داستان

اين نوشته ها رو دنبال كنيد ، نمي دونم برداشتتون چيه ، اما خوشحال ميشم نظراتتون رو بگيد

هنوز اسمي براش انتخاب نكردم ... احتمالا ادامش ميدم ... مي دونم بي مقدمه شروعش كردم .... اين نوشته شايد واقعيتي باشه كه اتفاق افتاده ...اين نوشته رو قبلا خيلي كلي شنيدم ...اگه بتونم مي خوام به طورذهني يك داستان كامل ازش بسازم

* * *

وارد اتاق شد نگاهم مي كرد وحرفي نمي زد

بهش گفتم : سلام ....... سرش رو تكون داد و هيچ حرفي نزد .... بهش گفتم :اين سلامِت بود ...جوابي نداد

گفتم : حرفي بزن، بگو ببینم حالت خوبه؟؟ ........ گفت : از حالتم كه معلومه خوبم .....یک جوری بود ،بهش گفتم : قهري باهام ؟! ... گفت : نه و نگاهش رو از من روبود يواشكي .....

گفتم : چه خوب ، ميگي قهر نيستي باهام اما نگاهتو از من يواشكي دور ميكني .... آهي كشيد وچشماشو بست

گفتم : چته؟؟ چيزي شده ؟؟ ...... گفت : هيچي فقط ... حرفش رو ناتموم گذاشت

گفتم بهش : كاري داشتي ..... گفت : آره و رفت طرف پنجره و بيرون رو نگاه مي كرد مي خواست حرفي بزنه اما نمي دونست از كجا شروع كنه ، بعد از كمي مكث به آرومي ، گفت : آمدم براي خداحافظي

دلهره عجيبي تو دلم افتاد ...بهش گفتم :نه اصلا حالت خوب نيست ...معلوم هست چته؟؟

گفت :حالم خوبه ...مي دونم چي دارم ميگم ...حرفم كاملا جدي بود

به تمسخر گفتم بهش : حالا كه مي بيني عاشقت شدم مي خواي اذيتم كني ....باشه قبول اما بگو چرا؟؟

با دست اشاره كرد به غروب ... گفت : ببين غروب چه زيباست !!

از حركاتش معلوم بود داره طفره ميره .... گفتم بهش : اين حرف يعني كه چي ؟؟! چي مي خواي بگي ؟؟

گفت :همه چيزبين ما تموم شد خيلي راحت انگار يك قصه شيرين بود با پايان بد ،شايد اين رابطه افسانه بود يا خيال

ديگه بغضم گرفت اشك توي چشمام حلقه بسته بود .....

گفتم بهش : نگام كن و بگو چي شده ...معناي اين حرفات رو بگو ....

نگاهشو كه خيره بود به آن غروب برگردوند ..... ديدم كه اشكاش جاري شده !!!

در جوابم گفت : مي خواي بهت بگم هر چي رو كه تو دلم ........ گفتم : بگو گوش مي كنم

گفت : جرأت داري تا آخرش گوش بكني .... گفتم : آره ، بگو

گفت : باشه ميگم برات ... چند قدم برداشت و تكيه داد به ديوار ، سرش رو كج كرد ، طوري كه فهميدم بازم داره غروب رو مي بينه .... بعدش گفت : خيلي دوستت دارم ، برام مهمي خيلي زياد ، ولي روزگار با ما سرلجبازي داره

نگاهشو برگردوند به طرف من وگفت : براي من فرصتي نمونده ، اما تو براي زندگي فرصت داري

خواستم حرفش رو قطع كنم كه ، گفت : بذار برات بگم ، مي خوام كه حرفم رو قطع نكني

به چشماي پر از اشكش خيره بودم ، لرزش تنش رو خوب احساس مي كردم ، خواست ادامه بده ، باز هم مكثي كرد ولي اين بار ديدم دستش رو دراز كرده ، تو دستش يك پاكت نامه بود گفت : بگير تو اين نامه حرفامو نوشتم

نامه رو گرفتمو نگام هنوز به اشكاش خيره بود ،انگار اشك چشماش داشت باهام حرف ميزد

گفتم بهش :خودت بگو ،باز چي شده ،انگار اين تو هستي كه جرأت گفتن نداري

گفت :آره جرأتم رو با جرأتت از دست دادم

هنوز نگاهم به نگاهش خيره بود كه منو بوسيد و رفت به طرف در اتاق وگفت : خداحافظ عزيزم

دنبالش نكردم تا بگم نرو ....وقتي به خودم آمدم كه رفته بود و پاكتي كه تو دستم بود رو باز كرده بودم

يك نامه به همراه يك برگه آزمايش ....تنها حرفي كه از ميان نوشته هاش بيشتر به چشم مي خورد كلمه سرطان خون بود

ودر پايان نوشته هاش نوشته بود ... خواهش مي كنم سراغمو نگير ... برو دنبال سرنوشت خودت .... موفق باشي

از آن جريان يك هفته گذشت ، يك هفته بود كه در به در سراغشواز همه كس مي گرفتم ، اما بي نتيجه بود

انگار اصلا وجود نداشته ، هيچ ردي از حضورش هيچ كجا باقي نذاشته

حالا ديگه جز دعا كردن براي برگشتش كار ديگه اي از دستم بر نمي ياد

شايد تقصير خود منه ، شايد اگه كمي زودتر به خودم ميومدم الان كنارش بودم ، بذاريد از روز آشنايم با اون بگم

يادم مي ياد روز اول آشنايي ما توي محيط دانشگاه بود ، يك روز بهاري و زيبا

رشته من پزشكي بود و سحر تو زمينه نقاشي وگرافيك تحصيل مي كرد

خيلي اتفاقي با هم آشنا شديم ، اون روز رو خيلي خوب يادمه ،

من ودوستم رفته بوديم بانك تا از حسابم مبلغي پول بردارم ، اون هم اونجا بود

زياد توجه نداشتم بهش ، راستش حواسم به ساعت بود كه هر لحظه امكان داشت دير بشه واستاد بره سر كلاس

آخه ممكن بود استاد ، من رو كه باهام خيلي چپ افتاده بود رو راه نده تو كلاس ،پول رو كه گرفتم متوجه شدم دوستم كنارم نيست ، پشت سرم رو كه نگاه كردم ديدم توي دستش يك چيزيه ، بهش گفتم بريم ديگه ، الان استاد مي ياد و من يكي رو راه نميده تو كلاس ...بدو بريم

يك دفعه آستينم رو گرفت وگفت : سامان ، يك سحر خانومي كارت دانشجویش رو يادش رفته ببره

كارت رو از دستش گرفتم و گفتم : بعد از كلاس ميريم و كارتش رو بهش ميديم ،بدون هيچ توجه اي به كارت ، اون رولاي كتاب گذاشتم ودست سعيد رو گرفتمو كشيدم دنبال خودم ، وقتي به كلاس رسيديم دير شده بود واستاد هم يك ضد حال حسابي به من و دوستم زد ولي بخير گذشت .

بعد از اتمام كلاس رفتم خونه ، به طور كلي هم از كارت يادم رفته بود ، من يك اتاق براي خودم نزديك دانشگاه كرايه كرده بودم و تنها زندگي مي كردم ، ضمنا خانواده من توي شيراز زندگي مي كنند .

