وظيفه ما بودن است ، حتي اگر تنها براي يك ثانيه

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

حنجره از نبودنت قصد خروش می کند

داد که می زند فقط پنجره گوش می کند

فکر نگاه و خنده ات توی همین اتاق ما

باز بـلـیـت درد را پـیـش فروش می کند

کفش گلوی کوچه را سخت فشار می دهد

پای مــرا قــرار ما آبــلــه پــوش می کند

کاسب کهنه کار من ، باز بساط می کنی

جنس دلت به شهرما ، خوب فروش می کنی

عشق حراج می کنی ، قلب اجاره می دهی

نرخ خـریـدنـت مــرا خانه به دوش می کند

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

حرفی با دوستان خوبم

سلام به همه دوستان وکسانی که امروز سری به این وبلاگ زدن

دارم تمام سعی خودم رو می کنم که وبلاگم بهتر از روز قبل بشه

نمی دونم چقدر موفق بودم ، ولی اشکالات این وبلاگ رو به بزرگواری خودتون نادیده بگیرید .

این وبلاگ با اسم ، مــن رفـــیـــق گـــریـــه هــاتـــم رو تقدیم می کنم به بهترین دوستانم تقدیم می کنم به همه اونهایی که تا امروز همراه من بودن .

آره . . . امروز دلم می خواد از تمام دوستانی تشکر کنم که فقط به خاطر اونها اینجا هستم ومی نویسم .

دلم می خواد تشکر کنم از کسانی که از اولین روزهای ورودم و آشنایی من با اینترنت با من همراه وهم صحبت بودن .

موقع ورودم ، هنوز 19 ساله بودم که وارد این دنیای مجازی شدم و لحظاتی رو کنار دوستانی گذروندم ، که هر کدوم رفتار خاص خودشون رو داشتن و با مهارتهای مختلفشون چیزهای زیادی به من یاد دادن .دلم می خواد بدونید بهترین وقشنگترین خاطراتم رو تو همین دنیای مجازی داشتم . لحظاتی که با شما بودم برام بهترین لحظات سپری شده زندگیم بود .الان 21 سالمه وهنوز از این جمع نرفتم . می دونم یک روز هم می رسه که من خداحافظی کنم واز این جمع برم و می دونم باید زودتر از اینها تشکر می کردم از دوستانی که همیشه همراهم بودن و کمکهای زیادی به من کردن ولی فرصت مناسبی جز امروز پیدا نکردم ، شاید این اخرین فرصت برای من باشه ودیگه فرصتی به این خوبی پیدا نکنم .

پس اجازه بدید در ابتدا از دو نفر از قدیمی ترین دوستام که هر دو یک اسم دارن ( مجید ) تشکر کنم ، این دوستان هنوز هم من رو تحمل می کنند وکمک های زیادی تا به امروز به من کردن ، خودشون می دونند لازم نیست معرفی کنم وبیشتر بگم ، ولی تا امروز اگه چیزی یاد گرفتم در زمینه های مختلف ، به خاطر کمک وهمراهی اونها بوده ، حتی گاهی مشورت با اونها باعث میشد ، بهترین تصمیم رو بگیرم ، یکیشون همشهری منه واز همین مشهد ، مشاوره ی خوب ایشون ، رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و نفر بعدی هم ، اگه بگم لحظه های زیادی با ایشون هم صحبت بودم و صحبتهای مفیدشون همیشه باعث شده من به خیلی از اشتباهاتم پی ببرم و اجازه دادن تجربه های تلخ رو با حضور پنهانی ایشون ، تجربه کنم . توی بدترین شرایط توی این دنیای مجازی من رو همراهی کرد وتنها نذاشت .باورتون نمیشه ، اگه بگم خیلی بدی ها کردم که ایشون چشمپوشی کردن . شاید اگه این نوشته من رو خودش بخونه منظورم رو متوجه بشه . حتی به خاطر کمک ایشون من با بچه های خوب تبیان آشنا شدم و اگه الان هنوز می تونم سری به این وبلاگ بزنم و فعالیتم رو اینجا قطع نکنم به خاطر کمک ایشون بوده . از هر دوی این دوستان تشکر می کنم ، کاش می تونستم جبران زحمات بیکرانشون رو بکنم .

بقیه دوستانی که بعداها باهاشون آشنا شدم و لحظه های شیرینی رو کنارشون تجربه کردم ، مثل مسعود عزیز ومحمد عزيز و رهگذر عزیز و سامان عزیز و سپیده عزیزم و نیمای عزیز ، که این دوستان هنوز هم همراه لحظه های من هستند . بقیه دوستان که تعدادشون غیر شمارشه ، توی تبیان باهاشون آشنا شدم ، خواننده نوشته های من با اسم n@sim 20 هستند ، مثل مصيبت عزيز و حامد عزیز و پسر خاله حامد و مارشال عزیز و قلب شکسته عزیز و کبوتر مهربون و . . . و رزصورتی عزیزم و مهسای عزیز و یاسمن عزیزم وسوگلی وغریق ومريم و مهتاب و غوغای خاموش و فواره عزیزم و خیلی های دیگه ، باز هم آشنایی خودم رو با این دوستان مدیون محبتها وکمک های همون دوست عزیزیه که در ابتدا گفتم .

تشکر می کنم از همه این دوستان .

نوشته های این وبلاگ شاید خیلی هاش به چشمتون آشنا باشه ، ما بین این نوشته ها ، نوشته هایی رو قرار دادم که خودم نوشتم و به قول یکی از دوستان وبلاگ نویس ، هر کسی توی نوشته های خودش ، یک جورایی درد ودل میکنه ، من هم درد ودلهام رو لا به لای این نوشته ها پنهان کردم .

امیدوارم تنهام نذارید و من رو بیشتر راهنمایی کنید .

فـــدای هـــمـــتـــون نـــســـیـــم . . .

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

مـــرداب زیـــبـای زنـــدگـــی مـــن . . .

مرداب زندگی ام از من تمام لحظه های شیرینم را گرفتی ولی تو را زیبا خطاب می کنم

مرداب زندگی ام از من عزیزانم را در طول زمان بودنت با من گرفتی اما باز هم تو را زیبا خطاب می کنم

مرداب زندگی ام از من عمرم را بگیر اما باز هم من تو را زیبا خطاب می کنم

مرداب زندگی ام از من زمان زیادی را گرفتی ولی باز هم من تو را زیبا خطاب می کنم

چون تو مرداب زندگی من هستی ، تو همون مرگ تدریجی من هستی

تو همونی هستی که به من غم رو هدیه کردی ، تو همونی هستی که باعث شروع گریه هام شدی

تو باعث شدی من خودم رو بشکنم ، تو باعث شدی خاطرات تلخ زندگیم بیشتر به چشم بیاد

تو خیلی چیزها رو از من گرفتی ، خیلی چیزها رو ، خیلی کسا رو

ولی این تو بودی که باعث شدی من به خودم بیام و دست نیازم رو به طرف خدایی دراز کنم که همیشه با من بوده وهست

تو باعث شدی که من توی این شرایط خدا رو داشته باشم هر چند من از روی جهل و نادونی خودم خدا رو از یاد می بردم

تو من رو به خدا نزدیک می کنی ، تو من رو بیدار وهوشیار میکنی

تو بارها و بارها باعث شدی من یادم بیاد کی هستم وچه جایگاهی دارم

تو به یادم همیشه انداختی که من نیازمند و محتاج فقط و فقط خدا هستم و بس

وهیچ کس نمی تونه کمکم کنه جز اونی که من رو آفریده

برای همین می خوام تو رو مرداب زیبای زندگی خودم خطاب کنم

تا همه بدونند تو بهترینی هر چند وقتی با منی بدترین لحظات رو سپری می کنم

پس می خوام همیشه با من باشی ، می خوام تنهام نذاری

می خوام کاری کنی که همین طور گدای درگه خدا باشم . . .

نــرو از کــنــارم ای مـــرداب زیــبــای زنـــدگـــی مـــن . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

حنجره از نبودنت قصد خروش می کند

داد که می زند فقط پنجره گوش می کند

فکر نگاه و خنده ات توی همین اتاق ما

باز بـلـیـت درد را پـیـش فروش می کند

کفش گلوی کوچه را سخت فشار می دهد

پای مــرا قــرار ما آبــلــه پــوش می کند

کاسب کهنه کار من ، باز بساط می کنی

جنس دلت به شهرما ، خوب فروش می کنی

عشق حراج می کنی ، قلب اجاره می دهی

نرخ خـریـدنـت مــرا خانه به دوش می کند

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

بی ذکر علی صومعه و ديری نيست - کس را پی درک ذات او سيری نيست

گويند که از غير علی چشم بپوش - هر جا نگرم علی بود ٬ غيری نيست

 

* * * يا امير المومنين حيدر* * * 

 روز ميلاد امير مو منان حضرت علی ابن ابيطالب و روز پدر و روز مرد رو به تمامی مردان ايران زمين تبريک ميگم ....

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤

تقديم به تمام پدران جز ....

تــقــدیــم بــه

روح سبـز پـدرانـی کـه

بــا قـــــامــتـــشــان ، اســـتـــواری

و بــا لــبــخـــنــدشـان ، زنــدگــانـی را بـه فـرزنـدانـشـان آمــوخــتــنــد . . .

جمله بالا رو تقدیم می کنم به پدرانی که ، پدر بودن برای فرزندانشون . و تبریک میگم به اینگونه پدران و فرزندان که از وجود هم استفاده مفید می کنند و کردن . حتما می دونید برای من پدر هیچ معنایی نداره وهیچ شخصیت خاصی برام نیست ،اما چون روز پدر نزدیکه دلم می خواد از کسی بنویسم که هیچ وقت احساسش نکردم .

خوشبحال کسانی که درک درستی از معنای پدر دارن ، من که بی نصیب موندم از مهر پدر، فکر نکنید پدرم مرده ، نه هست ، وجود داره اما هیچ وقت وظیفه پدرانه خودش رو انجام نداده .

میگن دختر به پدر وابسته میشه و پسر به مادر ، اما من به مادرم وابسته شدم بر خلاف خیلی از دخترها .

دخترم و از مهر پدرهمیشه محروم . نیاز دارم به مهر پدر، به لبخند پدر ، به نگاه پر از محبت پدر ، اما هیچ وقت به این نیاز نرسیدم و میدونم نمی رسم . حسرت داشتن پدری خوب تو دلم پوسیده و مرده .

کاش پدری می داشتم که می تونستم با افتخار به همه نشونش بدم وبگم این پدر منه .

کاش پدری می داشتم که دستمو توی دستش بگیره و گرمای دستش رو با تمام وجود حس کنم .

کاش پدری می داشتم که روز پدر به فکر اون هم می بودم وتشکر می کردم از زحماتش و با بوسه ای به دستای پر از مهرش بهش می گفتم چــقــدر دوســتــش دارم .

کاش میشد بگم پدرمن لنگه نداره تو دنیا ، تک و هیچ کس مثل اون نیست ، و من تنها از وجودش زجر میکشم وباعث عذابه منه ، اما می دونم پدری که وظایف پدرانه خودش رو انجام نمیده زیاده ومن تنها نیستم .

زحمت میکشه ،نه برای من وبقیه افراد خانواده برای خودش وبرای مردم زحمت میکشه ،شاید بگید این که بد نیست پدری داری که به فکر مردمه ، بد نیست خوبه اما کاش همون قدر که به مردم اهمیت میده ما هم براش مهم بودیم .

من می دونم ثمره یک عشق نیستم . چرا باید تشکر کنم از پدری که باعث شده من وارد این دنیای پر از نامردی بشم .

من که می دونم وجود من باعث صبر مادرم شده و این زندگی رو تحمل کرده ، چرا خوشحال باشم که باعث شده 9 ماه رو توی مکانی مقدس و پاک زندگی کنم و چشم به این دنیا باز کنم .

من که می دونم پدرم ، پدری نکرده ، چرا از اون بنویسم . وقتی برام مهم نیست .وقتی آرزوی نبودش رو دارم تا بودنش .

خیلی ها به من میگن این طوری شکایت نکن از همه،خدا قهرش میاد . می دونم اما خدا هم می دونه و مطمئنم تنهام نمی ذاره و نذاشته تا حالا ،اگه تنهام میذاشت مطمئنا تا حالا حتما خودکشی کرده بودم ، اگه تنهام می ذاشت مطمئنم تا حالا صبر نمی کردم وتحملش نمی کردم .حالا دیگه مطمئنم خدا هر آزمونی که می گیره صبرش رو هم میده . من صبر کردم فقط به خاطر مادری که دوستش دارم وبرام همه چیزه ، مادرم تمام وجود منه ، تمام زندگیه منه .

