خسته شدم

چه کسی می داند که چه تنهاست دلم ؟

هیچ کس از دل من خبر نداره ، کسی نمی دونه چه روزهای سختی رو دارم می گذرونم ،

صبر هم اندازه ای داره ، نمی دونم کی کاسه صبرم لبریز میشه ... ولی دیگه طاقت ندارم

خیلی تنهام ، خیلی . . . چقدر سخته ، میون یک جمع بزرگ قرار بگیری ، ولی تنهای تنها باشی ،

تا حالا چطوری صبر کردم ، که تونستم به این سن برسم ، 20 سال از عمر زندگیم گذشت و تموم شد

الان 21 سالمه و یکی ، دو دونه خاطرات قشنگم ، را دارم لا به لای تلخ ترین خاطراتم گم می کنم.

دلم می خواد یک جای ساکت و آروم پیدا کنم و هر چقدر می خوام بلند ، بلند گریه کنم .

یک بغض نشکسته دارم که سالهاست داره گلوم رو فشار میده و حنجرم رو آزار میده .

یک قلب ترک خورده دارم که هیچ کس ترکهای قلبم رو ندیده ، یک عالمه حرف وشکایت دارم

یک چشم پر از خون و منتظر ، منتظر برای جاری شدن چشمه اشکم .

یک جسم خسته و فرسوده دارم که به نظر میرسه جوون وشادابه .

یک روح آزورده دارم که ذره ، ذره داره از داغ دلم می سوزه و راه فراری نداره جز سوختن .

و احتمالا دلی دارم به بزرگی دنیا که هنوز هم جایی برای نگهداری غم های من داره

و رعایت نمی کنه حال وروزگار بغض نشکسته وقلب ترک خورده من رو که هر آن ممکنه هر دو با هم منفجر بشن .

دلم شاید بزرگ باشه ولی خیلی دیوونه است که فقط به فکر گنجایش خودشه .به فکر ظرفیت بقیه قسمتها نیست .

صبرم رو که قربونش بشم ، صبر نیست سنگه ... یک سنگی که دلش می خواد قلب و بغض نشکسته من رو آزار بده .

دیگه خسته شدم از این همه آدم که فقط یاد گرفتن نصیحت کنند ، فقط یاد دارن بگن ، صبر کن ، چیزی نگو ، حرفی نزن ، درست میشه ، تموم میشه ، . . .

اینها رو من هم گاهی به بعضی ها گفتم ، خیلی خوب می دونم ویادم هست ،ولی ای کاش ما آدم ها به جای نصیحت همدیگه و دعوت به صبر ، توان این رو می داشتیم که به هم کمک کنیم وهمدیگه رو توی شرایط سخت زندگی تنها نذاریم ، به بهونه اینکه نمی خوایم دخالت کنیم ، یا به ما ربطی نداره ، یا اینکه مشکلات خودمون بدتره یا اینکه هر کسی باید به فکر خودش باشه ، یا اینکه به هم بگیم اینها امتحانات الهیه ، برای سنجش صبر وتحمل ما .

قبول دارم خدا داره امتحان می کنه ، اما فقط یک نفر رو امتحان نمی کنه ، همه رو امتحان می کنه تا ببینه چقدر تحمل داریم وچطور به هم کمک می کنیم و چطور با ان مشکل کنار میایم .

چرا بهانه می یاریم که خدا داره تو رو امتحان می کنه صبر کن .... به جای این حرف کاش میشد کمی کمک کنیم به هم برای حل مشکل طرف مقابلمون .

گاهی به جایی میرسم که با خودم میگم ای کاش پسر بودم ، تا می تونستم تکیه گاه خوبی برای مادرم باشم .

ولی بعد از خودم سوال میکنم از کجا معلوم اگه پسر بودم ، نامرد وقدر نشناس نبودم وتوی همچین شرایطی مادرم رو تنها نمی ذاشتم ؟؟ . . .

گاهی هم میگم کاش مثل خیلی ها توان این رو داشتم وخودکشی می کردم ، شاید اگه اعتقادی به خدا نداشتم این کار رو خیلی وقت پیش می کردم ولی متاسفانه می دونم خدایی هم هست که نظاره گر همه ماست و همه چیز رو می بینه و به همه چیز آگاهی داره ، متاسفانه می دونم که بهشت وجهنمی هم هست ....

گاهی هم با خودم میگم من که این دنیا رو ندارم ، می دونم انقدر هم گناه کردم که اون دنیا رو هم از دست میدم ، پس قید همه چیز رو بزنم و خودکشی کنم . اما بعد . . .

این یکی دو روزه فقط کارم شده گریه و نگرانی از اتفاقات بعدی که قراره بیفته ،نوشتم یا پدرم رو میکشم یا خودم رو ، اما میدونم این کار هم جرات می خواد که من ندارم ، این بار هر حرفی به مامان میزد من جواب میدادم ، تنها من نبودم که حاضر جواب بودم و از هیچ حرکت وحرفی نمی ترسیدم ، خوشبختانه خواهربزرگترم هم بود ، باز هم اون اول با آرومی باهاش حرف زد که دهنشو ببنده وهیچی نگنه ، ولی من می دونستم اون با ارامش حرف تو گوشش نمیره ، باید سرش داد میزدم تا بفهمه ، دیگه هیچ قدرتی نداره ، این همه سال مامان سکوت کرد وحالا من وخواهر بزرگترم تنها پشتوانه اون هستیم ، دیشب بلاخره خواهرم هم وقتی دید ، حرفی رو متوجه نمیشه ، روش من رو بهترین روش دید و خیلی راحت حرفهاش رو زد ...

تنها من و اون تا تونستیم ، جلوش وایستادیم ، اگه خواهرم اون لحظه نمی بود ، یک دقیقه هم تحملش نمی کردم . . .

هر چی که بود اون شب با رفتن خواهرم تموم شد ، ساعت 12 بود .فکر می کردم مامان ممکنه فشارش پایین بیاد ولی آخر شب این خودم بودم که حسابی فشارم پایین آمده بود . . .مامان خیلی صبرش زیاده ، با چه قدرتی تحمل می کنه ؟؟

یادم می یاد یک بار که پرسیدم ، تنها جوابش این بود که به خاطر شما ، که دخترید تحمل کردم ومی کنم ، اون موقع بود که من هم تحمل کردم ، فقط به خاطر مامان ... خیلی سخته دختر بودن و صبر کردن و دم نزدن ...

از این تنهایی بدم می یاد ، خیلی تنها شدم ، کسی هم از دلم خبر نداره ، فقط میگن ، صبر کن ، اون پدرت ، اما نمی دونند اون به فکر هیچ کس نیست جز خودش و . . . ازش بدم می یاد ، ازش متنفرم ، آرزوی مرگش رو سالهاست که دارم ، اما انگار بیشتر به عمرش اضافه شده ، حالا که اون عمرش طولانی شده ، کاش از عمر من کم بشه و خیلی زود بمیرم وراحت بشم ، دیگه تحمل دیدن وشنیدن حرفهای خودخواهانش رو ندارم ... خــــســــــــتـــــــه شــــــــدم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