بعد از رسيدن به خونه جزوه ها وكتابها رو پرت كردم روي تخت و رفتم سراغ يخچال تا يك چيزي براي خوردن پيدا كنم

وقتي آمدم توي اتاق و روي تخت دراز كشيدم متوجه كارت كه از لاي كتاب بيرون آمده بود شدم ،كارت رو برداشتم ...عكسش با چهره اي متين و آروم نظرم رو جلب كرد ، اما آن موقع هيچ احساس خاصي بهش نداشتم ، تا اين كه روز بعد تو دانشگاه با دوستم دنبال سحر مي گشتيم .

اول از بچه هاي كلاس خودمون شروع كرديم تا ببينيم كسي مي شناسدش يا نه ، تقريبا هر كدوم از خانم ها يك متلكي بار منو و دوستم كردن و حسابي سر به سرمون گذاشتن ، ولي تونستيم ساعت كلاسيش رو از يك نفر كه مي شناختش بپرسيم وهمون موقع بريم سراغش ، از شانس خوبمون توي سالن بود و داشت با چند تا از دوستاش صحبت مي كرد

صداش كرديم از دوستانش جدا شد و بعد از سلام و احوال پرسي ، دوستم كه توي كش دادن يك جريان معركست وكسي به پاش نمي رسه شروع كرد به چرت وپرت گفتن ، اول من چيزي نگفتم ، چهره آروم وجذابش منو محو خودش كرده بود ، طنين صداش آرامش خاصي بهم مي داد ، دلم نيومد بذارم سعيد گوش سحر رو با چرت وپرت هاش پر بكنه .

حرف سعيد رو قطع كردم و كارت رو نشونش دادم و براش توضيح دادم چه طوري وكجا كارت رو پيدا كرديم .

سعيد هم به خاطر اينكه رو حرفش پريده بودم ، ما بين حرفهام مزه مي ريخت ، بعد از تشكر جانانه سحر و جدا شدن ازش ، همراه سعيد مسيري رو طي كردم ، ما بين راه هيچ حرفي نزدم وساكت بودم

اصلا نمي دونم سعيد چي ميگفت ، فقط جاي جالبش اينه كه ، منو سعيد روي يك صندلي نشوند ، من هم كه حواسم هنوز پيش سحر بود ، متوجه نشدم سعيد داره ليوان رو پر آب ميكنه تا رو سرم خالي كنه .

با خالی کردن آب رو سرم منو ازجا پروند و منم تا مي تونستم دنبالش كردم وحسابي حالشو گرفتم ، سعيد هم مدام اذيتم مي كرد و مدام تكرار مي كرد هي بسوزه پدر عاشقي ... آره از اون روز به بعد به بهانه هاي مختلف سراغش مي رفتم ، تا بلاخره بعد از يك سال دوندگي تونستم نظر سحر و خانواده سحر رو به خودم جلب كنم ، من وسحر هر روز بيشتر از قبل به هم علاقمند مي شديم . جریان آشنایی من وسحر خیلی اتفاقی بود و باعث شد من علاقه شدیدی بهش پیدا کنم .

توی اون مدتی که ازش بی خبر بودم ، نتونستم بیکاربشینم ، مدام هم خودم رو ملامت می کردم که اگه کمی زودتر به خودم میومدم الان این طور سرگردون و نا امید از همه کس نمی شدم ، با خیلی ها تماس گرفتم ، متاسفانه مدت زیادی هم نبود که خانواده سحر اسباب کشی کرده بودند ، راستش هنوز آدرس منزل جدیدشون رو سحر به من نداده بود ، و از خانواده سحر هم بی اطلاع بودم ، خانواده سحر از علاقه شدید من به اون خبر داشتن، حتی خواهر کوچیکتر سحر، اون هم از رابطه نزدیک ما خبر داشت ، اما معلوم بود خیلی وقته سحر متوجه بیماریش شده واز قبل فکر همه چیز رو کرده بوده ... حتی هیچ کدوم از دوستاش خبری ازش نداشتن ، از ادامه تحصیل هم انصراف داده بود و با دانشگاه تصویه حساب کرده بود.

انگار آب شده بود رفته بود تو زمین ، انگار تمام لحظه های بودن با اون رو خواب دیده بودم ...

اصلا باورم نمیشد ، سحر نخواد منو دیگه ببینه ...بدون اون وضعیت روحی وجسمی من هم چندان خوب نبود

داشتم لحظه هام رو از دست می دادم وهیچ کاری هم از دستم بر نمی یومد ، تنها به این امید انتظار می کشیدم که شاید سحر تصمیمش عوض بشه یا خانواده سحر با من تماس بگیرن.

دوستم سعید هم تمام سعی خودش رو کرده بود تا کمکی به من بکنه ...اما اون هم کم کم از همه جا و همه کس نا امید شد و دیگه نمی دونست چطوری کمکم کنه . طفلک سعید نمی دونست نگران من وسلامتیم باشه یا دنبال مشکلات خودش یا به فکر پیدا کردن سحر عزیز من .

بلاخره بعد از چندین هفته انتظار نزدیک ظهر زنگ تلفن به صدا در آمد ، سعید اون لحظه پیشم بود و اون به تلفن جواب داد

از طرز صحبتش فهمیدم خبری شده ، بعد از کمی صحبت گوشی رو که گذاشت ...رنگش کلا پریده بود .... وقتی ازش سوال کردم ....فقط ساکت بود وتا چند ثانیه حرفی نمی زد ...سرش رو پایین انداخته بود وفکر می کرد چطور بگه ...وقتی بلند سرش داد کشیدم که کی بود ؟؟ چی شده ؟؟ سحر بود ؟؟

نگاهم کرد وگفت آمده شو باید بریم ...با تعجب گفتم کجا ؟!

جواب درستی نداد و گفت اگه می خوای بفهمی چی شده زود حاضر شو با من بیا . بعد سریع یک تاکسی گرفت و تو طول مسیر هیچ جوابی نمی داد ...فقط می گفت بلاخره می فهمی ، چون خود من هم هنوز نمی دونم جریان چیه.

جلوی یک کافی شاپ پیاده شدیم ... وارد کافی شاپ که شدیم ...سعید جایی رو برای نشستن انتخاب کرد و من هم به دنبالش رفتم و رو صندلی کنارش نشستم .

یک مقدار اطراف رو نگاه کردم و به سعید گفتم : لعنت به تو، بگو با کی صحبت کردی ؟؟ چرا اصلا آمدیم اینجا ؟؟ زود باش بگو چرا ... ؟؟؟ یک دفعه سعید ما بین حرفهام پرید وگفت : سامان می تونی کمی صبر کنی یا ....

یک دفعه در ادامه حرفش اشاره کرد به سمت در و گفت : خودش آمد .... اون تمام سوالاتت رو جواب میده

نگاهم رو که به طرف در برگردوندم ، دیدم خواهر سحر ، داره آهسته به طرف ما میاد ...از دیدن خواهر سحر که اسمش سارا بود خیلی خوشحال شدم ،از جا بلند شدم ، اما از چهره سارا معلوم بود که انتظار دیدن منو اونجا نداشته ...با شک وتردید خاصی سلام کرد و به سعید گفت : من خواهش کردم از شما تنها بیاین ، اون لحظه وقتی حرف سارا رو شنیدم خیلی ناراحت شدم ، سعید می خواست جواب بده که من سریع گفتم : سارا خانم من حق دارم بدونم سحر کجاست ؟ چرا هیچ خبری از خودش تو این مدت نداده ؟؟ بهتره که حرفهایی که می خواید به سعید بزنید به من بگید ...من تحملشو دارم ،همون طور که تا به امروز تحمل کردم ؛

پس خواهش می کنم بشینید ... سارا کاملا ماتش برده بود بدون هیچ حرفی نشست ...

بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش گفت : من متاسفم اما انگار دوست شما هم مثل من جرأت نکردن حرفهای منو به شما بزنند ..اما باشه حالا که این طور می خواید من خودم همه چیز رو در مورد سحر میگم ،هر چند شما تا حدودی از حالش خبر دارید .

من هم نتونستم طاقت بیارم ، حرفش رو قطع کردم وگفتم : خبر دارم ؟! ... من از چی خبر دارم ...الان چندین هفته ، از رفتن سحر گذشته و از حال و وضع وموقعیتش خبر ندارم ....

اون لحظه انگار فقط دوست داشتم تمام انتظار بی پایان رو و هر چی تو دلم جمع شده بود سر سارا خالی کنم .

چرت وپرت زیاد تحویل سارا دادم ... تا این که سعید سرم داد کشید وگفت : سامان بسه ، بذار سارا حرفش رو بزنه

بعد هم به سارا گفت : کمی حق رو به سامان بدید ، تو این مدت بدجوری ریخته به هم ...از سحر بگید ...همون چیزهایی که پشت تلفن گفتید رو هم زحمت بکشید دوباره بگید ، چون من به سامان حرفی نزدم

من که حسابی ناراحت بودم ،هاج و واج به سعید وسارا نگاه می کردم ، انتظار هر خبر بدی رو داشتم ولی منتظر بودم تا سارا برام همه چیز رو تعریف کنه ، سارا اول نگاهی به من انداخت و بعد هم سرش رو پایین انداخت وشروع کرد به گفتن حرفهایی که من مدتها منتظر شنیدنش بود ، سارا هم مثل سحر آروم و آهسته حرف میزد ... از همه جریانات گفت ، از این که سحر تو چه وضعی قرارداره و نمی خواد کسی رو ببینه ، از این که تا چه مدت دیگه دکترها گفتن زنده می مونه و ازاحساس سحر نسبت به من تو این مدتی که از من دور بوده گفت.

سارا تقریبا نزدیک یک ساعت ونیم صحبت می کرد ومن بدون هیچ حرفی گوش می کردم ، خیلی خودم رو کنترل می کردم تا اشکم سرازیر نشه ، محیط طوری نبود که من راحت جلوی دوستم وخواهر سحر گریه کنم .

ولی بذارید خلاصه حرفهای سارا رو بگم شاید این طوری بهتر باشه و شما هم متوجه میشید ، توی این زمان از چه چیزهایی سارا بیشتر حرف میزد .

سارا می گفت : سحر نمی خواد کسی رو ببینه ، می گفت کاملا افسرده شده ، گاهی عکس هاش رو نگاه می کنه ، گاهی نقاشی می کنه ، گاهی با سیستم گرافیک کار می کنه ، ولی همه نقاشی ها و کارهاش بی رنگ و روح شده ، می گفت انتظار رسیدن زودتر مرگش رو داره ، می گفت دکتر ها گفتن حداکثر تا چندین ماه زنده می مونه ، می گفت سحر داره لحظه هاش رو تو تنهایی اتاقش به پایان می رسونه ، از خونه بیرون نمیره ، ولی برای نشکستن دل مامان و بابا و من ، لبخند بی روحش رو از لباش حذب نکرده ، همیشه لبخندش رو لبشه ولی تو تنهایش کارش گریه است .

می گفت با این که از نظر ما افسرده شده ولی خوب تونسته تا امروز خودش رو کنترل کنه و کار غیرعادی ازش سر نزده ، همون شخصیت همیشگیش رو داره ولی از درون داره می پوسه واز بین میره ..... وخیلی چیزهای دیگه ، بخصوص از حرفهای سحر در مورد من گفت و این که چقدرسحر دلش می خواست بیشتر توضیح بده در مورد بیماریش اما نتونسته واز من توی این مدت مدام یاد می کرده ...

بعد ازاتمام صحبتهای سارا در مورد سحر، من از سکوت چند ثانیه ای اون استفاده کردم و از سارا خواستم منو ببره پیش سحر تا باهاش صحبت کنم ، سارا اول مخالفت کرد ، چون می گفت سحر اگه بفهمه من اومدم پیش شما ناراحت میشه ، ولی وقتی بهش گفتم ، پس منظورت برای گفتن این مطالب به سعید و باخبر کردن من از حال سحر چی بوده ؟؟ ....نتونست چیزی بگه وگفت باشه اما امروز نه ، فردا ، الان دیگه دیره ، فردا صبح همین جا قرار بذارید ساعت 7 ، تا هم من به مامان وبابا بگم وهم شما بتونید بیشتر کنارش باشید وباهاش حرف بزنید .

من هم قبول کردم هر چند می دونستم تا صبح خوابم نمی بره والتهاب دیدنش منو بی قرار میکنه ، ولی حرف سارا رو قبول داشتم ، باید شرایط برای حضور من توی خونه آنها آماده بشه ، هر چند من وسحر به هم مَحرم هم بودیم برای اینکه بتونیم ارتباط صحیح ودرستی با هم داشته باشیم ولی تو شناسنامه ثبت نشده بود ، برای همین لازم بود همه آماده بشن حتی خود من .

بعد از جدا شدن از سارا ، سعید که حال من رو خوب درک می کرد من رو تا نصف شب این طرف وآنطرف برد از پارک گرفته تا فضاهای سبز و بدون دود خارج شهر ، ومنو آماده می کرد برای رو به رو شدن با سحر.

سعید به من می گفت ، باید سعی کنی ، موقع دیدنش ، اشک هات رو سحر نبینه و خیلی عادی برخورد کنی انگار چیزی نشده واتفاقی نیوفتاده ، می گفت طوری رفتارت روکنترل کن که به نظر برسه فقط به خاطر ندیدنش تو این مدت آروم وقرار نداشتی واگه هم اشکت سرازیر شد نشون بده این اشک ، اشک دیدار مجدد اونه ،نه چیز دیگه ...

می گفت : براش دلسوزی نکن ، اون به امید احتیاج داره ، امـــیـــــد ....

حرفهاش خوب بود ومفید اما امکان نداشت اشکم جاری نشه ، من که با اسمش اشک تو چشمام جمع میشه چطور موقع دیدن سحر جلوی اشک ریختنم رو بگیرم ، این امکان نداره .

بعد از رفتن به خونه ، روتخت دراز کشیدم ، دیگه خواب به چشمام حروم بود ، چشمام تا سحر رو نمی دید ، برای خواب بسته نمیشد ، ولی تمام فکرم روی کلمه « امــیـــد » که سعید گفته بود ، متمرکز شده بود .