شاید باور نکنید اما من عشق رو از مادری یاد گرفتم که خودش هیچ وقت برای پدرم الهه عشق نبوده.شاید بگید مادرت نمی تونه بهت یاد بده ، اما از نظر من تونسته خیلی خوب عشق خودش رو نثار من کنه و به من یاد بده عشق یعنی چی .به من یاد داده همه رو دوست داشته باشم وبه همه به یک اندازه ارزش وبها بدم ، حتی همیشه به من در مورد پدرم هم سفارش می کنه ، که احترامشو نگه دارم ، این کار رو تا حالا انجام دادم ، اما هر وقت بی حرمتی و بی احترامی اون رو به مادرم یا هر کس دیگه ای دیدم ، همون رفتار رو با خودش کردم ، متاسفانه هر وقت با احترام باهاش حرف زدم ، بی احترامیش رو دیدم و مجبور به عکس العمل مشابه خودش شدم و وقتی از رفتارم انتقاد کرده ، گفتم که از خودش یاد گرفتم ...

من عشق رو تو نگاه ولبخند مادری یاد گرفتم که کم نظیره ، برای من بی نظیره . من از صبر واستواری و استقامت یک مادر زندگی رو یاد گرفتم ودارم یاد می گیرم .

اگه بتونم توی زندگیم ، صبور ومقاوم باشم و معلم عشق به عزیزترین افراد زندگیم باشم این رو مدیون مادرم هستم ولی خوب می دونم از نظر مردم به حساب پدری نوشته میشه که هیچی نبوده وهیچ کاری برام نکرده . مجبورم به خودم مدام بگم عقل مردم به چشمشونه . هر چی می بینند باور می کنند .

وقتی جایی میرم ومردم به من میگن خوبی هات به پدرت رفته ، یا میگن از همچین پدر خوبی ، باید دختر خوبی هم به ثمر بیاد،نمی دونید چقدر ناراحت میشم ، آخه چرا مردم باید سهم مادرم رو به حساب اون بذارن .

این نهایت بی انصافیه . من اگه خوبی از نظر دیگران دارم ، این خوبی رو مدیون مادری هستم که به من درس زندگی داد با وجود اینکه خودش هیچ وقت زندگی نکرد .دلم می خواد بیشتر بگم ولی اشکهام دیگه اجازه دیدن صفحه رو نمیدن .

شرمنده از همتون ، انتظار زیادی ندارم فقط می خوام از پدر برام نگید ونصیحت نکنید من رو . چون شما تو زندگیه من نبودید و نیستید . از این جور فکرها هم نکنید که من از مردها بدم می یاد ...من عاشق مردهایی هستم که مردانگیشون به من ثابت شده ... پس مرد باشید نه نامرد .

. . . گر همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش . . .

این جمله فقط برای آقایون صدق نمی کنه . این جمله برای هر دو طرف مناسبه وگفته میشه .ولی نامردی مردها رو بیشتر دیدم .

  

سالهاست به دنبال دستای گرم تو می گردم ....اما هميشه دريغ کردی

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤

خسته شدم

چه کسی می داند که چه تنهاست دلم ؟

هیچ کس از دل من خبر نداره ، کسی نمی دونه چه روزهای سختی رو دارم می گذرونم ،

صبر هم اندازه ای داره ، نمی دونم کی کاسه صبرم لبریز میشه ... ولی دیگه طاقت ندارم

خیلی تنهام ، خیلی . . . چقدر سخته ، میون یک جمع بزرگ قرار بگیری ، ولی تنهای تنها باشی ،

تا حالا چطوری صبر کردم ، که تونستم به این سن برسم ، 20 سال از عمر زندگیم گذشت و تموم شد

الان 21 سالمه و یکی ، دو دونه خاطرات قشنگم ، را دارم لا به لای تلخ ترین خاطراتم گم می کنم.

دلم می خواد یک جای ساکت و آروم پیدا کنم و هر چقدر می خوام بلند ، بلند گریه کنم .

یک بغض نشکسته دارم که سالهاست داره گلوم رو فشار میده و حنجرم رو آزار میده .

یک قلب ترک خورده دارم که هیچ کس ترکهای قلبم رو ندیده ، یک عالمه حرف وشکایت دارم

یک چشم پر از خون و منتظر ، منتظر برای جاری شدن چشمه اشکم .

یک جسم خسته و فرسوده دارم که به نظر میرسه جوون وشادابه .

یک روح آزورده دارم که ذره ، ذره داره از داغ دلم می سوزه و راه فراری نداره جز سوختن .

و احتمالا دلی دارم به بزرگی دنیا که هنوز هم جایی برای نگهداری غم های من داره

و رعایت نمی کنه حال وروزگار بغض نشکسته وقلب ترک خورده من رو که هر آن ممکنه هر دو با هم منفجر بشن .

دلم شاید بزرگ باشه ولی خیلی دیوونه است که فقط به فکر گنجایش خودشه .به فکر ظرفیت بقیه قسمتها نیست .

صبرم رو که قربونش بشم ، صبر نیست سنگه ... یک سنگی که دلش می خواد قلب و بغض نشکسته من رو آزار بده .

دیگه خسته شدم از این همه آدم که فقط یاد گرفتن نصیحت کنند ، فقط یاد دارن بگن ، صبر کن ، چیزی نگو ، حرفی نزن ، درست میشه ، تموم میشه ، . . .

اینها رو من هم گاهی به بعضی ها گفتم ، خیلی خوب می دونم ویادم هست ،ولی ای کاش ما آدم ها به جای نصیحت همدیگه و دعوت به صبر ، توان این رو می داشتیم که به هم کمک کنیم وهمدیگه رو توی شرایط سخت زندگی تنها نذاریم ، به بهونه اینکه نمی خوایم دخالت کنیم ، یا به ما ربطی نداره ، یا اینکه مشکلات خودمون بدتره یا اینکه هر کسی باید به فکر خودش باشه ، یا اینکه به هم بگیم اینها امتحانات الهیه ، برای سنجش صبر وتحمل ما .

قبول دارم خدا داره امتحان می کنه ، اما فقط یک نفر رو امتحان نمی کنه ، همه رو امتحان می کنه تا ببینه چقدر تحمل داریم وچطور به هم کمک می کنیم و چطور با ان مشکل کنار میایم .

چرا بهانه می یاریم که خدا داره تو رو امتحان می کنه صبر کن .... به جای این حرف کاش میشد کمی کمک کنیم به هم برای حل مشکل طرف مقابلمون .

گاهی به جایی میرسم که با خودم میگم ای کاش پسر بودم ، تا می تونستم تکیه گاه خوبی برای مادرم باشم .

ولی بعد از خودم سوال میکنم از کجا معلوم اگه پسر بودم ، نامرد وقدر نشناس نبودم وتوی همچین شرایطی مادرم رو تنها نمی ذاشتم ؟؟ . . .

گاهی هم میگم کاش مثل خیلی ها توان این رو داشتم وخودکشی می کردم ، شاید اگه اعتقادی به خدا نداشتم این کار رو خیلی وقت پیش می کردم ولی متاسفانه می دونم خدایی هم هست که نظاره گر همه ماست و همه چیز رو می بینه و به همه چیز آگاهی داره ، متاسفانه می دونم که بهشت وجهنمی هم هست ....

گاهی هم با خودم میگم من که این دنیا رو ندارم ، می دونم انقدر هم گناه کردم که اون دنیا رو هم از دست میدم ، پس قید همه چیز رو بزنم و خودکشی کنم . اما بعد . . .

این یکی دو روزه فقط کارم شده گریه و نگرانی از اتفاقات بعدی که قراره بیفته ،نوشتم یا پدرم رو میکشم یا خودم رو ، اما میدونم این کار هم جرات می خواد که من ندارم ، این بار هر حرفی به مامان میزد من جواب میدادم ، تنها من نبودم که حاضر جواب بودم و از هیچ حرکت وحرفی نمی ترسیدم ، خوشبختانه خواهربزرگترم هم بود ، باز هم اون اول با آرومی باهاش حرف زد که دهنشو ببنده وهیچی نگنه ، ولی من می دونستم اون با ارامش حرف تو گوشش نمیره ، باید سرش داد میزدم تا بفهمه ، دیگه هیچ قدرتی نداره ، این همه سال مامان سکوت کرد وحالا من وخواهر بزرگترم تنها پشتوانه اون هستیم ، دیشب بلاخره خواهرم هم وقتی دید ، حرفی رو متوجه نمیشه ، روش من رو بهترین روش دید و خیلی راحت حرفهاش رو زد ...

تنها من و اون تا تونستیم ، جلوش وایستادیم ، اگه خواهرم اون لحظه نمی بود ، یک دقیقه هم تحملش نمی کردم . . .

هر چی که بود اون شب با رفتن خواهرم تموم شد ، ساعت 12 بود .فکر می کردم مامان ممکنه فشارش پایین بیاد ولی آخر شب این خودم بودم که حسابی فشارم پایین آمده بود . . .مامان خیلی صبرش زیاده ، با چه قدرتی تحمل می کنه ؟؟

یادم می یاد یک بار که پرسیدم ، تنها جوابش این بود که به خاطر شما ، که دخترید تحمل کردم ومی کنم ، اون موقع بود که من هم تحمل کردم ، فقط به خاطر مامان ... خیلی سخته دختر بودن و صبر کردن و دم نزدن ...

از این تنهایی بدم می یاد ، خیلی تنها شدم ، کسی هم از دلم خبر نداره ، فقط میگن ، صبر کن ، اون پدرت ، اما نمی دونند اون به فکر هیچ کس نیست جز خودش و . . . ازش بدم می یاد ، ازش متنفرم ، آرزوی مرگش رو سالهاست که دارم ، اما انگار بیشتر به عمرش اضافه شده ، حالا که اون عمرش طولانی شده ، کاش از عمر من کم بشه و خیلی زود بمیرم وراحت بشم ، دیگه تحمل دیدن وشنیدن حرفهای خودخواهانش رو ندارم ... خــــســــــــتـــــــه شــــــــدم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

ستاره ها را می بینم

هر شب

با این که دورند

و تو را در روز هم نمی بینم

کاش ستاره بودی

* * * *

امروز همش از تو می نویسم

کاش بودی ودستای گرمت رو می تونستم احساس کنم

کاش بودی . . .

مادر بزرگ عزیزم ، لابه لای ستاره ها تو کدوم ستاره ای

کدوم درخشش شبانه ای ، کدوم حضور پر ترنمی

کدوم ستاره هستی ، چشمام رو به کدوم ستاره خیره کنم تا تو رو خوب ببینمت

کاش بودی ، تا من سیر ، سیر نگات کنم

کاش بودی تا بگم دوست دارم ، برات می میرم

حالا نیستی و هر روز نیازم به تو بیشتر میشه

حالا نیستی که بوست کنم بگم دوستت دارم یه عالمه

نیستی ، حالا فدای همه میشم تا به تو برسم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

چيزی بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره... کابوس رفتنت بگو از روياهای من بره

آه اگر روزي چشمانم زبان بگشايند!
چه درد و دلها كه نخواهند گفت
چه گلايه ها كه نخواهند كرد
آه اگر روزي چشمانم زبان به گلايه بگشايند! . . .

برق شادي را از چشمانم تو ربودي
چشماني كه پر از شور و نشاط بود
لبريز بود از شادي و شيطنت
گويي قهقهه مي زد، هر صبح كه خورشيد تازه مي شد
چشمانم پر از شور و اميد بود

چه آمد بر سر چشمانم؟
چرا سكوت مي كني؟
مي خواهي بگويي كه هيچ نمي داني؟

چه شد كه امروز، گويي آسمان بغض چندين ساله اش را به چشمان من هديه كرده؟
تاريكي و سكوتي سهمگين ، به جاي برق شور و شادي در چشمانم لانه كرده
انگار هر لحظه طوفاني در چشمانم بر پا خواهد شد
بي تاب و بي قرارند و پريشاني شان را
هيچ كس نمي خواهد دريابد

اين است حكايت چشمان پر شورم ، امروز

چه آمد بر سر چشمانم؟
چرا سكوت مي كني؟

پاسخ چشمانم را چه خواهي داد ،. . . نمي دانم ؛
در روزي كه زبان بگشايند
آه اگر روزي چشمانم زبان بگشايند!
آه اگر روزي چشمانم زبان به گلايه بگشايند! . . .

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

چـــه بـــگــــويــم ، نـــمـــيـــدانـــم ! . . .

حال و روزم خود گوياي همه چيز است
نبودنت ، زخم عميقي است

كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم
به كابوسي مي ماند ، كه گويا تمامي ندارد
كي صبح مي شود ، نمي دانم
اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد
آرام در دل شب پنهان ميشوم
تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است
روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند

يادت هست؟
از رفتن كه مي گفتي ، صدايم بي صدا در سينه مي شكست
مي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد

بايد به خواب مي رفتم ،اين كابوس در تقدير من بود

حالا كه نيستي ، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند
آسمان چه بر من سخت مي گيرد
روزها چه عمر درازي دارند ،شبها چه پر تشويش و نا آرام اند

بي پناهي دستانم را مي بيني؟
مي شنوي آواي تنهاييم را؟

هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود
نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند
در روزهاي نبودنت ، از ياد مي روم
هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟
آشفتگي و دلتنگي ، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي و رفتي
يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست

چه بگويم . . . نمي دانم
چشمانم خود گوياي همه چيزند
نبودنت ،

زخم عميقي است

* * * * *

کاش میشد بگم برگرد اما برگشتنت محاله

حالا تو باید انتظار آمدن من رو بکشی

حالا تو دستات رو بلند کن

و دعا کن زودتر بیام پیشت

دلم برات خیلی تنگ شده

دعــا کــن قـــســمــتــم بـــشــه مــرگ

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

وقتي چشاتو مي بينم . دنيا مي ريزه تو چشا م

دلم مي خواد پر بکشم , برم توي آسمونا

چه تور بگم دوست دارم , روم نميشه قشنگ من

دلم مي خواد پيشم بودي , منو مي بردي تا خدا

يني ميشه

يني ميشه , يه روزي پيش من باشي

قشنگ ترين ستاره اي که تو نگاهمه باشي

چه تور بگم دوست دارم , مي خوام کنار من باشي

مي خوام که تو ملکه تمام لحظه هام باشي

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

عشق را گر فرياد کردي خطاست
تن بسوزد جان بسوزد اين رواست
عشق عادات قلوب مومنين
عشق پروازست با شوق و يقين
روح چون پروانه ايي در عشق گل
مي رود بالا ببيند روي گل

از طرف لادن عزيزم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

آســمــان هـــوای گـــریــــه دارد امـــا . . .

