فکر می کرد

فکر می کرد

فکر می کرد من همونم که یک عمر دنبالش بوده

فکر می کرد من با تموم آدما فرق می کنم

فکر می کرد من می تونم بگذرم راحت از بدیهاش

فکر می کرد من عشقم رو ارزون می بخشم بهش

فکر می کرد صبر من مانع رفتنم می شه

فکر می کرد من رو راحت می تونه قانع کنه

فکر می کرد من ساده ترین آدم هستم توی این دنیای بزرگ

فکر می کرد کافیه فقط من دوستش داشته باشم

فکر می کرد کافیه که فقط عاشقم کنه

فکر می کرد کافیه که فقط دنبالم کنه

فکر می کرد می تونه با حرفهاش منو راحت گول بزنه

تا اینکه فهمید من نمی گذرم از هیچی آسون و راحت

تا اینکه فهمید خودش شده عاشق منو من رو از خودش رونده

تا اینکه فهمید منو ارزون فروخته به بدیهاش

تا اینکه فهمید صبر من هم مثل همه اندازه ای داره

تا اینکه فهمید من همیشه قانع بودم واین خودش بود که قانع نمی شد

وقتی فهمید که دیگه دیر شده بود

وقتی فهمید که دیگه رفته بودم

وقتی فهمید که به جز خاطراتم چیزی از من باقی نمونده

حالا من تبدیل شدم به یک خاطره غم انگیز

حالا اون می دونه که من شمعی بودم که سوختم در برابر بی تفاوتی های اون

حالا می دونه نوبته اونه که بسوزه در نبود من

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