با خودم میگفتم چطور به سحر امید بدم وقتی از دست هیچ پزشکی کمکی بر نمی یاد وهمه جوابش کردن ، به غیر از خدا ، کی می تونه ، سحر رو به من برگردونه ، کی می تونه معجزه کنه و سحر منو شفا بده و بیماریش رو درمان کنه .

ساعت از یک هم گذشته بود احتیاج به یک همصحبت نزدیک داشتم ، به یاد مادرم افتادم وتصمیم گرفتم همون موقع زنگ بزنم شیراز و با مامان صحبت کنم ، اون ودعاهاش همیشه آروم کننده من بوده ، با اینکه دیر وقت بود اما تماس گرفتم .

بعد از تماس گرفتن ... مثل همیشه ، مادرم گوشی رو برداشت ، از صداش معلوم بود از خواب بیدارش کردم ، وقتی صداش رو شنیدم ، بدون هیچ معطلی گفتم مامان سلام ... وقتی مادرم صدای منو شنید وجواب سلام منو داد گفت چی شده پسرم این موقع شب تماس گرفتی ...در جواب گفتم هیچی ، می خواستم حالتون رو بپرسم ، ولی مادرم منو خوب می شناخت .

به من گفت : می دونی که حالم خوبه ، ولی تو خوب نیستی ، بگو مادرجون چی شده من گوش می کنم ؟؟؟

اشک تو چشمام حلقه بسته بود وحرف مادرم اون لحظه شکننده حلقه بسته اشکم بود ونتونستم خودم رو کنترل کنم ، حق حق گریه من ، اون موقع برای مادرم تازگی داشت ، مادر آروم بود وحرفی نمی زد ولی فقط تکرار می کرد گریه آرومت می کنه پسرم ، ولی حرف بیشتر آروم کننده دلت می تونه باشه ، بعد از کمی گریه ، تمام ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم .

مادرم هم سحر رو می شناخت ، آخه به خواست مامان منو وسحر بعد از آشنایی برای ارتباط درست وبهتر محرم هم شده بودیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم .

مادر تمام حرفهای منو گوش کرد وحرفم رو قطع نکرد ، بعد از اینکه به مامان گفتم کی می تونه معجزه کنه وشفای سحر رو بده

مادر حرفم رو قطع کرد ، واز من پرسید : تو نا امید شدی ؟؟ ... در جواب گفتم : نه ، ولی امید چه فایده ای داره وقتی می دونم سحر رو از دست میدم ....

یک دفعه مادرم گفت : یکی هست که اگه امید داشته باشی و توکلت به خدا باشه می تونه کمکت کنه .

بدون هیچ صبری گفتم کی؟؟....

مادرم گفت : کسی که خیلی ها رو شفا داده ، ضامن خیلی ها پیش خدا شده ، به اسم ضامن آهو همه میشناسنش .

گفتم : امــام رضا ... مادرم گفت : آره آقا امام رضا ، تنها امید تو وسحر بعد از خدا میتونه باشه .

بعد از اینکه اسم آقا رو بردم و مادر هم ادامه داد و بیشتر از امام رضا گفت، منو خیلی آروم کرد ،انگار قلبم آروم شده بود وامیدم تقویت شده بود ، بعد از کمی صحبت با مادر وخداحافظی ... تا صبح تو فکر حرفهای مادر بودم و اینکه حالا بهتر می تونم با سحر برخورد کنم ... خیلی خوشحال بودم .

اگه بگم صد درجه تغییر کرده بودم وحالم عوض شده بود نباید تعجب کنید ، شاید شما هم اگه جای من بودید همین حالت بهتون دست می داد ، شاید از الان لحظه شماری می کنید که بلاخره چی شد و یا حدس زدید وحرفهای منو تا آخر خوندید واحتیاجی به تعریف نداره اما بذارید تا آخر تعریف کنم وشما شنونده وخواننده حرفهام باشید و تا آخر منتظر باشید ببینید سرانجام این عشق چطور ختم شد.

صبح روز بعد سر ساعت منتظر خواهر سحر شدم ،یک عکس هم از حرم امام رضا با خودم آورده بودم و زیر لباسم گذاشته بودم تا ، تا نخوره .... سارا آمد اما تنها نبود با پدرش بود ، پدر سحر هم از چهره گرفته و غمگینش معلوم بود ، احتیاج به یک هم صحبت داره ، وقتی چهره شاد منو سارا و پدرش دیدن ، مطمئناَ خیلی تعجب کردن .

آخه سارا تا روز قبل منو بدجور به هم ریخته وداغون دیده بود وحالا منو با چهره شاد وخوشحال میدید ، شاید تصور کردن اون لحظه من به خاطر اینکه قراره سحر رو ببینم خوشحالم.... نمی دونم ، ولی بعد از سلام واحوال پرسی ، پدر سحر منو طوری بغل کرد که احساس کردم تمام غم تو دلش رو داره به من منعکس میکنه.

همون طور که بغلم کرده بود گفتم : پدر همه چیز درست میشه ، نگران نباشید ... پدر سحر وقتی من رو از آغوشش رها کرد ، توی چشمام نگاه کرد وسعی کردم بهش احساسم رو بفهمونم ، اشک تو چشماش جمع شده بود ، و لبخند تلخ پدر سحر که اصلا دلنشین نبود بیشتر نگرانم می کرد ...بعد ازمن خواست سوار ماشین بشم ،تو مسیر راه زیاد صحبت نکردیم تا رسیدیم به خونه وقتی پیاده شدیم ، مادر سحر در رو روی ما باز کرد ، حرف زیادی مادرش نتونست بزنه ، بغضش گرفته بود ، ولی خیلی جلوی خودش رو گرفت ، تا بغضش نشکنه ... بیشترین حرفی که بین ما رد وبدل شد یک احوال پرسی خشک وبی روح بود . مادر سحر من رو به دراتاق سحر راهنمایی کرد ، خواهر سحرهم تا دم در اتاق آمد و به من گفت : شاید برخورد خوبی نکنه ... من سرم رو تکون دادم به نشونه اینکه می دونم ، و در اتاق رو زدم ...

صدای آرومش تنم رو لرزوند ، آروم گفت : در باز ، بیا تو ...

نمی دونست قراره من وارد اتاق بشم ... وقتی رفتم توی اتاق داشت نقاشی می کرد ، پشتش به من بود، درست نمی دونم چی میکشید ولی سیاه قلم کار می کرد .

در رو بستم ، سرش رو برگردوند تا ببینه کیه ... وقتی منو دید قلم از دستش افتاد وسریع از جاش بلند شد .

هوا تقریبا گرم بود و اون هم چیزی سرش نبود وموهاش رو بسته بود و چند تاراز موهاش به صورتش زیبایی خاصی داده بود و یک لباس نخی روشن پوشیده بود ،خیلی لاغر شده بود و رنگش با دیدن من پریده بود ... از دیدن من شوکه شده بود ...

اون لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... دلم براش تنگ شده بود ، مدت زیادی از آخرین دیدار من و اون گذشته بود ، بدنم داغ شده بود و تپش قلبم زیاد شده بود ، نگاه هاش پر از نگرانی و غم بود ، اشک تو چشمام جمع شده بود ولی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم ، خیلی سخت بود اما غیر ممکن نبود برام .