خسته ام بگذارید دلم را در گوشه آسمان دیگری بیاویزم

بگذارید کمی بایستم تا دنیا از بالای سرم رد شود

بگذارید اشکهایم ، غم ها را از چهره زندگی بشوید

بگذارید پشت این پنجره ها بمانم . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

رفتي و بي تو دلم پردرده

پائيز قلبم ، ساكت و سرده

دل كه مي گفتم محرم با من

كاشكي مي ديدي بي تو چه ترده

اي كه به شبهام ، صبح سپيدي

بي تو كويري بي شامم

اي كه به رنجام رنگ اميدي

بي تو اسيري در دامم

با تو به هر غم سنگ صبورم

بي تو شكسته تاج غرورم

با تو يك چشمه ، چشمه روشن

بي تو يك جاده م ، كه سوت و كورم

اي كه به شبهام ، صبح سپيدي

بي تو كويري بي شامم

اي كه به رنجام رنگ اميدي

بي تو اسيري در دامم

چشمه اشكم بي تو سرابه

خونه عشقم بي تو خراب

شادي وبي تو مثل حبابه

سايه آه ، نقش بر آب

رفتي و بي تو دلم پردرده

پائيز قلبم ، ساكت و سرده

اي كه به شبهام ، صبح سپيدي

بي تو كويري بي شامم

اي كه به رنجام رنگ اميدي

بي تو اسيري در دامم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

زندگی

زنــدگـــی . . .

زندگی بازی نیست ،

من بازیگر بازیچه های قلب خویشم . . .

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

تقديم به بهترين کسم

* * * تقدیم به عزیزترین کسی که داشتم و از دست دادم * * *

گل به گل ، سنگ به سنگِ این دشت یادگاران تو اند

رفته ای اینک

و هر سبزه و سنگ در تمام دَر و دشت ، سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک

اما آیا باز می گردی ؟!

چه تمنای محالی دارم ،

خنده ام می گیرد! . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

باز کن پنجره را !

در سحرگاه سر از بالش خوابت بَر دار

کاروانهای فرمانده خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را ، من نشان خواهم داد به تو زیبایی را

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد ،

که در آن شوکت پیراستگی ، چه صفایی دارد

آری از سادگیش ، چون تراویدن مهتاب به شب ، مهر، زآن می بارد

باز کن پنجره را !

من تو را خواهم برد ، به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن ، صحبتی نیست ز دارایی داماد وعروس

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من ، در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من ، امپراتوری پُر وسعت خود را هر روز ، شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند ، نام تو را می خواند

گل قاصد آیا با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را !

من تو را خواهم برد ، به سر رود خروشان حیات

آب از این رود به سر چشمه نمی گردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را !

صبح دمید . . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

اگه سبزم ، اگه جنگل ، اگه ماهي ، اگه دريا

اگه اسمم همه جا هست ، روي لبها تو كتابا

اگه رودم ، رود گنگم ، مثل بيدها اگه پاكم

اگه نوري به صليبم ، اگه گنجي زير خاك

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه پاكم مثل معبد ، اگه عاشق مثل هندو، مثل بندر، مثل قايق ، مثل پارو

اگه عكس چل سُتونم ، اگه شهري بي حصار

واسه آرش تير آخر، واسه جاده يك سوار

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم ، توي تابستون دستاي تو برفم

اگه حرفهاي قشنگ هر كتابم ، براي اسمت چندتا دونه حرفم

اگه سيلم پيش تو قد يه قطره ، اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تنپوش بلند هر درختم ، پيش تو اندازه دگمه ي پيرهن

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه تلخي مثل نفرين ، اگه تندي مثل رگبار

اگه زخمي زخم كهنه ، بغض يك در رو به ديوار

اگه جام شوكراني ، تو عزيزي مثل آب

اگه ترسي يا كه وحشت ، مثل مردن توي خواب

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم ، توي تابستون دستاي تو برفم

اگه حرفهاي قشنگ هر كتابم ، براي اسمت چندتا دونه حرفم

اگه سيلم پيش تو قد يه قطره ، اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تنپوش بلند هر درختم ، پيش تو اندازه دگمه ي پيرهن

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشته ام در پی آن گوهر مقصود ، چرا ؟؟

در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟؟

مرغ آبی اینجاست ،

در خود آن گمشده را دریابم . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

مردان زماني داراي انگيزه مي شوند که احساس کنند به کمک آنها احتياج هست ، اگر احساس کنند به کمک آنها احتياجي نيست، کسل مي شوند. اگر احساس کنند مي توانند کارهايي را انجام دهند که همسرشان را خوشحال کنند، احساس انرژي بيشتري مي کنند.

زنان زماني داراي انگيزه مي شوند که آنها را عزيز بدارند و احساس کنند مورد تحسين و قدرداني قرار گرفته اند.

 

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش

اگه نگام گم ميشه تو شهر چشات منو ببخش

من رو ببخش اگه شبا ستاره ها رو ميشمورم

اگه همش پيش همه بهت ميگم دوستت دارم

من رو ببخش اگه برات سبد سبد گل ميچينم

من رو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب ميبينم

من رو ببخش اگه تو رو ميسپارمت دست خدا

اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما

من رو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم

تو يه فرشته اي و من اگه خيلي باشم يه آدمم

من رو ببخش اگه ميخوام فقط بشي مال خودم

من رو ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

مـــرگ و زنــدگــی . . .

روزی مرگ از زندگی پرسید :

آن چیست که باعث می شود من تلخ و تو شیرین جلوه کنی ؟

زندگی لبخند زد و گفت :

دروغی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

رويا

به تو می اندیشم ای تنها ترین ستاره آسمان

به تو می اندیشم ای روشن ترین ماه شب

به تو می اندیشم ای آفتاب روزهای سرد

و تو چه بی دلیل نگاهم میکنی

چه غریب مانده ام در این شهر گم شده

چه بی صدا نشسته ام در انتظار یک فانوس

و عبور میکنم از مرز رفتن و نرفتن

میشنوم اما اینک صدایت را

فانوس به دست برایم

نور می آوری

و نگاهم میکنی

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

زندگی

زنــــدگــــی

در زندگی می تونیم

تـــوقـــعـــات رو کــم کــنــیــم

امـــیــــد هــا رو افـــزایــش دهــیــم

وظـایــف رو بـا هــم تــقــســیــم کــنــیــم

عــاطــفــه هــا رو بــه هـــم پـــیـــونـــد بـدیــم

مـــشـــکـــلات وغـــم هــا رو حـــذب کــــنـــیـــم

غیر ممکن نیست ، فقط لازمه بخوایم

لازمش هم هــدف ، اراده قـــوی و درک صـحــیــح از هــمــدیــگــســت .

 

* * * * * موفـــق و پـــیـــروز بــاشــیــد * * * * *

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

اي مهربانتر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره، در چشم جويباران
* * *
آيينه نگاهت، پيوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران
* * *
بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم

فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
* * *
اي جويبار جاري! زين سايه برگ مگريز
كاين گونه فرصت از دست دادند بي شماران
* * *
گفتي: به روزگاري مهري نشسته ، گفتم
بيرون نمي توان كرد حتي به روزگاران
* * *
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران
* * *
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند

ديوار زندگي را زين گونه يادگاران
* * *
وين نغمه محبت، بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقي است آواز باد و باران

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤

حرف دلم

خـــســتـــه ام . . .

من خسته ام خسته تر از همیشه

خسته ام از کوله بار سنگین زندگی

خسته ام از مسئولیتهای گذاشته شده و نشده بر دوشم

خسته ام از خودم ، از کارهای مانده ام

خسته ام از دنیا

خسته ام از انتظار بی پایان برای مرگ . . .

* * * بــخــت بــد بــیــن ، از اجـل هــم نــاز مـی بـایــد کــشــیــد . . . * * *

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

آورده اند که . . .

روزی صحبت از پیری بود .

نور الدین جهانگیر چهارمین پادشاه گورکانی هندی فی البداهه گفت :

« چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده ؟ »

نور جهان فوری گفت :

« به زیر خاک می جویند ایام جوانی را .»

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤

زندگی

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من ، این قصه شاد از لبان تو شنید :

زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایست .

می توان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی ، بذری ریخت

می توان از میان ، فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو ، هر دو بیزار از این فاصله هاست . . .

* * * * فدای همتون نسیم * * * *

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

زنــدگــي . . .

زندگي مانند مزرعه اي است .

سعي كنيد خورشيد اين مزرعه باشيد .

كه حضورتون باعث روشنايي باشه و از بالا همه چيز رو كنترل كنيد ؛

و نبودتون باعث تاريكي باشه تا ديگران قدر بودن شما رو بدونند.

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤

داستان

اين نوشته ها رو دنبال كنيد ، نمي دونم برداشتتون چيه ، اما خوشحال ميشم نظراتتون رو بگيد

هنوز اسمي براش انتخاب نكردم ... احتمالا ادامش ميدم ... مي دونم بي مقدمه شروعش كردم .... اين نوشته شايد واقعيتي باشه كه اتفاق افتاده ...اين نوشته رو قبلا خيلي كلي شنيدم ...اگه بتونم مي خوام به طورذهني يك داستان كامل ازش بسازم

* * *

وارد اتاق شد نگاهم مي كرد وحرفي نمي زد

بهش گفتم : سلام ....... سرش رو تكون داد و هيچ حرفي نزد .... بهش گفتم :اين سلامِت بود ...جوابي نداد

گفتم : حرفي بزن، بگو ببینم حالت خوبه؟؟ ........ گفت : از حالتم كه معلومه خوبم .....یک جوری بود ،بهش گفتم : قهري باهام ؟! ... گفت : نه و نگاهش رو از من روبود يواشكي .....

گفتم : چه خوب ، ميگي قهر نيستي باهام اما نگاهتو از من يواشكي دور ميكني .... آهي كشيد وچشماشو بست

گفتم : چته؟؟ چيزي شده ؟؟ ...... گفت : هيچي فقط ... حرفش رو ناتموم گذاشت

گفتم بهش : كاري داشتي ..... گفت : آره و رفت طرف پنجره و بيرون رو نگاه مي كرد مي خواست حرفي بزنه اما نمي دونست از كجا شروع كنه ، بعد از كمي مكث به آرومي ، گفت : آمدم براي خداحافظي

دلهره عجيبي تو دلم افتاد ...بهش گفتم :نه اصلا حالت خوب نيست ...معلوم هست چته؟؟

گفت :حالم خوبه ...مي دونم چي دارم ميگم ...حرفم كاملا جدي بود

به تمسخر گفتم بهش : حالا كه مي بيني عاشقت شدم مي خواي اذيتم كني ....باشه قبول اما بگو چرا؟؟

با دست اشاره كرد به غروب ... گفت : ببين غروب چه زيباست !!

از حركاتش معلوم بود داره طفره ميره .... گفتم بهش : اين حرف يعني كه چي ؟؟! چي مي خواي بگي ؟؟

گفت :همه چيزبين ما تموم شد خيلي راحت انگار يك قصه شيرين بود با پايان بد ،شايد اين رابطه افسانه بود يا خيال

ديگه بغضم گرفت اشك توي چشمام حلقه بسته بود .....

گفتم بهش : نگام كن و بگو چي شده ...معناي اين حرفات رو بگو ....

نگاهشو كه خيره بود به آن غروب برگردوند ..... ديدم كه اشكاش جاري شده !!!

