چيزی بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره... کابوس رفتنت بگو از روياهای من بره

آه اگر روزي چشمانم زبان بگشايند!
چه درد و دلها كه نخواهند گفت
چه گلايه ها كه نخواهند كرد
آه اگر روزي چشمانم زبان به گلايه بگشايند! . . .

برق شادي را از چشمانم تو ربودي
چشماني كه پر از شور و نشاط بود
لبريز بود از شادي و شيطنت
گويي قهقهه مي زد، هر صبح كه خورشيد تازه مي شد
چشمانم پر از شور و اميد بود

چه آمد بر سر چشمانم؟
چرا سكوت مي كني؟
مي خواهي بگويي كه هيچ نمي داني؟

چه شد كه امروز، گويي آسمان بغض چندين ساله اش را به چشمان من هديه كرده؟
تاريكي و سكوتي سهمگين ، به جاي برق شور و شادي در چشمانم لانه كرده
انگار هر لحظه طوفاني در چشمانم بر پا خواهد شد
بي تاب و بي قرارند و پريشاني شان را
هيچ كس نمي خواهد دريابد

اين است حكايت چشمان پر شورم ، امروز

چه آمد بر سر چشمانم؟
چرا سكوت مي كني؟

پاسخ چشمانم را چه خواهي داد ،. . . نمي دانم ؛
در روزي كه زبان بگشايند
آه اگر روزي چشمانم زبان بگشايند!
آه اگر روزي چشمانم زبان به گلايه بگشايند! . . .

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