بعد از چند لحظه ، که خوب نگاهش کردم ، بهش گفتم : سلام .... جواب سلام منو داد اما با تردید ، انگار منو تو خواب میدید

من هم اصلا فکر نمی کردم اون رو ببینم و بتونم جلوی اشکم رو بگیرم ، ولی اونقدر سرحال بودم که اون هم تعجب کرده بود

خیلی راحت برخورد کردم ، بهش گفتم : دعوتم نکردی که بیام خونه جدیدتون رو ببینم ، حالا نمی خوای دعوتم کنی بیام وبشینم

کمی نگاهم کرد وبعد هم با دست اشاره کرد به طرف صندلی . رفتم و صندلی رو گذاشتم رو به روی تختش و گفتم خوب ، بشین دیگه ، من رو صندلی می شینم ، تو روی تخت بشین ، چطوره ؟؟؟ ... سرش رو تکون داد ونشست روی تخت .

می دونستم که نمی تونه همون اول به من بگه چرا آمدی یا برو نمی خوام ببینمت ، شاید اون هم تو حال خودش نبود .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بــَـه بـــَـه ، همون عطر همیشگی توی اتاقت پیچیده ...

در جواب سرش رو انداخت پایین وگفت : چرا آمدی ؟؟؟ من که خواستم از تو که فراموشم کنی .

حدسم درست بود تازه به خودش آمده بود ومن رو جلوی خودش میدید ... کمی نگاهش کردم و بعد خندیدم وگفتم : چرت نگو، نه که تو خیلی تونستی منو فراموش کنی ، من هم مثل تو ، نتونستم تو رو فراموش کنم .

نگاهم کرد وگفت : چرا نمی خوای بفهمی من دارم می میرم ، میفهمی یعنی چی ؟؟ ... وادامه داد ... سرطان خون داره تمام وجودم رو از خودش می کنه .

حرفش دلم رو لرزوند اما باعث نمیشد اسم امام رضا رو فراموش کنم و از بهبودیش نا امید بشم ، در جوابش گفتم : خوب از خودت بگو ... منو یک مدت ندیدی ، خوب کم کردی ... خوبه از این به بعد هر وقت دیدم داری چاغ میشی سریع تنهات میذارم تا لاغر بشی ... و خندیدم ... نگاهش پر از غم بود و احساس کردم مثل دیوونه ها شدم براش .

بعد از کمی سکوت گفتم : می دونم . . . اما نباید نا امید بشی ، کارت اصلا درست نبود ... چطور تونستی منو تنها بذاری وبری

سحر فقط نگاه می کرد ، از نگاهش همه حرفهای دلش معلوم بود ، بلاخره سکوتش رو شکست وگفت :

به چی امیدوار باشم ، وقتی می دونم چیزی به پایان این زندگی نمونده ؟

بهش گفتم : نگو به چی بگو به خاطر کی ، تا من هستم تو حق نداری نا امید بشی ، به خاطر من و به خاطر خودت واطرافیانت زندگی کن وامید داشته باش به خدا ، هر چند می دونستم حرفام عجیب بود براش وکمی طفره می رفتم وحرف دلم رو کامل نمی زدم ، اما چاره ای نبود ، اون هم گوش می کرد ، وچیزی نمی گفت .

فقط وقتی که حرف از گذشته و روزهایی که باهاش داشتم رو زدم ... شروع کرد به گریه کردن و گفت : سامان بسه دیگه ...هیچ کس نمی تونه ، منو خوب کنه ، برای من همه چیز تمومه ...نمی خوام چیزی از گذشته بشنوم ،هیچ پزشکی وهیچ دوایی برای بیماری من وجود نداره ، جز صبر ، برای رسیدن به آخر خط .

از جاش بلند شد ، من هم سریع دستش رو گرفتم و گفتم چرا یکی هست ، یکی که خوب من و تو می شناسیمش ، دکتری که هیچ دکتری به پاش نمی رسه ، دکتری که اساس درمانگریش شفاست ، کسی که کافیه فقط نگاهت کنه .

نگاه پر از اشکش رو به نگاه من خیره کرد ، نمی دونست چی می خوام بگم ، اما اشکش رو پاک کرد ومنتظر ادامه حرفم بود

از جام بلند شدم ، گفتم تصمیم با خودت ، اگه خواستی با من بیای تا بریم پیشش ، بیا پایین و بگو ، من میرم پیش پدر ومادرت وسارا . . . منتظرم ....

با لرزش خاص و طنین آروم وگرفته صداش گفت : کجاست ؟؟ .... دوباره که نگاهش کردم : گفت اون کیه وکجاست ؟؟ باید کجا بریم ؟؟؟....

دکمه لباسم رو باز کردم وعکس رو از زیر لباسم در آوردم و دادم دستش و گفتم من امیدم اول به خداست و بعد به امام رضا و اون می تونه حرف منو ضمانت کنه .

بعد هم سریع رفتم از اتاق بیرون ، وگذاشتم کمی تنها باشه و خودش تصمیم بگیره ، باید قبول می کرد وخودش امیدش رو تقویت می کرد ، آنچه که از دست من بر می آمد انجام داده بودم ، حالا باید منتظر عکس العمل اون باشم .

بعد از اینکه از اتاق آمدم بیرون ، بیرون از اتاق خانواده سحر منتظر ایستاده بودن ...از چهره های نگرانشون معلوم بود انتظار دارن بگم سحر چه برخوردی داشته ...

سارا بعد ازچند ثانیه سکوت رو شکست و از من پرسید چی شد ؟؟ چی گفتید ؟؟

نمی دونستم خودم بهشون بگم یا بذارم سحر خودش جریان رو تعریف کنه ، اون لحظه فقط از خانواده سحر خواستم کمی صبر کنند ، چشمهای نگران مادر سحر ، و رنگ پریده پدر سحر و استرس وبی قراری سارا منو خیلی نگران می کرد .

نمی دونستم سحر چه جوابی میده ،ولی آن لحظه فقط دعا می کردم که سحر با رویی باز و خندان و متفاوت از قبل به جمع ما اضافه بشه ... نزدیک به نیم ساعت طول کشید و بلاخره بعد از این انتظار سحر با چهره ای قرمز ولی شاد وخوشحال از اتاقش بیرون آمد . مادر سحر با دیدن اون از جا پرید و به شدت سحر رو تو آغوش خودش جا داد ، آن چهره های نگران هم با شادی قلبی سحر شاداب شده بود ، بعد از چند ثانیه خود سحر شروع به صحبت کرد ...طنین صداش شادابتر شده بود .

نگاه های پرسش گر خانواده سحر به من ، ثابت می کرد که از کارم راضی هستن ، اما سوالشون این بود که من چیکار کردم و چی گفتم به سحر ؟؟؟

سحر اولین صحبتش به من بود وجواب نگاههای خانواده خودش رو هم با صحبتهاش خیلی خوب بیان کرد ، طوری که همه خانواده یک جورایی شوکه شده بودن .