در جوابم گفت : مي خواي بهت بگم هر چي رو كه تو دلم ........ گفتم : بگو گوش مي كنم

گفت : جرأت داري تا آخرش گوش بكني .... گفتم : آره ، بگو

گفت : باشه ميگم برات ... چند قدم برداشت و تكيه داد به ديوار ، سرش رو كج كرد ، طوري كه فهميدم بازم داره غروب رو مي بينه .... بعدش گفت : خيلي دوستت دارم ، برام مهمي خيلي زياد ، ولي روزگار با ما سرلجبازي داره

نگاهشو برگردوند به طرف من وگفت : براي من فرصتي نمونده ، اما تو براي زندگي فرصت داري

خواستم حرفش رو قطع كنم كه ، گفت : بذار برات بگم ، مي خوام كه حرفم رو قطع نكني

به چشماي پر از اشكش خيره بودم ، لرزش تنش رو خوب احساس مي كردم ، خواست ادامه بده ، باز هم مكثي كرد ولي اين بار ديدم دستش رو دراز كرده ، تو دستش يك پاكت نامه بود گفت : بگير تو اين نامه حرفامو نوشتم

نامه رو گرفتمو نگام هنوز به اشكاش خيره بود ،انگار اشك چشماش داشت باهام حرف ميزد

گفتم بهش :خودت بگو ،باز چي شده ،انگار اين تو هستي كه جرأت گفتن نداري

گفت :آره جرأتم رو با جرأتت از دست دادم

هنوز نگاهم به نگاهش خيره بود كه منو بوسيد و رفت به طرف در اتاق وگفت : خداحافظ عزيزم

دنبالش نكردم تا بگم نرو ....وقتي به خودم آمدم كه رفته بود و پاكتي كه تو دستم بود رو باز كرده بودم

يك نامه به همراه يك برگه آزمايش ....تنها حرفي كه از ميان نوشته هاش بيشتر به چشم مي خورد كلمه سرطان خون بود

ودر پايان نوشته هاش نوشته بود ... خواهش مي كنم سراغمو نگير ... برو دنبال سرنوشت خودت .... موفق باشي

از آن جريان يك هفته گذشت ، يك هفته بود كه در به در سراغشواز همه كس مي گرفتم ، اما بي نتيجه بود

انگار اصلا وجود نداشته ، هيچ ردي از حضورش هيچ كجا باقي نذاشته

حالا ديگه جز دعا كردن براي برگشتش كار ديگه اي از دستم بر نمي ياد

شايد تقصير خود منه ، شايد اگه كمي زودتر به خودم ميومدم الان كنارش بودم ، بذاريد از روز آشنايم با اون بگم

يادم مي ياد روز اول آشنايي ما توي محيط دانشگاه بود ، يك روز بهاري و زيبا

رشته من پزشكي بود و سحر تو زمينه نقاشي وگرافيك تحصيل مي كرد

خيلي اتفاقي با هم آشنا شديم ، اون روز رو خيلي خوب يادمه ،

من ودوستم رفته بوديم بانك تا از حسابم مبلغي پول بردارم ، اون هم اونجا بود

زياد توجه نداشتم بهش ، راستش حواسم به ساعت بود كه هر لحظه امكان داشت دير بشه واستاد بره سر كلاس

آخه ممكن بود استاد ، من رو كه باهام خيلي چپ افتاده بود رو راه نده تو كلاس ،پول رو كه گرفتم متوجه شدم دوستم كنارم نيست ، پشت سرم رو كه نگاه كردم ديدم توي دستش يك چيزيه ، بهش گفتم بريم ديگه ، الان استاد مي ياد و من يكي رو راه نميده تو كلاس ...بدو بريم

يك دفعه آستينم رو گرفت وگفت : سامان ، يك سحر خانومي كارت دانشجویش رو يادش رفته ببره

كارت رو از دستش گرفتم و گفتم : بعد از كلاس ميريم و كارتش رو بهش ميديم ،بدون هيچ توجه اي به كارت ، اون رولاي كتاب گذاشتم ودست سعيد رو گرفتمو كشيدم دنبال خودم ، وقتي به كلاس رسيديم دير شده بود واستاد هم يك ضد حال حسابي به من و دوستم زد ولي بخير گذشت .

بعد از اتمام كلاس رفتم خونه ، به طور كلي هم از كارت يادم رفته بود ، من يك اتاق براي خودم نزديك دانشگاه كرايه كرده بودم و تنها زندگي مي كردم ، ضمنا خانواده من توي شيراز زندگي مي كنند .

بعد از رسيدن به خونه جزوه ها وكتابها رو پرت كردم روي تخت و رفتم سراغ يخچال تا يك چيزي براي خوردن پيدا كنم

وقتي آمدم توي اتاق و روي تخت دراز كشيدم متوجه كارت كه از لاي كتاب بيرون آمده بود شدم ،كارت رو برداشتم ...عكسش با چهره اي متين و آروم نظرم رو جلب كرد ، اما آن موقع هيچ احساس خاصي بهش نداشتم ، تا اين كه روز بعد تو دانشگاه با دوستم دنبال سحر مي گشتيم .

اول از بچه هاي كلاس خودمون شروع كرديم تا ببينيم كسي مي شناسدش يا نه ، تقريبا هر كدوم از خانم ها يك متلكي بار منو و دوستم كردن و حسابي سر به سرمون گذاشتن ، ولي تونستيم ساعت كلاسيش رو از يك نفر كه مي شناختش بپرسيم وهمون موقع بريم سراغش ، از شانس خوبمون توي سالن بود و داشت با چند تا از دوستاش صحبت مي كرد

صداش كرديم از دوستانش جدا شد و بعد از سلام و احوال پرسي ، دوستم كه توي كش دادن يك جريان معركست وكسي به پاش نمي رسه شروع كرد به چرت وپرت گفتن ، اول من چيزي نگفتم ، چهره آروم وجذابش منو محو خودش كرده بود ، طنين صداش آرامش خاصي بهم مي داد ، دلم نيومد بذارم سعيد گوش سحر رو با چرت وپرت هاش پر بكنه .

حرف سعيد رو قطع كردم و كارت رو نشونش دادم و براش توضيح دادم چه طوري وكجا كارت رو پيدا كرديم .

سعيد هم به خاطر اينكه رو حرفش پريده بودم ، ما بين حرفهام مزه مي ريخت ، بعد از تشكر جانانه سحر و جدا شدن ازش ، همراه سعيد مسيري رو طي كردم ، ما بين راه هيچ حرفي نزدم وساكت بودم

اصلا نمي دونم سعيد چي ميگفت ، فقط جاي جالبش اينه كه ، منو سعيد روي يك صندلي نشوند ، من هم كه حواسم هنوز پيش سحر بود ، متوجه نشدم سعيد داره ليوان رو پر آب ميكنه تا رو سرم خالي كنه .

با خالی کردن آب رو سرم منو ازجا پروند و منم تا مي تونستم دنبالش كردم وحسابي حالشو گرفتم ، سعيد هم مدام اذيتم مي كرد و مدام تكرار مي كرد هي بسوزه پدر عاشقي ... آره از اون روز به بعد به بهانه هاي مختلف سراغش مي رفتم ، تا بلاخره بعد از يك سال دوندگي تونستم نظر سحر و خانواده سحر رو به خودم جلب كنم ، من وسحر هر روز بيشتر از قبل به هم علاقمند مي شديم . جریان آشنایی من وسحر خیلی اتفاقی بود و باعث شد من علاقه شدیدی بهش پیدا کنم .

توی اون مدتی که ازش بی خبر بودم ، نتونستم بیکاربشینم ، مدام هم خودم رو ملامت می کردم که اگه کمی زودتر به خودم میومدم الان این طور سرگردون و نا امید از همه کس نمی شدم ، با خیلی ها تماس گرفتم ، متاسفانه مدت زیادی هم نبود که خانواده سحر اسباب کشی کرده بودند ، راستش هنوز آدرس منزل جدیدشون رو سحر به من نداده بود ، و از خانواده سحر هم بی اطلاع بودم ، خانواده سحر از علاقه شدید من به اون خبر داشتن، حتی خواهر کوچیکتر سحر، اون هم از رابطه نزدیک ما خبر داشت ، اما معلوم بود خیلی وقته سحر متوجه بیماریش شده واز قبل فکر همه چیز رو کرده بوده ... حتی هیچ کدوم از دوستاش خبری ازش نداشتن ، از ادامه تحصیل هم انصراف داده بود و با دانشگاه تصویه حساب کرده بود.

انگار آب شده بود رفته بود تو زمین ، انگار تمام لحظه های بودن با اون رو خواب دیده بودم ...

اصلا باورم نمیشد ، سحر نخواد منو دیگه ببینه ...بدون اون وضعیت روحی وجسمی من هم چندان خوب نبود

داشتم لحظه هام رو از دست می دادم وهیچ کاری هم از دستم بر نمی یومد ، تنها به این امید انتظار می کشیدم که شاید سحر تصمیمش عوض بشه یا خانواده سحر با من تماس بگیرن.

دوستم سعید هم تمام سعی خودش رو کرده بود تا کمکی به من بکنه ...اما اون هم کم کم از همه جا و همه کس نا امید شد و دیگه نمی دونست چطوری کمکم کنه . طفلک سعید نمی دونست نگران من وسلامتیم باشه یا دنبال مشکلات خودش یا به فکر پیدا کردن سحر عزیز من .

بلاخره بعد از چندین هفته انتظار نزدیک ظهر زنگ تلفن به صدا در آمد ، سعید اون لحظه پیشم بود و اون به تلفن جواب داد

از طرز صحبتش فهمیدم خبری شده ، بعد از کمی صحبت گوشی رو که گذاشت ...رنگش کلا پریده بود .... وقتی ازش سوال کردم ....فقط ساکت بود وتا چند ثانیه حرفی نمی زد ...سرش رو پایین انداخته بود وفکر می کرد چطور بگه ...وقتی بلند سرش داد کشیدم که کی بود ؟؟ چی شده ؟؟ سحر بود ؟؟

نگاهم کرد وگفت آمده شو باید بریم ...با تعجب گفتم کجا ؟!

جواب درستی نداد و گفت اگه می خوای بفهمی چی شده زود حاضر شو با من بیا . بعد سریع یک تاکسی گرفت و تو طول مسیر هیچ جوابی نمی داد ...فقط می گفت بلاخره می فهمی ، چون خود من هم هنوز نمی دونم جریان چیه.

جلوی یک کافی شاپ پیاده شدیم ... وارد کافی شاپ که شدیم ...سعید جایی رو برای نشستن انتخاب کرد و من هم به دنبالش رفتم و رو صندلی کنارش نشستم .

یک مقدار اطراف رو نگاه کردم و به سعید گفتم : لعنت به تو، بگو با کی صحبت کردی ؟؟ چرا اصلا آمدیم اینجا ؟؟ زود باش بگو چرا ... ؟؟؟ یک دفعه سعید ما بین حرفهام پرید وگفت : سامان می تونی کمی صبر کنی یا ....

یک دفعه در ادامه حرفش اشاره کرد به سمت در و گفت : خودش آمد .... اون تمام سوالاتت رو جواب میده

نگاهم رو که به طرف در برگردوندم ، دیدم خواهر سحر ، داره آهسته به طرف ما میاد ...از دیدن خواهر سحر که اسمش سارا بود خیلی خوشحال شدم ،از جا بلند شدم ، اما از چهره سارا معلوم بود که انتظار دیدن منو اونجا نداشته ...با شک وتردید خاصی سلام کرد و به سعید گفت : من خواهش کردم از شما تنها بیاین ، اون لحظه وقتی حرف سارا رو شنیدم خیلی ناراحت شدم ، سعید می خواست جواب بده که من سریع گفتم : سارا خانم من حق دارم بدونم سحر کجاست ؟ چرا هیچ خبری از خودش تو این مدت نداده ؟؟ بهتره که حرفهایی که می خواید به سعید بزنید به من بگید ...من تحملشو دارم ،همون طور که تا به امروز تحمل کردم ؛

پس خواهش می کنم بشینید ... سارا کاملا ماتش برده بود بدون هیچ حرفی نشست ...

بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش گفت : من متاسفم اما انگار دوست شما هم مثل من جرأت نکردن حرفهای منو به شما بزنند ..اما باشه حالا که این طور می خواید من خودم همه چیز رو در مورد سحر میگم ،هر چند شما تا حدودی از حالش خبر دارید .

من هم نتونستم طاقت بیارم ، حرفش رو قطع کردم وگفتم : خبر دارم ؟! ... من از چی خبر دارم ...الان چندین هفته ، از رفتن سحر گذشته و از حال و وضع وموقعیتش خبر ندارم ....

اون لحظه انگار فقط دوست داشتم تمام انتظار بی پایان رو و هر چی تو دلم جمع شده بود سر سارا خالی کنم .

چرت وپرت زیاد تحویل سارا دادم ... تا این که سعید سرم داد کشید وگفت : سامان بسه ، بذار سارا حرفش رو بزنه

بعد هم به سارا گفت : کمی حق رو به سامان بدید ، تو این مدت بدجوری ریخته به هم ...از سحر بگید ...همون چیزهایی که پشت تلفن گفتید رو هم زحمت بکشید دوباره بگید ، چون من به سامان حرفی نزدم

من که حسابی ناراحت بودم ،هاج و واج به سعید وسارا نگاه می کردم ، انتظار هر خبر بدی رو داشتم ولی منتظر بودم تا سارا برام همه چیز رو تعریف کنه ، سارا اول نگاهی به من انداخت و بعد هم سرش رو پایین انداخت وشروع کرد به گفتن حرفهایی که من مدتها منتظر شنیدنش بود ، سارا هم مثل سحر آروم و آهسته حرف میزد ... از همه جریانات گفت ، از این که سحر تو چه وضعی قرارداره و نمی خواد کسی رو ببینه ، از این که تا چه مدت دیگه دکترها گفتن زنده می مونه و ازاحساس سحر نسبت به من تو این مدتی که از من دور بوده گفت.

