چـــه بـــگــــويــم ، نـــمـــيـــدانـــم ! . . .

حال و روزم خود گوياي همه چيز است
نبودنت ، زخم عميقي است

كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم
به كابوسي مي ماند ، كه گويا تمامي ندارد
كي صبح مي شود ، نمي دانم
اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد
آرام در دل شب پنهان ميشوم
تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است
روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند

يادت هست؟
از رفتن كه مي گفتي ، صدايم بي صدا در سينه مي شكست
مي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد

بايد به خواب مي رفتم ،اين كابوس در تقدير من بود

حالا كه نيستي ، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند
آسمان چه بر من سخت مي گيرد
روزها چه عمر درازي دارند ،شبها چه پر تشويش و نا آرام اند

بي پناهي دستانم را مي بيني؟
مي شنوي آواي تنهاييم را؟

هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود
نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند
در روزهاي نبودنت ، از ياد مي روم
هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟
آشفتگي و دلتنگي ، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي و رفتي
يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست

چه بگويم . . . نمي دانم
چشمانم خود گوياي همه چيزند
نبودنت ،

زخم عميقي است

* * * * *

کاش میشد بگم برگرد اما برگشتنت محاله

حالا تو باید انتظار آمدن من رو بکشی

حالا تو دستات رو بلند کن

و دعا کن زودتر بیام پیشت

دلم برات خیلی تنگ شده

دعــا کــن قـــســمــتــم بـــشــه مــرگ

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