اگه از لحظه به لحظه جریان بخوام براتون بگم باید این طور شرح بدم :

نگاه پر از برق چشماش روخیره کرده بود به من و از چهره قرمز شده اون معلوم بود مدتی گریه کرده ، بدون توجه به اطرافیانش از من تشکر کرد وگفت حاضرم با تو بیام مشهد برای زیارت ، و تا موقعی که آقا امام رضا اجازه بده حتی تا لحظه مرگم پیششون باشم و نزدیکشون زندگی کنم می خوام این لحظه ها رو تو مشهد باشم و آرزوم اینه که اگه زنده نموندم همونجا خاکم کنید و من رو به تهران بر نگردونید ... من دیگه الان برام مهم نیست چند ثانیه یا چند روز یا چند ماه دیگه زندگی می کنم ، این برام مهمه که آقا امام رضا ضامن من هم باشه و منو لحظه مرگم تنها نذاره .

بعد هم نیم نگاهی به طرف خانوادش کرد وگفت : سامان منو برای درمان می خواد ببره پیش بهترین شفا دهنده و ضامنی که دست رد به هیچ کس نمی زنه ، من هم حاضرم برم اونجا ، اما انتظار شفا ندارم ، میرم برای شفای دل و روحم و می خوام زندگی کنم تا زمانی که زمان سفر من هم برسه ، اما باید شما هم اجازه بدید وقبول کنید من وسامان بریم اونجا .

من هم سریع ، قبل از اینکه پدر سحر جواب بده ، حرف سحر رو کامل کردم و به پدر سحر گفتم : اگه اجازه بدید زندگی مشترکمون رو با ازدواجی ساده تو مشهد شروع کنیم و بذارید تا آخرین لحظه کنار هم باشیم .

همون موقع پدر سحر جواب رو داد ،من باورم نمیشد موافقت خودش رو اعلام کنه و دست سحر رو بذاره تو دست من واز من بخواد مراقبش باشم ... سحر هم حرفی نداشت برای شروع زندگی مشترک ، و رضایت خودش رو تو حرفهاش اعلام کرده بود

مادر سحر هم بعد از کمی سکوت گفت : من آرزوهای زیادی برای اولین بچه و اولین دخترم داشتم و دوست داشتم مراسم ازدواج

دخترم بهترین مراسم باشه ولی حالا که این انتخاب شماست و این طور می خواین حرفی ندارم ، سارا هم سحر رو بغل کرد و بوسیدش و به هر دوی ما تبریک گفت .

لحظه ای که همه نشستیم دور هم و چندین ساعت رو کنار هم گذروندیم به این فکر می کردم چقدر سریع همه مسائل رفع شد و هیچ کس هیچ مخالفتی نکرد ... پدر سحر هم خودش به خانواده من تماس گرفت وجریان رو برای اونها گفت ، خانواده من هم موافقت کردن و قرار شد همگی با هم بریم مشهد و خانواده هامون شرایط شروع زندگی رو برامون آماده کنند.

شاید باور نکنید چطور خانواده من قبول کردن ، حتی می دونم آنها هم آرزوهای زیادی برای من داشتن ، اما یک چیز رو مطمئن بودم که کار ، کار مادرم ، اون همه خانواده رو برای پذیرش این موضوع آماده کرده بود .

بعد از یکی دو روز انجام کارهامون ،و رسیدن خانواده من ، همگی رفتیم مشهد و قرار شد تا پیدا کردن یک منزل خوب برای من وسحر و جایگزین شدن ما تو مشهد ،همگی تو یکی از مسافرخونه ها بمونیم و بعد از مدتی وسایل زندگی رو هم از همین مشهد خریداری کنیم .

بعد از رسیدن به مشهد .... وسایل رو داخل مسافرخونه گذاشتیم ، تقریبا دیگه ساعت نزدیک 11 شب بود ، ولی چون به حرم نزدیک بودیم دلمون نیومد همون موقع با وجود خستگی راه ، نریم حرم برای زیارت آقا

مسئول مسافرخونه هم می گفت : مشهد هواش خیلی گرمه ولی شبهای خوبی داره ، زیاد خنک نیست اما از روز خیلی بهتره ومعمولا همه شب میرن حرم ، البته امشب چون سه شنبه بوده برای دعای توسل خیلی باید شلوغ باشه ... حرفهاش درست هم بود ، حرم آن شب خیلی شلوغ بود ، ولی جو وفضای حاکم خیلی دلنشین و جذاب بود .

دلم نمی یاد وصف نکنم آن شب رو ولی شاید خیلی هاتون رفته باشید مشهد وخودتون بدونید چه حال وهوایی داره شب های مشهد ، امکان هم داره تعدادی از شما هنوز قسمتتون نشده باشه ، برای همین بهتره وصف نکنم تا دل آنهای که نرفتن رو با مطالبم نشکنم ، انشالله خودتون میرید و دیگه نیازی به وصف من نیست .

آن شب چندین ساعت اونجا بودیم وسحر هم دلش می خواست کمی خلوت کنه ... من وپدرم وپدر سحر هم رفتیم تا از یکی از خادم ها در مورد محرم کردن پشت پنجره های فولاد سوال کنیم ، بقیه هم نزدیک سحر موندن تا ما برگردیم .

بذارید زیاد طولانیش نکنم ، قرار شد فردا قبل از ظهر ما به هم محرم بشیم وتمام مراحل قانونی رو هم همون روز انجام بدیم

و روزهای دیگه هم پدر ومادرها قرار گذاشتن برن دنبال خونه برای ما ، خواهر من وخواهر سحر هم قرار بود برن دنبال قیمت وسائل و من وسحر هم به خواست خود سحر قرار شد تو حرم باشیم و گهگاه خانواده ها رو همراهی کنیم .

راستی اقوام وفامیل نزدیک من وسحر هم با اینکه از تصمیم ما زیاد راضی نبودن ولی کمک زیادی به ما تو خرید وسائل کردن وهر کدوم مبلغی پول برای هدیه به ما دادن ، که خانواده هردوی ما تونستن خیلی راحت از پس مشکلات خرید وسائل بربیان،خونه هم که قرار شد برامون کرایه کنند...

روز بعد که به هم محرم شدیم و اسممون تو شناسنامه هم ثبت شد ، روز به یاد موندنی بود ...نمی دونید چه حس خوبی داشتم میون جمع زائرهای امام رضا ما به هم محرم شدیم ، خیلی ها با اینکه غریبه بودن به ما تبریک گفتن ، نمی دونم همچین صحنه ای رو تو حرم آقا دیدید یا نه ؟

آن روز بعد از انجام تمام کارها برای نماز مغرب وعشاء همگی رفتیم حرم ، از فردا هم قرار بود هر کسی دنبال یک کاری باشه

شاید با خودتون بگید چطور اینقدر سریع همه کارها رو درست کردیم ؟!... اما غیر ممکن نبود بعد از محرم شدن توی حرم رفتیم به یکی از دفاتر ثبت ازدواج ، آزمایش خون رو هم همون روز انجام دادیم .خیلی راحت تر از اون چیزی بود که الان همه جوونها وخانواده ها فکرشو می کنند ومیگن ازدواج خیلی دنگ وفنگ داره ... اما هیچ کاری نداشت .

آن شب سحر خیلی حرفها داشت که برام بزنه ، شاید تعدادی از حرفهاش برام قبولش سنگین بود ، ولی چیزی بود که خود من قبول کرده بودم وخواسته بودم تا آخرین لحظه باهاش باشم ....

سحر به من از احساسش می گفت از این که چقدر خوشحاله که این سعادت نصیبش شده با من تو حرم عقد کنه و بدون هیچ شرایطی قراره زندگی مشترکمون رو هم تو مشهد شروع کنیم و از مرگش واینکه دوست داره چطور چشماش برای همیشه بسته بشه و با این دنیا وداع کنه ...