سارا تقریبا نزدیک یک ساعت ونیم صحبت می کرد ومن بدون هیچ حرفی گوش می کردم ، خیلی خودم رو کنترل می کردم تا اشکم سرازیر نشه ، محیط طوری نبود که من راحت جلوی دوستم وخواهر سحر گریه کنم .

ولی بذارید خلاصه حرفهای سارا رو بگم شاید این طوری بهتر باشه و شما هم متوجه میشید ، توی این زمان از چه چیزهایی سارا بیشتر حرف میزد .

سارا می گفت : سحر نمی خواد کسی رو ببینه ، می گفت کاملا افسرده شده ، گاهی عکس هاش رو نگاه می کنه ، گاهی نقاشی می کنه ، گاهی با سیستم گرافیک کار می کنه ، ولی همه نقاشی ها و کارهاش بی رنگ و روح شده ، می گفت انتظار رسیدن زودتر مرگش رو داره ، می گفت دکتر ها گفتن حداکثر تا چندین ماه زنده می مونه ، می گفت سحر داره لحظه هاش رو تو تنهایی اتاقش به پایان می رسونه ، از خونه بیرون نمیره ، ولی برای نشکستن دل مامان و بابا و من ، لبخند بی روحش رو از لباش حذب نکرده ، همیشه لبخندش رو لبشه ولی تو تنهایش کارش گریه است .

می گفت با این که از نظر ما افسرده شده ولی خوب تونسته تا امروز خودش رو کنترل کنه و کار غیرعادی ازش سر نزده ، همون شخصیت همیشگیش رو داره ولی از درون داره می پوسه واز بین میره ..... وخیلی چیزهای دیگه ، بخصوص از حرفهای سحر در مورد من گفت و این که چقدرسحر دلش می خواست بیشتر توضیح بده در مورد بیماریش اما نتونسته واز من توی این مدت مدام یاد می کرده ...

بعد ازاتمام صحبتهای سارا در مورد سحر، من از سکوت چند ثانیه ای اون استفاده کردم و از سارا خواستم منو ببره پیش سحر تا باهاش صحبت کنم ، سارا اول مخالفت کرد ، چون می گفت سحر اگه بفهمه من اومدم پیش شما ناراحت میشه ، ولی وقتی بهش گفتم ، پس منظورت برای گفتن این مطالب به سعید و باخبر کردن من از حال سحر چی بوده ؟؟ ....نتونست چیزی بگه وگفت باشه اما امروز نه ، فردا ، الان دیگه دیره ، فردا صبح همین جا قرار بذارید ساعت 7 ، تا هم من به مامان وبابا بگم وهم شما بتونید بیشتر کنارش باشید وباهاش حرف بزنید .

من هم قبول کردم هر چند می دونستم تا صبح خوابم نمی بره والتهاب دیدنش منو بی قرار میکنه ، ولی حرف سارا رو قبول داشتم ، باید شرایط برای حضور من توی خونه آنها آماده بشه ، هر چند من وسحر به هم مَحرم هم بودیم برای اینکه بتونیم ارتباط صحیح ودرستی با هم داشته باشیم ولی تو شناسنامه ثبت نشده بود ، برای همین لازم بود همه آماده بشن حتی خود من .

بعد از جدا شدن از سارا ، سعید که حال من رو خوب درک می کرد من رو تا نصف شب این طرف وآنطرف برد از پارک گرفته تا فضاهای سبز و بدون دود خارج شهر ، ومنو آماده می کرد برای رو به رو شدن با سحر.

سعید به من می گفت ، باید سعی کنی ، موقع دیدنش ، اشک هات رو سحر نبینه و خیلی عادی برخورد کنی انگار چیزی نشده واتفاقی نیوفتاده ، می گفت طوری رفتارت روکنترل کن که به نظر برسه فقط به خاطر ندیدنش تو این مدت آروم وقرار نداشتی واگه هم اشکت سرازیر شد نشون بده این اشک ، اشک دیدار مجدد اونه ،نه چیز دیگه ...

می گفت : براش دلسوزی نکن ، اون به امید احتیاج داره ، امـــیـــــد ....

حرفهاش خوب بود ومفید اما امکان نداشت اشکم جاری نشه ، من که با اسمش اشک تو چشمام جمع میشه چطور موقع دیدن سحر جلوی اشک ریختنم رو بگیرم ، این امکان نداره .

بعد از رفتن به خونه ، روتخت دراز کشیدم ، دیگه خواب به چشمام حروم بود ، چشمام تا سحر رو نمی دید ، برای خواب بسته نمیشد ، ولی تمام فکرم روی کلمه « امــیـــد » که سعید گفته بود ، متمرکز شده بود .

با خودم میگفتم چطور به سحر امید بدم وقتی از دست هیچ پزشکی کمکی بر نمی یاد وهمه جوابش کردن ، به غیر از خدا ، کی می تونه ، سحر رو به من برگردونه ، کی می تونه معجزه کنه و سحر منو شفا بده و بیماریش رو درمان کنه .

ساعت از یک هم گذشته بود احتیاج به یک همصحبت نزدیک داشتم ، به یاد مادرم افتادم وتصمیم گرفتم همون موقع زنگ بزنم شیراز و با مامان صحبت کنم ، اون ودعاهاش همیشه آروم کننده من بوده ، با اینکه دیر وقت بود اما تماس گرفتم .

بعد از تماس گرفتن ... مثل همیشه ، مادرم گوشی رو برداشت ، از صداش معلوم بود از خواب بیدارش کردم ، وقتی صداش رو شنیدم ، بدون هیچ معطلی گفتم مامان سلام ... وقتی مادرم صدای منو شنید وجواب سلام منو داد گفت چی شده پسرم این موقع شب تماس گرفتی ...در جواب گفتم هیچی ، می خواستم حالتون رو بپرسم ، ولی مادرم منو خوب می شناخت .

به من گفت : می دونی که حالم خوبه ، ولی تو خوب نیستی ، بگو مادرجون چی شده من گوش می کنم ؟؟؟

اشک تو چشمام حلقه بسته بود وحرف مادرم اون لحظه شکننده حلقه بسته اشکم بود ونتونستم خودم رو کنترل کنم ، حق حق گریه من ، اون موقع برای مادرم تازگی داشت ، مادر آروم بود وحرفی نمی زد ولی فقط تکرار می کرد گریه آرومت می کنه پسرم ، ولی حرف بیشتر آروم کننده دلت می تونه باشه ، بعد از کمی گریه ، تمام ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم .

مادرم هم سحر رو می شناخت ، آخه به خواست مامان منو وسحر بعد از آشنایی برای ارتباط درست وبهتر محرم هم شده بودیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم .

مادر تمام حرفهای منو گوش کرد وحرفم رو قطع نکرد ، بعد از اینکه به مامان گفتم کی می تونه معجزه کنه وشفای سحر رو بده

مادر حرفم رو قطع کرد ، واز من پرسید : تو نا امید شدی ؟؟ ... در جواب گفتم : نه ، ولی امید چه فایده ای داره وقتی می دونم سحر رو از دست میدم ....

یک دفعه مادرم گفت : یکی هست که اگه امید داشته باشی و توکلت به خدا باشه می تونه کمکت کنه .

بدون هیچ صبری گفتم کی؟؟....

مادرم گفت : کسی که خیلی ها رو شفا داده ، ضامن خیلی ها پیش خدا شده ، به اسم ضامن آهو همه میشناسنش .

گفتم : امــام رضا ... مادرم گفت : آره آقا امام رضا ، تنها امید تو وسحر بعد از خدا میتونه باشه .

بعد از اینکه اسم آقا رو بردم و مادر هم ادامه داد و بیشتر از امام رضا گفت، منو خیلی آروم کرد ،انگار قلبم آروم شده بود وامیدم تقویت شده بود ، بعد از کمی صحبت با مادر وخداحافظی ... تا صبح تو فکر حرفهای مادر بودم و اینکه حالا بهتر می تونم با سحر برخورد کنم ... خیلی خوشحال بودم .

اگه بگم صد درجه تغییر کرده بودم وحالم عوض شده بود نباید تعجب کنید ، شاید شما هم اگه جای من بودید همین حالت بهتون دست می داد ، شاید از الان لحظه شماری می کنید که بلاخره چی شد و یا حدس زدید وحرفهای منو تا آخر خوندید واحتیاجی به تعریف نداره اما بذارید تا آخر تعریف کنم وشما شنونده وخواننده حرفهام باشید و تا آخر منتظر باشید ببینید سرانجام این عشق چطور ختم شد.

صبح روز بعد سر ساعت منتظر خواهر سحر شدم ،یک عکس هم از حرم امام رضا با خودم آورده بودم و زیر لباسم گذاشته بودم تا ، تا نخوره .... سارا آمد اما تنها نبود با پدرش بود ، پدر سحر هم از چهره گرفته و غمگینش معلوم بود ، احتیاج به یک هم صحبت داره ، وقتی چهره شاد منو سارا و پدرش دیدن ، مطمئناَ خیلی تعجب کردن .

آخه سارا تا روز قبل منو بدجور به هم ریخته وداغون دیده بود وحالا منو با چهره شاد وخوشحال میدید ، شاید تصور کردن اون لحظه من به خاطر اینکه قراره سحر رو ببینم خوشحالم.... نمی دونم ، ولی بعد از سلام واحوال پرسی ، پدر سحر منو طوری بغل کرد که احساس کردم تمام غم تو دلش رو داره به من منعکس میکنه.

همون طور که بغلم کرده بود گفتم : پدر همه چیز درست میشه ، نگران نباشید ... پدر سحر وقتی من رو از آغوشش رها کرد ، توی چشمام نگاه کرد وسعی کردم بهش احساسم رو بفهمونم ، اشک تو چشماش جمع شده بود ، و لبخند تلخ پدر سحر که اصلا دلنشین نبود بیشتر نگرانم می کرد ...بعد ازمن خواست سوار ماشین بشم ،تو مسیر راه زیاد صحبت نکردیم تا رسیدیم به خونه وقتی پیاده شدیم ، مادر سحر در رو روی ما باز کرد ، حرف زیادی مادرش نتونست بزنه ، بغضش گرفته بود ، ولی خیلی جلوی خودش رو گرفت ، تا بغضش نشکنه ... بیشترین حرفی که بین ما رد وبدل شد یک احوال پرسی خشک وبی روح بود . مادر سحر من رو به دراتاق سحر راهنمایی کرد ، خواهر سحرهم تا دم در اتاق آمد و به من گفت : شاید برخورد خوبی نکنه ... من سرم رو تکون دادم به نشونه اینکه می دونم ، و در اتاق رو زدم ...

صدای آرومش تنم رو لرزوند ، آروم گفت : در باز ، بیا تو ...

نمی دونست قراره من وارد اتاق بشم ... وقتی رفتم توی اتاق داشت نقاشی می کرد ، پشتش به من بود، درست نمی دونم چی میکشید ولی سیاه قلم کار می کرد .

در رو بستم ، سرش رو برگردوند تا ببینه کیه ... وقتی منو دید قلم از دستش افتاد وسریع از جاش بلند شد .

هوا تقریبا گرم بود و اون هم چیزی سرش نبود وموهاش رو بسته بود و چند تاراز موهاش به صورتش زیبایی خاصی داده بود و یک لباس نخی روشن پوشیده بود ،خیلی لاغر شده بود و رنگش با دیدن من پریده بود ... از دیدن من شوکه شده بود ...

اون لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... دلم براش تنگ شده بود ، مدت زیادی از آخرین دیدار من و اون گذشته بود ، بدنم داغ شده بود و تپش قلبم زیاد شده بود ، نگاه هاش پر از نگرانی و غم بود ، اشک تو چشمام جمع شده بود ولی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم ، خیلی سخت بود اما غیر ممکن نبود برام .

بعد از چند لحظه ، که خوب نگاهش کردم ، بهش گفتم : سلام .... جواب سلام منو داد اما با تردید ، انگار منو تو خواب میدید

من هم اصلا فکر نمی کردم اون رو ببینم و بتونم جلوی اشکم رو بگیرم ، ولی اونقدر سرحال بودم که اون هم تعجب کرده بود

خیلی راحت برخورد کردم ، بهش گفتم : دعوتم نکردی که بیام خونه جدیدتون رو ببینم ، حالا نمی خوای دعوتم کنی بیام وبشینم

کمی نگاهم کرد وبعد هم با دست اشاره کرد به طرف صندلی . رفتم و صندلی رو گذاشتم رو به روی تختش و گفتم خوب ، بشین دیگه ، من رو صندلی می شینم ، تو روی تخت بشین ، چطوره ؟؟؟ ... سرش رو تکون داد ونشست روی تخت .

می دونستم که نمی تونه همون اول به من بگه چرا آمدی یا برو نمی خوام ببینمت ، شاید اون هم تو حال خودش نبود .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بــَـه بـــَـه ، همون عطر همیشگی توی اتاقت پیچیده ...

