ادامه داستان قبل

ادامه داستان قبلی

*****

از آن جریان یک هفته گذشته ،الان یک هفته هست که دارم در به در سراغشو می گیرم

انگار اصلا وجود نداشته ، هیچ ردی از حضورش هیچ کجا باقی نذاشته

حالا دیگه جز دعا کردن برای برگشتش کار دیگه ای از دستم بر نمی یاد

شاید تقصیر خود منه ، شاید اگه کمی زودتر به خودم میومدم الان کنارش بودم ، بذارید از روز آشنایم با اون بگم

یادم می یاد روز اول آشنایی ما توی محیط دانشگاه بود ، یک روز بهاری وزیبا

رشته من پزشکی بود و سحر تو زمینه نقاشی وگرافیک تحصیل می کرد

خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم ، اون روز رو خیلی خوب یادمه ،

من ودوستم رفته بودیم بانک تا از حسابم مبلغی پول بردارم ، اون هم اونجا بود

زیاد توجه نداشتم بهش ، راستش حواسم به ساعت بود که هر لحظه امکان داشت دیر بشه واستاد بره سر کلاس

آخه ممکن بود استاد من رو که باهام خیلی چپ افتاده بود رو راه نده تو کلاس ،

پول رو که گرفتم متوجه شدم دوستم کنارم نیست، پشت سرم رو که نگاه کردم دیدم توی دستش یک چیزیه ،

بهش گفتم بریم دیگه ، الان استاد می یاد ومن یکی رو راه نمیده تو کلاس ...بدو بریم

یک دفعه آستینم رو گرفت وگفت : سامان ، یک سحر خانومی کارتش رو یادش رفته ببره

کارت رو از دستش گرفتم وگفتم : بعد از کلاس میریم وکارت دانشجویش رو بهش میدیم

بدون هیچ توجه ای به کارت ، اون رولای کتاب گذاشتم ودست سعید رو گرفتمو کشیدم دنبال خودم

وقتی به کلاس رسیدیم دیر شده بود واستاد هم یک ضد حال حسابی به من ودوستم زد ولی بخیر گذشت

بعد از اتمام کلاس رفتم خونه ، به طور کلی هم از کارت یادم رفته بود ، من یک اتاق برای خودم نزدیک دانشگاه کرایه کرده بودم و تنها زندگی می کردم ، ضمنا خانواده من توی شیراز زندگی می کنند

خوب داشتم میگفتم ، بعد از رسیدن به خونه جزوه ها وکتابها رو پرت کردم روی تخت و رفتم سراغ یخچال تا یک چیزی برای خوردن پیدا کنم

وقتی آمدم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم متوجه کارت که از لای کتاب بیرون آمده بود شدم

کارت رو برداشتم ...عکسش با چهره ای متین وآروم نظرم رو جلب کرد

اما آن موقع هیچ احساس خاصی بهش نداشتم ، تا این که روز بعد تو دانشگاه با دوستم دنبال سحر می گشتیم

اول از بچه های کلاس خودمون شروع کردیم تا ببینیم کسی می شناسدش یا نه ، تقریبا هر کدوم از خانم ها یک متلکی بار منو و دوستم کردن و حسابی سر به سرمون گذاشتن

ولی تونستیم ساعت کلاسیش رو از یک نفر که می شناختش بپرسیم وبریم سراغش

از شانس خوبمون توی سالن بود و داشت با چند تا از دوستاش صحبت می کرد

صداش کردیم از دوستانش جدا شد و بعد از سلام و احوال پرسی دوستم که توی کش دادن یک جریان معرکست وکسی به پاش نمی رسه شروع کرد به چرت وپرت گفتن

اول من چیزی نگفتم ، چهره آروم وجذابش منو محو خودش کرده بود ، طنین صداش آرامش خاصی بهم می داد

دلم نیومد بذارم سعید گوش سحر رو با چرت وپرت هاش پر بکنه

حرف سعید رو قطع کردم و کارت رو نشونش دادم و براش توضیح دادم چه طوری وکجا کارت رو پیدا کردیم

سعید هم به خاطر اینکه رو حرفش پریده بودم ، ما بین حرفهام مزه می ریخت

بعد از تشکر جانانه سحر و جدا شدن ازش ، همراه سعید مسیری رو طی کردم ، مابین راه هیچ حرفی نزدم وساکت بودم

اصلا نمی دونم سعید چی میگفت ، فقط جای جالبش اینه که منو سعید روی یک صندلی نشوند ، من هم که حواسم هنوز پیش سحر بود ، متوجه نشدم سعید داره لیوان رو پر آب میکنه تا رو سرم خالی کنه

منو از جا پروند ومنم تا می تونستم دنبالش کردم وحسابی حالشو گرفتم ، سعید هم مدام اذیتم می کرد ومدام تکرار می کرد هی بسوزه پدر عاشقی ... آره از اون روز به بعد به بهانه های مختلف سراغش می رفتم

تا بلاخره بعد از یک سال دوندگی تونستم نظر سحر رو به خودم جلب کنم ، من وسحر هر روز بیشتر از قبل به هم علاقمند می شدیم ....

 این هم جریان آشنایی ما

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