ما دو تا قرار بود بدون برگذاری مراسم ازدواج ، ساده وبدون هیچ تشریفاتی زندگی رو شروع کنیم ، و این تصمیم رو هم همه قبول کرده بودن ... البته او شب من به سحر قول دادم اگه دعام مستجاب بشه وسحر سلامتیش رو دوباره بدست بیاره ، یک سفر حج ببرمش ...یک نذر هم برای شفای سحر کرده بودم ، خانواده من وسحر هم مخارجی رو که برای مراسم ازدواج ما دو تا کنار گذاشته بودن رو برای بهبودی سحر نذر حرم کرده بودن ...

همه انتظار شفای سحر رو داشتیم ، جز خود سحر که مدام می گفت همین که روحیم رو بدست آوردم و کنار همه شما هستم واجازه دادید تو مشهد باشم برام از همه چیز مهمتره .

بلاخره بعد از مدتی دوندگیه خانواده هامون ، ما تونستیم یک خونه خوب و ساده که کمی ازحرم فاصله داشت پیدا کنیم .

خانواده من وسحر بعد از اتمام کارها ، ما رو به امام رضا سپردن ورفتن .من و سحر هرشب حرم می رفتیم و شبهای سه شنبه وپنج شنبه ، برای دعا که به حرم می رفتیم تا صبح همون جا می موندیم .

روز ها هم خود من دنبال یک کار موقت می گشتم وتونسته بودم یک کار موقتی توی یک هتل پیدا کنم ... البته تا مدتی احتیاج به کار کردن نداشتم ، چون خانوادم اصرار داشتن ساعات بیشتری رو با سحر بگذرونم و خودشون مخارجی رو برای ما تو حساب واریز می کردن ....واحدهای درسی که من وسحر نگذرونده بودیم رو هم قرار شد توی مشهد بگذرونیم ... البته خیلی مشکل بود انتقالی گرفتن ولی با کمک رئیس دانشگاه و چند تا از استادان خوبم ،قرارشد من وسحر واحدهامون رو بعد از شروع کلاسها تو دانشگاه مشهد بگذرونیم ....

تقریبا دو ماه خیلی عادی و بدون هیچ تغییری تو وضع سحر ما زندگی کردیم ، منظورم از، بدون هیچ تغییری اینه که حال سحر خیلی عادی بود انگار نه انگار که سرطان هر روز داره پیشرفت می کنه ، سحر حالش خیلی خوب بود تا اینکه یکی از شبهای سه شنبه که من وسحر برای دعای توسل به حرم رفته بودیم و قرار بود ،مثل هر شب سه شنبه دیگه ای آن شب روهم تو حرم تا صبح بیدار بمونیم .

من وسحر موقع دعا کنارهم بودیم و دعای توسل رو همراه با بقیه زائران زمزمه می کردیم ، بعد ازاتمام دعا و خوندن دعای فرج ، از سحر خواستم از اونجا بلند بشه وهمراه من بیاد تا جای دیگه ای رو برای نشستن انتخاب کنم ، که دیگه احتیاجی به جا به جا شدن نداشته باشه ...

سحر همراه من از جاش بلند شد ، من هم تونستم یک جای مناسب برای نشستن مقابل پنجره های فولاد و گنبد امام رضا پیدا کنم طوری که سحر بتونه شونش رو تکیه بده به دیوار .

وقتی نشستیم متوجه شدم سحر حالش خوب نیست ، انگار تب داشت ، وقتی دستم رو روی پیشونیش گذاشتم خیلی داغ بود ، اون تو تب داشت میسوخت وهیچی نمی گفت ، چادرش رو ، روی صورتش انداخت و وقتی بهش گقتم بریم بیمارستان یا بریم خونه استراحت کن قبول نکرد و گفت نه بذار تا صبح همینجا بمونم و هر چقدر اصرار می کردم بی فایده بود ...

من هم با تمام نگرانی و چک کردن حالش هر ساعت ،انتظار صبح رو می کشیدم تا بتونم ببرمش بیمارستان .

وقتی باهاش حرف میزدم خسته وبی حال جواب میداد ، خود من هم خیلی خسته بودم . بلاخره قبل از نماز صبح برای شاید لحظه ای کوتاه خوابم برد وقتی چشمام رو باز کردم هنوز اذان نداده بودن ، سحرهم هنوز بی تاب بود ، من هم چیزی نمی گفتم چون می دونستم تا صبح باید انتظار بکشم ، تو حال وهوای خودم بودم و نگاهم به صحن خلوت امام رضا (ع) و زائرانی که از کنارمون رد میشدن بود ، صدای زمزمه های آروم سحر رو هم نه خیلی واضح می تونستم بشنوم .برای لحظه ای دقیقا قبل از اذان صبح متوجه شدم صدای زمزمه های سحر قطع شده ، با خودم گفتم حتما خوابش برده ، زیاد طول نکشید که احساس کردم سحر داره گریه می کنه ، چادرش رو از روی صورتش کشیدم کنار ، نمی تونست حرف بزنه ، برای لحظاتی فقط گریه می کرد ، دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تا ببینم هنوز تب داره یا نه . اما متوجه شدم تبش قطع شده ، مدام ازش سوال می کردم تا آروم بشه وحرفی بزنه ، می خواستم بهم بگه حالش خوب هست ، ناراحتیه دیگه ای نداره ، اما جوابی نمی تونست بده ...

بعد از اینکه کمی آروم شد در جواب به من گفت حالم خیلی خوبه ، هیچ وقت به این خوبی نبودم .علت گریه کردنش رو سوال نکردم ، تنها خدا رو شکر کردم از اینکه حالش بهتره و بهش گفتم تبت هم قطع شده ، بهتره بریم هم به صورتت آبی بزنی وهم وضو بگیریم ،و برای نماز آماده بشیم . از جاش بلند شد ، صورتش قرمز شده بود و هنوز اشکهاش رو پاک نکرده بود ، به سمت گنبد امام رضا (ع) نگاهی کرد و بعد هم همراه من برای وضو گرفتن آمد .

نماز صبح رو که خوندیم ، هنوز هوا تاریک بود ، نسیم خنکی هم می وزید ... دوباره یک گوشه ای رو برای نشستن انتخاب کردیم ، سحر دوباره شروع کرد به گریه کردن ، من چیزی نمی گفتم وعلت گریه اون رو هم نپرسیدم تا شاید خودش حرفی بزنه بعد از لحظه ای کوتاه ، به من گفت سامان من یک خوابی دیدم .

تعجب کردم بهش گفتم تو که خوابت نبرد فقط یک لحظه خیلی کوتاه شاید خوابیدی .

سحر حرفم رو قطع کرد وگفت : نمی دونم خواب بود یا یک تبهم کوتاه ، شاید هم تو فهمیدی من با یکی حرف زدم .

کنجکاو شدم بدونم سحر چی می خواد بگه ، بهش گفتم نه ، تو با کسی حرف نزدی ، چادرت رو صورتت بود ، اما یک چیزایی مدام زمزمه می کردی ... ولی یک لحظه یادمه ساکت شدی که من فکر کردم خوابت برده ، اما بعد متوجه شدم ، که داری گریه می کنی . یک دفعه سحر گفت همون موقع ، قبل ازگریه کردنم رو میگم .