در جواب سرش رو انداخت پایین وگفت : چرا آمدی ؟؟؟ من که خواستم از تو که فراموشم کنی .

حدسم درست بود تازه به خودش آمده بود ومن رو جلوی خودش میدید ... کمی نگاهش کردم و بعد خندیدم وگفتم : چرت نگو، نه که تو خیلی تونستی منو فراموش کنی ، من هم مثل تو ، نتونستم تو رو فراموش کنم .

نگاهم کرد وگفت : چرا نمی خوای بفهمی من دارم می میرم ، میفهمی یعنی چی ؟؟ ... وادامه داد ... سرطان خون داره تمام وجودم رو از خودش می کنه .

حرفش دلم رو لرزوند اما باعث نمیشد اسم امام رضا رو فراموش کنم و از بهبودیش نا امید بشم ، در جوابش گفتم : خوب از خودت بگو ... منو یک مدت ندیدی ، خوب کم کردی ... خوبه از این به بعد هر وقت دیدم داری چاغ میشی سریع تنهات میذارم تا لاغر بشی ... و خندیدم ... نگاهش پر از غم بود و احساس کردم مثل دیوونه ها شدم براش .

بعد از کمی سکوت گفتم : می دونم . . . اما نباید نا امید بشی ، کارت اصلا درست نبود ... چطور تونستی منو تنها بذاری وبری

سحر فقط نگاه می کرد ، از نگاهش همه حرفهای دلش معلوم بود ، بلاخره سکوتش رو شکست وگفت :

به چی امیدوار باشم ، وقتی می دونم چیزی به پایان این زندگی نمونده ؟

بهش گفتم : نگو به چی بگو به خاطر کی ، تا من هستم تو حق نداری نا امید بشی ، به خاطر من و به خاطر خودت واطرافیانت زندگی کن وامید داشته باش به خدا ، هر چند می دونستم حرفام عجیب بود براش وکمی طفره می رفتم وحرف دلم رو کامل نمی زدم ، اما چاره ای نبود ، اون هم گوش می کرد ، وچیزی نمی گفت .

فقط وقتی که حرف از گذشته و روزهایی که باهاش داشتم رو زدم ... شروع کرد به گریه کردن و گفت : سامان بسه دیگه ...هیچ کس نمی تونه ، منو خوب کنه ، برای من همه چیز تمومه ...نمی خوام چیزی از گذشته بشنوم ،هیچ پزشکی وهیچ دوایی برای بیماری من وجود نداره ، جز صبر ، برای رسیدن به آخر خط .

از جاش بلند شد ، من هم سریع دستش رو گرفتم و گفتم چرا یکی هست ، یکی که خوب من و تو می شناسیمش ، دکتری که هیچ دکتری به پاش نمی رسه ، دکتری که اساس درمانگریش شفاست ، کسی که کافیه فقط نگاهت کنه .

نگاه پر از اشکش رو به نگاه من خیره کرد ، نمی دونست چی می خوام بگم ، اما اشکش رو پاک کرد ومنتظر ادامه حرفم بود

از جام بلند شدم ، گفتم تصمیم با خودت ، اگه خواستی با من بیای تا بریم پیشش ، بیا پایین و بگو ، من میرم پیش پدر ومادرت وسارا . . . منتظرم ....

با لرزش خاص و طنین آروم وگرفته صداش گفت : کجاست ؟؟ .... دوباره که نگاهش کردم : گفت اون کیه وکجاست ؟؟ باید کجا بریم ؟؟؟....

دکمه لباسم رو باز کردم وعکس رو از زیر لباسم در آوردم و دادم دستش و گفتم من امیدم اول به خداست و بعد به امام رضا و اون می تونه حرف منو ضمانت کنه .

بعد هم سریع رفتم از اتاق بیرون ، وگذاشتم کمی تنها باشه و خودش تصمیم بگیره ، باید قبول می کرد وخودش امیدش رو تقویت می کرد ، آنچه که از دست من بر می آمد انجام داده بودم ، حالا باید منتظر عکس العمل اون باشم .

بعد از اینکه از اتاق آمدم بیرون ، بیرون از اتاق خانواده سحر منتظر ایستاده بودن ...از چهره های نگرانشون معلوم بود انتظار دارن بگم سحر چه برخوردی داشته ...

سارا بعد ازچند ثانیه سکوت رو شکست و از من پرسید چی شد ؟؟ چی گفتید ؟؟

نمی دونستم خودم بهشون بگم یا بذارم سحر خودش جریان رو تعریف کنه ، اون لحظه فقط از خانواده سحر خواستم کمی صبر کنند ، چشمهای نگران مادر سحر ، و رنگ پریده پدر سحر و استرس وبی قراری سارا منو خیلی نگران می کرد .

نمی دونستم سحر چه جوابی میده ،ولی آن لحظه فقط دعا می کردم که سحر با رویی باز و خندان و متفاوت از قبل به جمع ما اضافه بشه ... نزدیک به نیم ساعت طول کشید و بلاخره بعد از این انتظار سحر با چهره ای قرمز ولی شاد وخوشحال از اتاقش بیرون آمد . مادر سحر با دیدن اون از جا پرید و به شدت سحر رو تو آغوش خودش جا داد ، آن چهره های نگران هم با شادی قلبی سحر شاداب شده بود ، بعد از چند ثانیه خود سحر شروع به صحبت کرد ...طنین صداش شادابتر شده بود .

نگاه های پرسش گر خانواده سحر به من ، ثابت می کرد که از کارم راضی هستن ، اما سوالشون این بود که من چیکار کردم و چی گفتم به سحر ؟؟؟

سحر اولین صحبتش به من بود وجواب نگاههای خانواده خودش رو هم با صحبتهاش خیلی خوب بیان کرد ، طوری که همه خانواده یک جورایی شوکه شده بودن .

اگه از لحظه به لحظه جریان بخوام براتون بگم باید این طور شرح بدم :

نگاه پر از برق چشماش روخیره کرده بود به من و از چهره قرمز شده اون معلوم بود مدتی گریه کرده ، بدون توجه به اطرافیانش از من تشکر کرد وگفت حاضرم با تو بیام مشهد برای زیارت ، و تا موقعی که آقا امام رضا اجازه بده حتی تا لحظه مرگم پیششون باشم و نزدیکشون زندگی کنم می خوام این لحظه ها رو تو مشهد باشم و آرزوم اینه که اگه زنده نموندم همونجا خاکم کنید و من رو به تهران بر نگردونید ... من دیگه الان برام مهم نیست چند ثانیه یا چند روز یا چند ماه دیگه زندگی می کنم ، این برام مهمه که آقا امام رضا ضامن من هم باشه و منو لحظه مرگم تنها نذاره .

بعد هم نیم نگاهی به طرف خانوادش کرد وگفت : سامان منو برای درمان می خواد ببره پیش بهترین شفا دهنده و ضامنی که دست رد به هیچ کس نمی زنه ، من هم حاضرم برم اونجا ، اما انتظار شفا ندارم ، میرم برای شفای دل و روحم و می خوام زندگی کنم تا زمانی که زمان سفر من هم برسه ، اما باید شما هم اجازه بدید وقبول کنید من وسامان بریم اونجا .

من هم سریع ، قبل از اینکه پدر سحر جواب بده ، حرف سحر رو کامل کردم و به پدر سحر گفتم : اگه اجازه بدید زندگی مشترکمون رو با ازدواجی ساده تو مشهد شروع کنیم و بذارید تا آخرین لحظه کنار هم باشیم .

همون موقع پدر سحر جواب رو داد ،من باورم نمیشد موافقت خودش رو اعلام کنه و دست سحر رو بذاره تو دست من واز من بخواد مراقبش باشم ... سحر هم حرفی نداشت برای شروع زندگی مشترک ، و رضایت خودش رو تو حرفهاش اعلام کرده بود

مادر سحر هم بعد از کمی سکوت گفت : من آرزوهای زیادی برای اولین بچه و اولین دخترم داشتم و دوست داشتم مراسم ازدواج

دخترم بهترین مراسم باشه ولی حالا که این انتخاب شماست و این طور می خواین حرفی ندارم ، سارا هم سحر رو بغل کرد و بوسیدش و به هر دوی ما تبریک گفت .

لحظه ای که همه نشستیم دور هم و چندین ساعت رو کنار هم گذروندیم به این فکر می کردم چقدر سریع همه مسائل رفع شد و هیچ کس هیچ مخالفتی نکرد ... پدر سحر هم خودش به خانواده من تماس گرفت وجریان رو برای اونها گفت ، خانواده من هم موافقت کردن و قرار شد همگی با هم بریم مشهد و خانواده هامون شرایط شروع زندگی رو برامون آماده کنند.

شاید باور نکنید چطور خانواده من قبول کردن ، حتی می دونم آنها هم آرزوهای زیادی برای من داشتن ، اما یک چیز رو مطمئن بودم که کار ، کار مادرم ، اون همه خانواده رو برای پذیرش این موضوع آماده کرده بود .

بعد از یکی دو روز انجام کارهامون ،و رسیدن خانواده من ، همگی رفتیم مشهد و قرار شد تا پیدا کردن یک منزل خوب برای من وسحر و جایگزین شدن ما تو مشهد ،همگی تو یکی از مسافرخونه ها بمونیم و بعد از مدتی وسایل زندگی رو هم از همین مشهد خریداری کنیم .

بعد از رسیدن به مشهد .... وسایل رو داخل مسافرخونه گذاشتیم ، تقریبا دیگه ساعت نزدیک 11 شب بود ، ولی چون به حرم نزدیک بودیم دلمون نیومد همون موقع با وجود خستگی راه ، نریم حرم برای زیارت آقا

مسئول مسافرخونه هم می گفت : مشهد هواش خیلی گرمه ولی شبهای خوبی داره ، زیاد خنک نیست اما از روز خیلی بهتره ومعمولا همه شب میرن حرم ، البته امشب چون سه شنبه بوده برای دعای توسل خیلی باید شلوغ باشه ... حرفهاش درست هم بود ، حرم آن شب خیلی شلوغ بود ، ولی جو وفضای حاکم خیلی دلنشین و جذاب بود .

دلم نمی یاد وصف نکنم آن شب رو ولی شاید خیلی هاتون رفته باشید مشهد وخودتون بدونید چه حال وهوایی داره شب های مشهد ، امکان هم داره تعدادی از شما هنوز قسمتتون نشده باشه ، برای همین بهتره وصف نکنم تا دل آنهای که نرفتن رو با مطالبم نشکنم ، انشالله خودتون میرید و دیگه نیازی به وصف من نیست .

آن شب چندین ساعت اونجا بودیم وسحر هم دلش می خواست کمی خلوت کنه ... من وپدرم وپدر سحر هم رفتیم تا از یکی از خادم ها در مورد محرم کردن پشت پنجره های فولاد سوال کنیم ، بقیه هم نزدیک سحر موندن تا ما برگردیم .

بذارید زیاد طولانیش نکنم ، قرار شد فردا قبل از ظهر ما به هم محرم بشیم وتمام مراحل قانونی رو هم همون روز انجام بدیم

و روزهای دیگه هم پدر ومادرها قرار گذاشتن برن دنبال خونه برای ما ، خواهر من وخواهر سحر هم قرار بود برن دنبال قیمت وسائل و من وسحر هم به خواست خود سحر قرار شد تو حرم باشیم و گهگاه خانواده ها رو همراهی کنیم .

راستی اقوام وفامیل نزدیک من وسحر هم با اینکه از تصمیم ما زیاد راضی نبودن ولی کمک زیادی به ما تو خرید وسائل کردن وهر کدوم مبلغی پول برای هدیه به ما دادن ، که خانواده هردوی ما تونستن خیلی راحت از پس مشکلات خرید وسائل بربیان،خونه هم که قرار شد برامون کرایه کنند...

روز بعد که به هم محرم شدیم و اسممون تو شناسنامه هم ثبت شد ، روز به یاد موندنی بود ...نمی دونید چه حس خوبی داشتم میون جمع زائرهای امام رضا ما به هم محرم شدیم ، خیلی ها با اینکه غریبه بودن به ما تبریک گفتن ، نمی دونم همچین صحنه ای رو تو حرم آقا دیدید یا نه ؟

آن روز بعد از انجام تمام کارها برای نماز مغرب وعشاء همگی رفتیم حرم ، از فردا هم قرار بود هر کسی دنبال یک کاری باشه

شاید با خودتون بگید چطور اینقدر سریع همه کارها رو درست کردیم ؟!... اما غیر ممکن نبود بعد از محرم شدن توی حرم رفتیم به یکی از دفاتر ثبت ازدواج ، آزمایش خون رو هم همون روز انجام دادیم .خیلی راحت تر از اون چیزی بود که الان همه جوونها وخانواده ها فکرشو می کنند ومیگن ازدواج خیلی دنگ وفنگ داره ... اما هیچ کاری نداشت .

آن شب سحر خیلی حرفها داشت که برام بزنه ، شاید تعدادی از حرفهاش برام قبولش سنگین بود ، ولی چیزی بود که خود من قبول کرده بودم وخواسته بودم تا آخرین لحظه باهاش باشم ....

