عمومی

طرز رفتار و گفتگو با يك جنس مخالف را بياموز

 چون مسلما او هميشه مثل تو دنيا را نمي بيند

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤

مذهبی

قنوت ، يعني خود را در دست ها نهادن و به خدا تقديم كردن

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤

شعر

اي خوشا در زندگاني خوان شاهي داشتن

بر سر سفره نشستن ،مرغ و ماهي داشتن

همچو صاحب ثروتان،از پشت ماشين هاي شيك

با تكبر بر فقيران هم نگاهي داشتن

چون گراني خم نموده قامت رعناي من

بهر اين قامت،عصا و تكيه گاهي داشتن

چونكه بيرونم نمايد موجر ظالم بلا

كلبه اي،آلونكي سر پناهي داشتن

چون كه با ترفند،هر كاسب فريبم ميدهد

بهر زندان كردنش پشت و پناهي داشتن

يا چو بگذارد كلاهي بر سرم هر ناقلا

از براي كله اش سوپر كلاهي داشتن

از براي شعر شيرين،اي شريفي مثل من

ذوق و استعداد اشعار فكاهي داشتن

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤

عمومی

يه زن هميشه نگران آينده هست تا زماني كه شوهر پيدا كنه مرد هيچوقت نگران آينده نيست تا وقتي كه زن بگير

***

این یکی رو هرکی نوشته خیلی بی انصاف بود حتما اینم با خانم ها سرلجبازی داشته ، شیطونه میگه...به نظر من :

یه زن همیشه نگران آینده هست و زمانی که ازدواج می کنه نگرانیهاش بیشتر میشه، چون بعد از ازدواج فقط نگران خودش نیست ،اون موقع باید نگران همسرش وبچه هاش هم باشه ، نگرانی های زن تمومی نداره

اما یک مرد هیچ وقت نگران آینده نیست حتی وقتی ازدواج می کنه ، چون بعد از ازدواج هم با تکیه وامید زنش به طرف آینده پیش میره

حالا کلاهتون رو قاضی کنید کدوم یکی درست میگیم من یا اون کسی که جمله بالا رو نوشته

**** نسیم21 *** n@sim 20***

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

عمومی

در جاده ي هوس هيچ كس به مقصد نمي رسد

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

خوش بودن

براي خوش بودن با يه مرد ، بايد زياد دركش كني و كم دوستش داشته باشي

براي خوش بودن با يه زن ، بايد زياد دوستش داشته باشي و اصلا" سعي نكني كه دركش كني

****

ای بابا این از اون حرفهای بی سروته که اصلا ارزش نداره ، به نظر من تا دوطرف همدیگه رو درک نکنن نمیشه زندگی کرد

این نوشته رو هر کی نوشته سر لجبازی با خانم ها رو داشته ،به نظر من :

برای خوش بودن دوچیز خیلی مهمه : یکی دوستت داشتن همدیگه و دوم درک درستی از همدیگه داشتن

حالا خواستی گوش کن ، خواستی گوش نکن ، من اصرار نمی کنم

اصلا همون حرف بالا رو قبول کن ،یکی نیست بگه نسیم بیکاری نظر میدی واین نوشته ها رو می نویسی

آخه وقتی قبول نداری چرا می نویسی ؟؟؟!!!!

دیگه ....کنجکاوم چیکار کنم ....

**** فداتون نسیم ****یا همون**** نسیم21 *** n@sim 20***

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

دوستی

دل من ديرزماني ايست كه مي پندارد "دوستي" نيز گلي است ، مثل نيلوفر و ناز ، ساقه ترد و لطيفي دارد.

بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد .

در زميني كه ضمير من و توست ، از نخستين ديدار،

هرسخن ، هررفتار دانه هايي است كه مي افشانيم ، برگ و باري است كه مي رويانيم.

آب و خورشيد و نسيمش مهر است ، گر بدانگونه كه بايست به بار آيد

زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد ،

زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است تا درآن دوست نباشد همه درها بسته است.

درضميرت اگر اين گل ندميده است ،

هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحراي نهادت نوزيده است ،

هنوز دانه ها را بايد از نو كاشت ،

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج مي بايد كرد ، رنج مي بايد برد...

**** نسیم21 *** n@sim20 ***

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

تقديم به عزيزترين کسم

**** تقدیم به مادریزرگ عزیزم که با تمام وجود دوستش داشتم ودارم وخواهم داشت *****

چـــه ســــخـــتـــــــــــه ...