من که بیشتر تعجب کرده بودم از حرفش خندم گرفت وگفتم تو چادرت رو، روی صورتت انداخته بودی فقط یک لحظه ، شاید چند دقیقه ساکت شدی و بعد متوجه شدم داری گریه می کنی .

سحر لحظه ای مکث کرد وگفت نه برای من لحظه ای کوتاه نبود ، من حدود نیم ساعت با یک آقایی صحبت می کردم .

سکوت کوتاهی سحر کرد ، طوری که متوجه شدم به چیزی که دیده شک داره و باورش براش مشکله.

سحر تمام جریان رو آروم برام تعریف کرد ، اشکهاش ذره ذره رو گونه هاش جاری بود و می گفت : همون جا که نشسته بودیم دیدمش ، داشتم باهاش حرف میزدم .

بعد از توصیف آن خواب گفت : سامان حالا دیگه من شک ندارم اون آقا کسی جز ..... من سریع حرفش رو قطع کردم ، از سحر خواستم سریع از جاش بلند بشه وحرف دیگه ای نزنه . خود من هم حال عجیبی پیدا کرده بودم که نمی تونم درست براتون بگم فقط می دونستم نباید کسی اون موقع متوجه بشه که سحر شفا پیدا کرده ،اگه حرف از شفا میزنم باید بدونید که با حرفهای سحر جای شکی باقی نمونده بود .برای همین سریع رفتیم به سمت یکی از خادم ها واشاره کوچیکی به اون خادم کردیم ، خادم ما رو تا یک اتاق راهنمایی کرد و جریان رو سحر تعریف کرد ، تمام خادم هایی که توی اون اتاق بودن صلوات بلندی فرستادن.

یکی از خادم ها هم به سحر گفت : دخترم به چیزی که دیدی شک نکن ، اغلب کسانی که شفا داده میشن ، خواب آقا رو می بینند الان هم کسی نباید متوجه بشه ، یک آزمایش همین امروز انجام میدیم و بعد جواب آزمایش قبلی وجدید شما رو به یکی از پزشکانی که اینجا خادم هستند نشون میدیم تا مطمئن بشید ، بعد هم اسم شما رو اینجا ثبت می کنیم وچند تیکه از لباسهاتون رو اگه خواستید به ما بدید تا به مریض هایی که اینجا منتظر شفا هستند بدیم ، بعد هم برای انجام آزمایش با یکی از خادم ها سحر رو بردیم بیمارستان ، آزمایش کمی طول کشید فکر هم نمی کردم جواب آزمایش همون روز داده بشه ولی به سفارش یکی از پزشکان و رئیس بیمارستان قرار بود جواب تا قبل از عصر به ما داده بشه ، تو اون مدت که منتظر جواب آزمایش بودیم من برگشتم خونه و آزمایشات قبلی سحر رو با خودم به بیمارستان آوردم بعد از گرفتن جواب آزمایش ، برگشتیم حرم ، توی همون اتاق تعدادی خادم منتظر بودن ، یکی از خادم ها دکتر بود ، نمی دونم چه تخصصی داشت ولی بعد از دیدن آزمایشات و معاینه سحر ، به سحرگفت هیچ اثری از سرطان نیست ، شما از من هم سالمترید ، اسم و مشخصات سحر وارد دفتر شد .

من وسحر اونقدر خوشحال بودیم که متوجه نشدیم چطور اون روز گذشت ، ناهار وشام هم دعوت حرم امام رضا (ع) بودیم .

بعد از برگشتن به خونه تازه یادمون آمده بود به خانواده هامون خبر بدیم ، آن شب فکر نمی کنم کسی خوابش برده باشه ، قرار بود همه روز بعد بیان دیدن ما ،روز بعد خانواده من آخرین نفراتی بودن که به جمع ما اضافه شدن ، وقتی همه دورهم جمع شدیم مادرم از جریانی حرف زد که خوشحالی جمع رو چند برابر کرد ، اگه یادتون باشه من گفته بودم شب قبل از دیدن سحر من چون خیلی نگران بودم و نمی دونستم چطور با سحر روبه رو بشم با مادرم تماس گرفتم ومادر اشاره کرد به آقا امام رضا (ع) .... مادر تو جمع به سحر گفت : موقعی که سامان تماس گرفت و جریان روداشت برام می گفت ، یادم آمد که چند شب پیش خواب دیده بودم ، سفر حجی رو که قرار بود برم ، نذرحرم امام رضا (ع) کردم و برای دادن نذرم آمدم مشهد ، با حرفهای سامان گفتم حتما بی دلیل نبوده و این جریان باعث شد من همونجا نذر کنم ، برای همه خیلی جالب بود ، مادر از قبل مطمئن بود سحر شفا پیدا می کنه .

مادرم بچه سادات بود و چندین بار سفر حج قسمتش شده بود واین بار این مخارج روبرای شفای سحر نذر حرم کرد ، پدرم هم سفر حجش رو به من وسحر هدیه کرد و پدر سارا هم برای اینکه هر دوی ما بتونیم بریم سفر حج ، مخارج خرید سفر حج رو به عنوان هدیه قبول کرد که به ما بده .

روز بعد همگی رفتیم حرم ،برای زیارت ودادن نذرهامون ، یکی از خادم ها به مادر پیشنهاد کرد وگفت سفرحجتون رو بفروشید ومبلغ پولش رو به ما بدید ، که پدر سارا از مادر سفر حجش رو خرید ،وبه ما داد ، بلاخره من هم تونستم به قولم عمل کنم و بعد از چندین ماه ما تونستیم بریم سفر حج عمره .

من وسحر برای همیشه تو مشهد موندیم وتونستیم از طریق بسیج یک روز در هفته هردوی ما به حرم آقا و زائرانشون خدمت کنیم و شدیم یکی از خادم های آقا امام رضا (ع) .بعدها تصمیم گرفتیم ، اسم اولین فرزندمون رو اگه پسر بود رضا و اگه دختر بود فاطمه بذاریم .

* * * * * *

این هم از پایان داستان ، اسمی براش نذاشتم ،این داستان نمی دونم چقدر به واقعیت نزدیکه ، چون من روز اول گفتم موردی که من شنیدم رو با کمی اضافه کردن به صورت داستان در آوردم که با آخر بدی تموم شد ولی به پیشنهاد یکی از دوستان آخرش رو خوب تموم کردم برای اینکه هم خوب تمومش کنم شاید اجازه نداشتم داستانی از خودم بسازم اون هم به این شکل ولی خوب میدونم بین تمام مریض هایی که امام رضا (ع) شفا داده موردی مثل این هم پیدا میشه ، شاید از این به بعد هر سری یکی از موردهایی که امام رضا (ع) شفا دادن رو تعریف کنم ، خود من از خیلی ها شنیدم که با یک خواب خیلی ها شفا پیدا کردن ، موردهای دیگه که شاید جالب باشه رو بعدا براتون می نویسم ، فقط احتیاج به فرصتی کوتاه دارم تا بیشتر تحقیق کنم و واقعیت رو بتونم برای شما بنویسم . اسم داستان با خودتون ...

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