سحر به من از احساسش می گفت از این که چقدر خوشحاله که این سعادت نصیبش شده با من تو حرم عقد کنه و بدون هیچ شرایطی قراره زندگی مشترکمون رو هم تو مشهد شروع کنیم و از مرگش واینکه دوست داره چطور چشماش برای همیشه بسته بشه و با این دنیا وداع کنه ...

ما دو تا قرار بود بدون برگذاری مراسم ازدواج ، ساده وبدون هیچ تشریفاتی زندگی رو شروع کنیم ، و این تصمیم رو هم همه قبول کرده بودن ... البته او شب من به سحر قول دادم اگه دعام مستجاب بشه وسحر سلامتیش رو دوباره بدست بیاره ، یک سفر حج ببرمش ...یک نذر هم برای شفای سحر کرده بودم ، خانواده من وسحر هم مخارجی رو که برای مراسم ازدواج ما دو تا کنار گذاشته بودن رو برای بهبودی سحر نذر حرم کرده بودن ...

همه انتظار شفای سحر رو داشتیم ، جز خود سحر که مدام می گفت همین که روحیم رو بدست آوردم و کنار همه شما هستم واجازه دادید تو مشهد باشم برام از همه چیز مهمتره .

بلاخره بعد از مدتی دوندگیه خانواده هامون ، ما تونستیم یک خونه خوب و ساده که کمی ازحرم فاصله داشت پیدا کنیم .

خانواده من وسحر بعد از اتمام کارها ، ما رو به امام رضا سپردن ورفتن .من و سحر هرشب حرم می رفتیم و شبهای سه شنبه وپنج شنبه ، برای دعا که به حرم می رفتیم تا صبح همون جا می موندیم .

روز ها هم خود من دنبال یک کار موقت می گشتم وتونسته بودم یک کار موقتی توی یک هتل پیدا کنم ... البته تا مدتی احتیاج به کار کردن نداشتم ، چون خانوادم اصرار داشتن ساعات بیشتری رو با سحر بگذرونم و خودشون مخارجی رو برای ما تو حساب واریز می کردن ....واحدهای درسی که من وسحر نگذرونده بودیم رو هم قرار شد توی مشهد بگذرونیم ... البته خیلی مشکل بود انتقالی گرفتن ولی با کمک رئیس دانشگاه و چند تا از استادان خوبم ،قرارشد من وسحر واحدهامون رو بعد از شروع کلاسها تو دانشگاه مشهد بگذرونیم ....

تقریبا دو ماه خیلی عادی و بدون هیچ تغییری تو وضع سحر ما زندگی کردیم ، منظورم از، بدون هیچ تغییری اینه که حال سحر خیلی عادی بود انگار نه انگار که سرطان هر روز داره پیشرفت می کنه ، سحر حالش خیلی خوب بود تا اینکه یکی از شبهای سه شنبه که من وسحر برای دعای توسل به حرم رفته بودیم و قرار بود ،مثل هر شب سه شنبه دیگه ای آن شب روهم تو حرم تا صبح بیدار بمونیم .

من وسحر موقع دعا کنارهم بودیم و دعای توسل رو همراه با بقیه زائران زمزمه می کردیم ، بعد ازاتمام دعا و خوندن دعای فرج ، از سحر خواستم از اونجا بلند بشه وهمراه من بیاد تا جای دیگه ای رو برای نشستن انتخاب کنم ، که دیگه احتیاجی به جا به جا شدن نداشته باشه ...

سحر همراه من از جاش بلند شد ، من هم تونستم یک جای مناسب برای نشستن مقابل پنجره های فولاد و گنبد امام رضا پیدا کنم طوری که سحر بتونه شونش رو تکیه بده به دیوار .

وقتی نشستیم متوجه شدم سحر حالش خوب نیست ، انگار تب داشت ، وقتی دستم رو روی پیشونیش گذاشتم خیلی داغ بود ، اون تو تب داشت میسوخت وهیچی نمی گفت ، چادرش رو ، روی صورتش انداخت و وقتی بهش گقتم بریم بیمارستان یا بریم خونه استراحت کن قبول نکرد و گفت نه بذار تا صبح همینجا بمونم و هر چقدر اصرار می کردم بی فایده بود ...

من هم با تمام نگرانی و چک کردن حالش هر ساعت ،انتظار صبح رو می کشیدم تا بتونم ببرمش بیمارستان .

وقتی باهاش حرف میزدم خسته وبی حال جواب میداد ، خود من هم خیلی خسته بودم . بلاخره قبل از نماز صبح برای شاید لحظه ای کوتاه خوابم برد وقتی چشمام رو باز کردم هنوز اذان نداده بودن ، سحرهم هنوز بی تاب بود ، من هم چیزی نمی گفتم چون می دونستم تا صبح باید انتظار بکشم ، تو حال وهوای خودم بودم و نگاهم به صحن خلوت امام رضا (ع) و زائرانی که از کنارمون رد میشدن بود ، صدای زمزمه های آروم سحر رو هم نه خیلی واضح می تونستم بشنوم .برای لحظه ای دقیقا قبل از اذان صبح متوجه شدم صدای زمزمه های سحر قطع شده ، با خودم گفتم حتما خوابش برده ، زیاد طول نکشید که احساس کردم سحر داره گریه می کنه ، چادرش رو از روی صورتش کشیدم کنار ، نمی تونست حرف بزنه ، برای لحظاتی فقط گریه می کرد ، دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تا ببینم هنوز تب داره یا نه . اما متوجه شدم تبش قطع شده ، مدام ازش سوال می کردم تا آروم بشه وحرفی بزنه ، می خواستم بهم بگه حالش خوب هست ، ناراحتیه دیگه ای نداره ، اما جوابی نمی تونست بده ...

بعد از اینکه کمی آروم شد در جواب به من گفت حالم خیلی خوبه ، هیچ وقت به این خوبی نبودم .علت گریه کردنش رو سوال نکردم ، تنها خدا رو شکر کردم از اینکه حالش بهتره و بهش گفتم تبت هم قطع شده ، بهتره بریم هم به صورتت آبی بزنی وهم وضو بگیریم ،و برای نماز آماده بشیم . از جاش بلند شد ، صورتش قرمز شده بود و هنوز اشکهاش رو پاک نکرده بود ، به سمت گنبد امام رضا (ع) نگاهی کرد و بعد هم همراه من برای وضو گرفتن آمد .

نماز صبح رو که خوندیم ، هنوز هوا تاریک بود ، نسیم خنکی هم می وزید ... دوباره یک گوشه ای رو برای نشستن انتخاب کردیم ، سحر دوباره شروع کرد به گریه کردن ، من چیزی نمی گفتم وعلت گریه اون رو هم نپرسیدم تا شاید خودش حرفی بزنه بعد از لحظه ای کوتاه ، به من گفت سامان من یک خوابی دیدم .

تعجب کردم بهش گفتم تو که خوابت نبرد فقط یک لحظه خیلی کوتاه شاید خوابیدی .

سحر حرفم رو قطع کرد وگفت : نمی دونم خواب بود یا یک تبهم کوتاه ، شاید هم تو فهمیدی من با یکی حرف زدم .

کنجکاو شدم بدونم سحر چی می خواد بگه ، بهش گفتم نه ، تو با کسی حرف نزدی ، چادرت رو صورتت بود ، اما یک چیزایی مدام زمزمه می کردی ... ولی یک لحظه یادمه ساکت شدی که من فکر کردم خوابت برده ، اما بعد متوجه شدم ، که داری گریه می کنی . یک دفعه سحر گفت همون موقع ، قبل ازگریه کردنم رو میگم .

من که بیشتر تعجب کرده بودم از حرفش خندم گرفت وگفتم تو چادرت رو، روی صورتت انداخته بودی فقط یک لحظه ، شاید چند دقیقه ساکت شدی و بعد متوجه شدم داری گریه می کنی .

سحر لحظه ای مکث کرد وگفت نه برای من لحظه ای کوتاه نبود ، من حدود نیم ساعت با یک آقایی صحبت می کردم .

سکوت کوتاهی سحر کرد ، طوری که متوجه شدم به چیزی که دیده شک داره و باورش براش مشکله.

سحر تمام جریان رو آروم برام تعریف کرد ، اشکهاش ذره ذره رو گونه هاش جاری بود و می گفت : همون جا که نشسته بودیم دیدمش ، داشتم باهاش حرف میزدم .

بعد از توصیف آن خواب گفت : سامان حالا دیگه من شک ندارم اون آقا کسی جز ..... من سریع حرفش رو قطع کردم ، از سحر خواستم سریع از جاش بلند بشه وحرف دیگه ای نزنه . خود من هم حال عجیبی پیدا کرده بودم که نمی تونم درست براتون بگم فقط می دونستم نباید کسی اون موقع متوجه بشه که سحر شفا پیدا کرده ،اگه حرف از شفا میزنم باید بدونید که با حرفهای سحر جای شکی باقی نمونده بود .برای همین سریع رفتیم به سمت یکی از خادم ها واشاره کوچیکی به اون خادم کردیم ، خادم ما رو تا یک اتاق راهنمایی کرد و جریان رو سحر تعریف کرد ، تمام خادم هایی که توی اون اتاق بودن صلوات بلندی فرستادن.

یکی از خادم ها هم به سحر گفت : دخترم به چیزی که دیدی شک نکن ، اغلب کسانی که شفا داده میشن ، خواب آقا رو می بینند الان هم کسی نباید متوجه بشه ، یک آزمایش همین امروز انجام میدیم و بعد جواب آزمایش قبلی وجدید شما رو به یکی از پزشکانی که اینجا خادم هستند نشون میدیم تا مطمئن بشید ، بعد هم اسم شما رو اینجا ثبت می کنیم وچند تیکه از لباسهاتون رو اگه خواستید به ما بدید تا به مریض هایی که اینجا منتظر شفا هستند بدیم ، بعد هم برای انجام آزمایش با یکی از خادم ها سحر رو بردیم بیمارستان ، آزمایش کمی طول کشید فکر هم نمی کردم جواب آزمایش همون روز داده بشه ولی به سفارش یکی از پزشکان و رئیس بیمارستان قرار بود جواب تا قبل از عصر به ما داده بشه ، تو اون مدت که منتظر جواب آزمایش بودیم من برگشتم خونه و آزمایشات قبلی سحر رو با خودم به بیمارستان آوردم بعد از گرفتن جواب آزمایش ، برگشتیم حرم ، توی همون اتاق تعدادی خادم منتظر بودن ، یکی از خادم ها دکتر بود ، نمی دونم چه تخصصی داشت ولی بعد از دیدن آزمایشات و معاینه سحر ، به سحرگفت هیچ اثری از سرطان نیست ، شما از من هم سالمترید ، اسم و مشخصات سحر وارد دفتر شد .

من وسحر اونقدر خوشحال بودیم که متوجه نشدیم چطور اون روز گذشت ، ناهار وشام هم دعوت حرم امام رضا (ع) بودیم .

بعد از برگشتن به خونه تازه یادمون آمده بود به خانواده هامون خبر بدیم ، آن شب فکر نمی کنم کسی خوابش برده باشه ، قرار بود همه روز بعد بیان دیدن ما ،روز بعد خانواده من آخرین نفراتی بودن که به جمع ما اضافه شدن ، وقتی همه دورهم جمع شدیم مادرم از جریانی حرف زد که خوشحالی جمع رو چند برابر کرد ، اگه یادتون باشه من گفته بودم شب قبل از دیدن سحر من چون خیلی نگران بودم و نمی دونستم چطور با سحر روبه رو بشم با مادرم تماس گرفتم ومادر اشاره کرد به آقا امام رضا (ع) .... مادر تو جمع به سحر گفت : موقعی که سامان تماس گرفت و جریان روداشت برام می گفت ، یادم آمد که چند شب پیش خواب دیده بودم ، سفر حجی رو که قرار بود برم ، نذرحرم امام رضا (ع) کردم و برای دادن نذرم آمدم مشهد ، با حرفهای سامان گفتم حتما بی دلیل نبوده و این جریان باعث شد من همونجا نذر کنم ، برای همه خیلی جالب بود ، مادر از قبل مطمئن بود سحر شفا پیدا می کنه .

مادرم بچه سادات بود و چندین بار سفر حج قسمتش شده بود واین بار این مخارج روبرای شفای سحر نذر حرم کرد ، پدرم هم سفر حجش رو به من وسحر هدیه کرد و پدر سارا هم برای اینکه هر دوی ما بتونیم بریم سفر حج ، مخارج خرید سفر حج رو به عنوان هدیه قبول کرد که به ما بده .

روز بعد همگی رفتیم حرم ،برای زیارت ودادن نذرهامون ، یکی از خادم ها به مادر پیشنهاد کرد وگفت سفرحجتون رو بفروشید ومبلغ پولش رو به ما بدید ، که پدر سارا از مادر سفر حجش رو خرید ،وبه ما داد ، بلاخره من هم تونستم به قولم عمل کنم و بعد از چندین ماه ما تونستیم بریم سفر حج عمره .

