنها بذاری وبری

سحر فقط نگاه می کرد ، از نگاهش همه حرفهای دلش معلوم بود ، بلاخره سکوتش رو شکست وگفت :

به چی امیدوار باشم ، وقتی می دونم چیزی به پایان این زندگی نمونده ؟

بهش گفتم : نگو به چی بگو به خاطر کی ، تا من هستم تو حق نداری نا امید بشی ، به خاطر من و به خاطر خودت واطرافیانت زندگی کن وامید داشته باش به خدا ، هر چند می دونستم حرفام عجیب بود براش وکمی طفره می رفتم وحرف دلم رو کامل نمی زدم ، اما چاره ای نبود ، اون هم گوش می کرد ، وچیزی نمی گفت .

فقط وقتی که حرف از گذشته و روزهایی که باهاش داشتم رو زدم ... شروع کرد به گریه کردن و گفت : سامان بسه دیگه ...هیچ کس نمی تونه ، منو خوب کنه ، برای من همه چیز تمومه ...نمی خوام چیزی از گذشته بشنوم ،هیچ پزشکی وهیچ دوایی برای بیماری من وجود نداره ، جز صبر ، برای رسیدن به آخر خط .

از جاش بلند شد ، من هم سریع دستش رو گرفتم و گفتم چرا یکی هست ، یکی که خوب من و تو می شناسیمش ، دکتری که هیچ دکتری به پاش نمی رسه ، دکتری که اساس درمانگریش شفاست ، کسی که کافیه فقط نگاهت کنه .

نگاه پر از اشکش رو به نگاه من خیره کرد ، نمی دونست چی می خوام بگم ، اما اشکش رو پاک کرد ومنتظر ادامه حرفم بود

از جام بلند شدم ، گفتم تصمیم با خودت ، اگه خواستی با من بیای تا بریم پیشش ، بیا پایین و بگو ، من میرم پیش پدر ومادرت وسارا . . . منتظرم ....

با لرزش خاص و طنین آروم وگرفته صداش گفت : کجاست ؟؟ .... دوباره که نگاهش کردم : گفت اون کیه وکجاست ؟؟ باید کجا بریم ؟؟؟....

دکمه لباسم رو باز کردم وعکس رو از زیر لباسم در آوردم و دادم دستش و گفتم من امیدم اول به خداست و بعد به امام رضا و اون می تونه حرف منو ضمانت کنه .

بعد هم سریع رفتم از اتاق بیرون ، وگذاشتم کمی تنها باشه و خودش تصمیم بگیره ، باید قبول می کرد وخودش امیدش رو تقویت می کرد ، آنچه که از دست من بر می آمد انجام داده بودم ، حالا باید منتظر عکس العمل اون باشم .

بعد از اینکه از اتاق آمدم بیرون ، بیرون از اتاق خانواده سحر منتظر ایستاده بودن ...از چهره های نگرانشون معلوم بود انتظار دارن بگم سحر چه برخوردی داشته ...

سارا بعد ازچند ثانیه سکوت رو شکست و از من پرسید چی شد ؟؟ چی گفتید ؟؟

نمی دونستم خودم بهشون بگم یا بذارم سحر خودش جریان رو تعریف کنه ، اون لحظه فقط از خانواده سحر خواستم کمی صبر کنند ، چشمهای نگران مادر سحر ، و رنگ پریده پدر سحر و استرس وبی قراری سارا منو خیلی نگران می کرد .

نمی دونستم سحر چه جوابی میده ،ولی آن لحظه فقط دعا می کردم که سحر با رویی باز و خندان و متفاوت از قبل به جمع ما اضافه بشه ... نزدیک به نیم ساعت طول کشید و بلاخره بعد از این انتظار سحر با چهره ای قرمز ولی شاد وخوشحال از اتاقش بیرون آمد . مادر سحر با دیدن اون از جا پرید و به شدت سحر رو تو آغوش خودش جا داد ، آن چهره های نگران هم با شادی قلبی سحر شاداب شده بود ، بعد از چند ثانیه خود سحر شروع به صحبت کرد ...طنین صداش شادابتر شده بود .

