این نوشته ها رو دنبال کنید ، نمی دونم برداشتتون چیه ، اما خوشحال میشم نظراتتون رو بگید

هنوز اسمی براش انتخاب نکردم ... احتمالا ادامش میدم ... می دونم بی مقدمه شروعش کردم .... این نوشته شاید واقعیتی باشه که اتفاق افتاده ...این نوشته رو قبلا خیلی کلی شنیدم ...اگه بتونم می خوام به طور کامل اینجا هم بنویسم

* * * *

* * * *

وارد اتاق شد نگاهم می کرد وحرفی نمی زد

بهش گفتم : سلام ....... سرش رو تکون داد و هیچ حرفی نزد .... بهش گفتم :این سلامِت بود ...جوابی نداد

گفتم : حرفی بزن، بگو برام حالت خوبه؟؟ ........ گفت :خوبم از حالتم که معلومه ..... گفتم بهش : قهری باهام ؟!

گفت : نه ونگاهش رو از من روبود یواشکی .....

گفتم : چه خوب میگی که قهر نیستی باهام اما نگاهتو از من یواشکی دور میکنی .... آهی کشید وچشماشو بست

گفتم : چته؟؟ چیزی شده ؟؟ ...... گفت : هیچی فقط ... حرفش رو ناتموم گذاشت

گفتم بهش : کاری داشتی ............. گفت : آره

و رفت طرف پنجره و بیرون رو نگاه می کرد می خواست حرفی بزنه اما نمی دونست از کجا شروع کنه

بعد از کمی مکث به آرومی ، گفت : آمدم برای خداحافظی

دلهره عجیبی تو دلم افتاد ...بهش گفتم :نه اصلا حالت خوب نیست ...معلوم هست چته؟؟

گفت :حالم خوبه ...می دونم چی دارم میگم ...حرفم کاملا جدی بود

به تمسخر گفتم بهش : حالا که می بینی عاشقت شدم می خوای اذیتم کنی ....باشه قبول اما بگو چرا؟؟

با دست اشاره کرد به غروب ... گفت : ببین غروب چه زیباست !!

از حرکاتش معلوم بود داره تفره میره .... گفتم بهش : این حرف یعنی که چی ؟؟! چی می خوای بگی ؟؟

گفت :همه چیزبین ما تموم شد خیلی راحت انگار یک قصه شیرین بود با پایان بد ،شاید این رابطه افسانه بود یا خیال

دیگه بغضم گرفت اشک توی چشمام حلقه بسته بود .....

گفتم بهش : نگام کن وبگو چی شده ...معنای این حرفات رو بگو ....

نگاهشو که خیره بود به آن غروب برگردوند ..... دیدم که اشکاش جاریه !!!

در جوابم گفت : می خوای بهت بگم هر چی رو که تو دلم شده اسیر ........ گفتم : بگو گوش می کنم

گفت : جرأت داری تا آخرش گوش بکنی .... گفتم : آره ، بگو

گفت : باشه میگم برات ... چند قدم برداشت وتکیه داد به دیوار ، سرش رو کج کرد ، طوری که فهمیدم بازم داره غروب رو می بینه .... بعدش گفت : خیلی دوستت دارم ، برام مهمی خیلی زیاد ، ولی روزگار با ما سرلجبازی داره

نگاهشو برگردوند وگفت : برای من فرصتی نمونده ، اما تو برای زندگی فرصت داری

خواستم حرفش رو قطع کنم که ، گفت : بذار برات بگم ، می خوام که حرفم رو قطع نکنی

به چشمای پر از اشکش خیره بودم ، لرزش تنش رو خوب احساس می کردم ، خواست ادامه بده ، باز هم مکثی کرد ولی این بار دیدم دستش رو دراز کرده ، تو دستش یک پاکت نامه بود گفت : بگیر تو این نامه حرفامو نوشتم

نامه رو گرفتمو نگام هنوز به اشکاش خیره بود ،انگار اشک چشماش داشت باهام حرف میزد

گفتم بهش :خودت بگو ،باز چی شده ،انگار این تو هستی که جرأت گفتن نداری

گفت :آره جرأتم رو با جرأتت از دست دادم

هنوز نگاهم به نگاهش خیره بود که منو بوسید و رفت به طرف در اتاق وگفت : خداحافظ عزیزم

دنبالش نکردم تا بگم نرو ....وقتی به خودم آمدم که رفته بود و پاکتی که تو دستم بود رو باز کرده بودم

یک نامه به همراه یک برگه آزمایش ....تنها حرفی که از میان نوشته هاش بیشتر به چشم می خورد کلمه سرطان خون بود

ودر پایان نوشته هاش نوشته بود ... خواهش می کنم سراغمو نگیر ... برو دنبال سرنوشت خودت .... موفق باشی

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