من وسحر برای همیشه تو مشهد موندیم وتونستیم از طریق بسیج یک روز در هفته هردوی ما به حرم آقا و زائرانشون خدمت کنیم و شدیم یکی از خادم های آقا امام رضا (ع) .بعدها تصمیم گرفتیم ، اسم اولین فرزندمون رو اگه پسر بود رضا و اگه دختر بود فاطمه بذاریم .

* * * * * *

این هم از پایان داستان ، اسمی براش نذاشتم ،این داستان نمی دونم چقدر به واقعیت نزدیکه ، چون من روز اول گفتم موردی که من شنیدم رو با کمی اضافه کردن به صورت داستان در آوردم که با آخر بدی تموم شد ولی به پیشنهاد یکی از دوستان آخرش رو خوب تموم کردم برای اینکه هم خوب تمومش کنم شاید اجازه نداشتم داستانی از خودم بسازم اون هم به این شکل ولی خوب میدونم بین تمام مریض هایی که امام رضا (ع) شفا داده موردی مثل این هم پیدا میشه ، شاید از این به بعد هر سری یکی از موردهایی که امام رضا (ع) شفا دادن رو تعریف کنم ، خود من از خیلی ها شنیدم که با یک خواب خیلی ها شفا پیدا کردن ، موردهای دیگه که شاید جالب باشه رو بعدا براتون می نویسم ، فقط احتیاج به فرصتی کوتاه دارم تا بیشتر تحقیق کنم و واقعیت رو بتونم برای شما بنویسم . اسم داستان با خودتون ...

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

حرفی با شما دوستان

سلام به همه دوستان خوبم

نمی دونم مخاطبهای من کی هستن وچه احساس وچه نظری دارن ، نمی دونم مخاطب من دختر یا پسر ، نمی دونم مخاطب من دوستانی هستن که من رو می شناسن یا میهمانانی هستن که شاید شانسی این وبلاگ رو باز کردن .

لازم دونستم ورودتون رو امروزخوش آمد بگم . وبلاگم رو با اسم « مــن رفــیــق گــریــه هــاتــم » در اختیار شما گذاشتم .

نمی دونم چقدر مناسب و یا چقدر اهمیت داره برای شما اسم وبلاگ ... به نظر خودم این اسم از احساسم سرچشمه گرفته ،اون چیزی که هستم رو برای اسم این وبلاگ انتخاب کردم . اغلب احساس کردم دیگران با من درد ودل می کنند اما هیچ وقت از دردودل من نمی پرسن ، شاید به خاطر شیطونی و راحت بودن من و گاهی روک بودن منه ، که باعث شده کسی به فکر این هم نباشه که نسیم هم حرفهای نگفته زیاد داره . حرفهایی که می دونم روزی من رو از درون می شکنند وخورد می کنند . خیلی دوست دارم دردودل دوستانم رو بشنوم واگه کاری از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم ، اما گاهی هم دوست دارم از من بپرسن ، نسیم تو هم درد و دلی برای گفتن داری ؟

بگذریم ، حرفهایی که تو این وبلاگ ثبت میشه وشده تا به امروز مقداری حرفهای قلبی خود منه وتعداد زیادی هم مطالبی هستش که می دونم خیلی از شما شنیدید یا خوندید ، از نوشته های شریعتی و . . .

اون تعدای که خودم نوشتم ، دردودل و یا شعرو یا متنی که خودم نوشتم ویک داستان که امروز وارد این وبلاگ می کنم . روز اول شروع به کارم هنوز خیلی چیزها یاد نداشتم و قالب ، وبلاگم عادی بود ولی امروز با کمی تغییرات وبلاگ من رو دارید می بینید امیدوارم وبلاگم از این هم بهتر بشه البته با راهنمایی وکمک شما دوستان .

هدف خاصی برای وبلاگم ندارم اما از طریق این وبلاگ و این نوشته ها حداقل خودم تا امروز تونستم کمی از درد ودل هام رو لابه لای نوشته ها جا بدم ... حالا هر کس که منو میشناسه و با مشکلاتم آشناست ، بهتر میتونه بفهمه کدوم نوشته من مربوط به خود من میشه . وکسان دیگه هم اگه از اول خونده باشن می تونند کم کم با من آشنا بشن .

برام دعا کنید چون خیلی محتاج دعای شما عزیزان هستم .

* * * فدای همتون نسیم * * *

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

عــشــق از دیــد ابـن سـیـنـا فـیـلـسـوف مـشـهــور

ابن سینا عشق را جست وجوی زیبایی می دانست ومعتقد بود که همه تلاشها ، جنبش ها وپیشرفتها از اوست .

ابن سینا در رساله « ماهی العشق » نتیجه می گیرد که :

عشق به منزله میل ذاتی فرد به جاودانگی است و این میل یا این انگیزه دایما بدنبال زیبایی است .

* * * * * فدای همتون نسیم * * * * *

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

خلقت زن

خـلـقـت زن

در داستانهای قدیم هند باستان در مورد خلقت زن نوشته شده است :

چون خداوند عالمیان در آغاز زمان ، جهان را آفرید و ازعناصر موجود

خورشید و ماه وستارگان وتپه ها وجنگلها وسرانجام آدم را به وجود آورد ،

همه عناصر جامد را در آفرینش به کار برد و چون زمان آفرینش زن در رسید ،

خداوند عالم ، گردی ماه ، پیچ وخم های بدن خزندگان ، چسبندگی پیچک ها ، لرزش علفها ، ظرافت ولطافت زبانه نی ،مخمل گل ،سبکی برگ ، نگاه آهو بره ، درخشش اشعه ی خورشید ، اشکهای شبنم ،بی ثباتی باد ، ترس خرگوش ،غرور طاووس ، نرمی کرک ، سختی الماس ، شیرینی عسل ، بیرحمی ببر ، گرمی آتش ، برودت برف ، پر گوئی کبوتر ، را برگرفت و در سرشت زن عجین کرد و آنگاه زن را به مرد عطا کرد و مرد از داشتن چنین مونس ومصاحبی مسرور و شادمان گشت ، چون در آن حال یار و همدمی داشت که با وی در لذایذ عالم شریک باشد .

چون مدتی گذشت ، مرد به درگاه خداوند روی آورد وگفت :

خداوندا این موجود که مرا داده ای زندگی را بر من تلخ وناگوار ساخته ، مدام صحبت میکند . بیش از اندازه به آزار واذیت من می پردازد و مرا لحظه ای تنها وفارغ نمیگذارد وغالب اوقات را به بطالت میگذراند ، به این جهت آمده ام تا او را به تو باز گردانم وجان خود را هم از شر او برهانم .زندگی کردن با او برای من میسر نیست .

بدین ترتیب آفریدگار زن را پس گرفت ، اما پس ازهفت روز مرد به درگاه خدای فراز آمد وگفت :

پروردگارا ، زندگی من پس از رفتن زن ، سرد وبی معنی گذشته است ، به خاطر می آورم اوقاتی را که با من بود ، می خندید ، میرقصید وقلبم را مالامال از وجد وشادمانی می کرد . او را به من برگردان .

خداوند دوباره زن را به مرد باز گردانید ،

اما پس از گذشت یک هفته مرد مجددا به آستان آفریدگار نیاز آورد وملتمسانه گفت :

خداوندا ، من این معما را حل نتوانم کرد ، اما همین قدر میدانم که رنج به سربردن با او افزون بر لذایذ آن است .

پس از تو می خواهم که از تقصیر من درگذری و مجددا او را بازستانی .

خداوند در جواب مرد گفت : برو و کار خویش در پیش گیر وجهد کن با او در صلح وصفا به سر بری ، که او بهترین وکم نظیر ترین هدیه برای توست .

مرد گفت : اما من با او زندگی نتوانم کرد .

خدای گفت : بدون او هم زندگی نتوانی کرد .

 

* * * * * فدای همتون نسیم * * * * *

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

دوستی

دل من ديرزماني ايست كه مي پندارد "دوستي" نيز گلي است ، مثل نيلوفر و ناز ، ساقه ترد و لطيفي دارد.

بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد .

در زميني كه ضمير من و توست ، از نخستين ديدار،

هرسخن ، هررفتار دانه هايي است كه مي افشانيم ، برگ و باري است كه مي رويانيم.

آب و خورشيد و نسيمش مهر است ، گر بدانگونه كه بايست به بار آيد

زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد ،

زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است تا درآن دوست نباشد همه درها بسته است.

درضميرت اگر اين گل ندميده است ،

هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت نوزيده است ،

هنوز دانه ها را بايد از نو كاشت ،

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد كرد ، رنج مي بايد برد...

**** نسیم21 *** n@sim20 ***

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

تقديم به مادرم

تـــقـــدیـــم بــه مــادرم ،

که چشمانش ، صداقت

قامتش ، استواری

لبخندش ، زندگانی

و دستان زحمتکشش ، پیشرفت و تلاش را به من آموخت ...

بــاز بــایــد عــشــق را تــفــســیــر کــرد

باز باید عشق را تفسیر کرد ، در نگاه عاشقانۀ یک مادر

باز باید عشق را زنجیر کرد ، در لابه لای آزروهای یک مادر

باز باید عشق را تعمیر کرد ، در کوچه پس کوچه های امید یک مادر

باز باید عشق را تکثیر کرد ، با کلام عاشقانۀ یک مادر

باز باید عشق را تقسیم کرد ، با تک به تک حروف اسم مادر

باز باید عشق را تکمیل کرد ، با حضور گرم یک مادر

*؛*؛*؛* مـی تــوان بـا وجــود عــشــق مــادر، عــشــق را تــفــســیــر کــرد *؛*؛*؛*

*^*^*^* نسیم 21 *^*^*^* n@sim 20 *^*^*^*

 

 

 

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

باز می توانيم

بــاز مـی تــوانــیــم ...

باز می توانیم عاشق شویم و نهراسیم ازعشق ، با حضور گرم یک مادر

باز می توانیم عشق را بیاموزیم ساده و آسان ، با بیان واضح یک مادر

باز می توانیم عشق را به قلبهایمان هدیه کنیم ، با چراغ روشن عشق یک مادر

باز می توانیم از پلکان عشق بالا رویم ، با کمک دستان پر مهر یک مادر

باز می توانیم از ته قلبهایمان عشق را فریاد کنیم

باز می توانیم عشق هایمان را به آغوش کشیم

باز می توانیم ببالیم به عشق ،

چون که سرچشمه عشق ما ، مادر است و بس...

* * * * فدای همه مادران خوب ایران زمین .... نسیم * * * *

*^*^*^* نسیم 21 *^*^*^* n@sim 20 *^*^*^*

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

يک حرف

مـــا د ر . . .

می دونم از مادر باید این مدت بیشتر می نوشتم حداقل این یک هفته باید فقط از اون می نوشتم

این کار رو نکردم به چند دلیل ، که شاید اگه بگم قانع بشید

اول اینکه مادر رو با حرف نمیشه توصیف کرد وغیر قابل توصیف

دوم اینکه به یاد کسانی افتادم که مادرشون رو از دست دادن

با خودم گفتم اگه از مادر بنویسم باعث شکستن دل دوستانی شدم که مادرشون رو از دست دادن

یکی از دوستان بین ما بچه های تبیان هست که از فوت مادرشون حداقل چند ماه بیشترنگذشته

گفتم اگه بخونه نوشته های منو یا چشمش بیوفته مطمئنا دلش می شکنه

اگه همه بچه ها رو می شناختم و می دونستم کسی بین ما نیست که مادرش رو از دست داده باشه حتما بیشتر می نوشم

اما وقتی حداقل از یک نفر خبر دارم دلم نیومد بیشتر مطلب بدم واز مادر یاد کنم واسم مادر رو تکرار کنم

حتی الان که این نوشته ها رو وارد سایت کردم ، آرزو می کنم این دوست عزیزمون این نوشته ها رو نخونه

می دونم براش سخته ، چند ماه بیشتر از فوت مادرش نگذشته واین اولین سالیه که جای خالی مادر رو احساس می کنه

توی سایت یک شعر خیلی زیبا نوشته بود که دوست دارم بنویسم تا شما هم بخونید

اسمی از ایشون نمی برم ، وامیدوارم نخونه مطالب من رو :

از برم رفته ای تاج سرم ................ سوخت از هجر رخت بال وپرم

یادم آید که چه شبها مادر ................ پیکرم سخت گرفتی در بر

خفتم آسوده وبیخواب شدی ............. شمع من در بر من آب شدی

وقت بیماری من افسردی ............... غصه ها بهر عزیزت خوردی

مادر گوش کن این فریادم ............... بوسه هایت نرود از یادم

مادر بی تو ز جان سیر شدم ............ از غم مرگ تو من پیر شدم

***********************************************************

***********************************************************

این شعری بود که این دوستمون نوشتن

در پایان هیچ حرفی نمی زنم ، با اینکه حرف نگفته زیاد دارم فقط :

روز میلاد دخت نبی اکرم (ص) و روز زن و مادر رو به همه دوستان وبه همه مادران و زنان ایران زمین تبریک میگم

برای همگی آرزوی موفقیت وسربلندی وروزهای بدون غم رو می کنم

* * * * * فدای همتون نسیم * * * * *

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