نگاه های پرسش گر خانواده سحر به من ، ثابت می کرد که از کارم راضی هستن ، اما سوالشون این بود که من چیکار کردم و چی گفتم به سحر ؟؟؟

سحر اولین صحبتش به من بود وجواب نگاههای خانواده خودش رو هم با صحبتهاش خیلی خوب بیان کرد ، طوری که همه خانواده یک جورایی شوکه شده بودن .

اگه از لحظه به لحظه جریان بخوام براتون بگم باید این طور شرح بدم :

نگاه پر از برق چشماش روخیره کرده بود به من و از چهره قرمز شده اون معلوم بود مدتی گریه کرده ، بدون توجه به اطرافیانش از من تشکر کرد وگفت حاضرم با تو بیام مشهد برای زیارت ، و تا موقعی که آقا امام رضا اجازه بده حتی تا لحظه مرگم پیششون باشم و نزدیکشون زندگی کنم می خوام این لحظه ها رو تو مشهد باشم و آرزوم اینه که اگه زنده نموندم همونجا خاکم کنید و من رو به تهران بر نگردونید ... من دیگه الان برام مهم نیست چند ثانیه یا چند روز یا چند ماه دیگه زندگی می کنم ، این برام مهمه که آقا امام رضا ضامن من هم باشه و منو لحظه مرگم تنها نذاره .

بعد هم نیم نگاهی به طرف خانوادش کرد وگفت : سامان منو برای درمان می خواد ببره پیش بهترین شفا دهنده و ضامنی که دست رد به هیچ کس نمی زنه ، من هم حاضرم برم اونجا ، اما انتظار شفا ندارم ، میرم برای شفای دل و روحم و می خوام زندگی کنم تا زمانی که زمان سفر من هم برسه ، اما باید شما هم اجازه بدید وقبول کنید من وسامان بریم اونجا .

من هم سریع ، قبل از اینکه پدر سحر جواب بده ، حرف سحر رو کامل کردم و به پدر سحر گفتم : اگه اجازه بدید زندگی مشترکمون رو با ازدواجی ساده تو مشهد شروع کنیم و بذارید تا آخرین لحظه کنار هم باشیم .

همون موقع پدر سحر جواب رو داد ،من باورم نمیشد موافقت خودش رو اعلام کنه و دست سحر رو بذاره تو دست من واز من بخواد مراقبش باشم ... سحر هم حرفی نداشت برای شروع زندگی مشترک ، و رضایت خودش رو تو حرفهاش اعلام کرده بود

مادر سحر هم بعد از کمی سکوت گفت : من آرزوهای زیادی برای اولین بچه و اولین دخترم داشتم و دوست داشتم مراسم ازدواج

دخترم بهترین مراسم باشه ولی حالا که این انتخاب شماست و این طور می خواین حرفی ندارم ، سارا هم سحر رو بغل کرد و بوسیدش و به هر دوی ما تبریک گفت .

لحظه ای که همه نشستیم دور هم و چندین ساعت رو کنار هم گذروندیم به این فکر می کردم چقدر سریع همه مسائل رفع شد و هیچ کس هیچ مخالفتی نکرد ... پدر سحر هم خودش به خانواده من تماس گرفت وجریان رو برای اونها گفت ، خانواده من هم موافقت کردن و قرار شد همگی با هم بریم مشهد و خانواده هامون شرایط شروع زندگی رو برامون آماده کنند.

شاید باور نکنید چطور خانواده من قبول کردن ، حتی می دونم آنها هم آرزوهای زیادی برای من داشتن ، اما یک چیز رو مطمئن بودم که کار ، کار مادرم ، اون همه خانواده رو برای پذیرش این موضوع آماده کرده بود .

بعد از یکی دو روز انجام کارهامون ،و رسیدن خانواده من ، همگی رفتیم مشهد و قرار شد تا پیدا کردن یک منزل خوب برای من وسحر و جایگزین شدن ما تو مشهد ،همگی تو یکی از مس

/ 0 نظر / 11 بازدید