باز کن پنجره را !

در سحرگاه سر از بالش خوابت بَر دار

کاروانهای فرمانده خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را ، من نشان خواهم داد به تو زیبایی را

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد ،

که در آن شوکت پیراستگی ، چه صفایی دارد

آری از سادگیش ، چون تراویدن مهتاب به شب ، مهر، زآن می بارد

باز کن پنجره را !

من تو را خواهم برد ، به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن ، صحبتی نیست ز دارایی داماد وعروس

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من ، در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من ، امپراتوری پُر وسعت خود را هر روز ، شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند ، نام تو را می خواند

گل قاصد آیا با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را !

من تو را خواهم برد ، به سر رود خروشان حیات

آب از این رود به سر چشمه نمی گردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را !

صبح دمید . . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