چه سخته بی تو موندن

چه سخته بی تو رفتن

چه سخته از تو خوندن

چه سخته از تو گفتن

چه سخته عاشقونه ، همش از تو سرودن

چه سخته بی قراری

چه سخته بی امیدی

چه سخته بی دوایی

چه سخته بی پناهی

چه سخته بی صدایی

چه سخته بی حضورت ، شب و به روز رسوندن

چه سخته گریستن ، برای دیدن تو

چه سخته تجسم تو ، توی شبهای تیره

چه سخته تحمل ، خاطرات با تو بودن

چه سخته تحمل ، لحظه های بی تو بودن

چه سخته تصور، لحظه های با تو بودن

چه سخته تصور، چهره روشن تو

چه سخته یاد تو در نبودت

چه سخته ذکر نام تو درنبودت

چه سخته بی تو موندن

چه سخته بی تو رفتن

چه سخته از تو خوندن

چه سخته از تو گفتن

چــــه ســـخــــتـــــــه ........

 

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

تقديم به مادرم

تقدیم به مادرم ، که

چشمانش ، صداقت

قامتش ، استواری

لبخندش ، زندگانی

و دستان زحمتکشش ، پیشرفت و تلاش را به من آموخت ...

باز باید عشق را تفسیر کرد

باز باید عشق را تفسیر کرد ، در نگاه عاشقانۀ یک مادر

باز باید عشق را زنجیر کرد ، در لابه لای آزروهای یک مادر

باز باید عشق را تعمیر کرد ، در کوچه پس کوچه های امید یک مادر

باز باید عشق را تکثیر کرد ، با کلام عاشقانۀ یک مادر

باز باید عشق را تقسیم کرد ، با تک به تک حروف اسم مادر

باز باید عشق را تکمیل کرد ، با حضور گرم یک مادر

*؛*؛*؛* می توان با وجود عشق مادر، عشق را تفسیر کرد *؛*؛*؛*

 

 

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

مذهبی

خدایا

دادی ، نیاز بود

ندادی ، صلاح بود

پس به خاطر آنچه که به من دادی و ندادی تو را شکر می کنم

آنچه که می دهی لیاقتش را نیز بده

وآنچه که نمی دهی صبرش را نیز بده

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

عشق

باز می توانیم

باز می توانیم عاشق شویم و نهراسیم ازعشق ، با حضور گرم یک مادر

باز می توانیم عشق را بیاموزیم ساده و آسان ، با بیان واضح یک مادر

باز می توانیم عشق را به قلبهایمان هدیه کنیم ، با چراغ روشن عشق یک مادر

باز می توانیم از پلکان عشق بالا رویم ، با کمک دستان پر مهر یک مادر

باز می توانیم از ته قلبهایمان عشق را فریاد کنیم

باز می توانیم عشق هایمان را به آغوش کشیم

باز می توانیم ببالیم به عشق ،

چون که سرچشمه عشق ما ، مادر است و بس...

* * * * فدای همه مادران خوب ایران زمین .... نسیم * * * *

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

فکر می کرد

فکر می کرد

فکر می کرد من همونم که یک عمر دنبالش بوده

فکر می کرد من با تموم آدما فرق می کنم

فکر می کرد من می تونم بگذرم راحت از بدیهاش

فکر می کرد من عشقم رو ارزون می بخشم بهش

فکر می کرد صبر من مانع رفتنم می شه

فکر می کرد من رو راحت می تونه قانع کنه

فکر می کرد من ساده ترین آدم هستم توی این دنیای بزرگ

فکر می کرد کافیه فقط من دوستش داشته باشم

فکر می کرد کافیه که فقط عاشقم کنه

فکر می کرد کافیه که فقط دنبالم کنه

فکر می کرد می تونه با حرفهاش منو راحت گول بزنه

تا اینکه فهمید من نمی گذرم از هیچی آسون و راحت

تا اینکه فهمید خودش شده عاشق منو من رو از خودش رونده

تا اینکه فهمید منو ارزون فروخته به بدیهاش

تا اینکه فهمید صبر من هم مثل همه اندازه ای داره

تا اینکه فهمید من همیشه قانع بودم واین خودش بود که قانع نمی شد

وقتی فهمید که دیگه دیر شده بود

وقتی فهمید که دیگه رفته بودم

وقتی فهمید که به جز خاطراتم چیزی از من باقی نمونده

حالا من تبدیل شدم به یک خاطره غم انگیز

حالا اون می دونه که من شمعی بودم که سوختم در برابر بی تفاوتی های اون

حالا می دونه نوبته اونه که بسوزه در نبود من

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

 

دوست دارم شمع باشم

 در دل شبها بسوزم

به جمعی روشنی بخشم

خودم تنها بسوزم

* * * * فدای همتون نسیم * * * *

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

خدايا

 

خدایا ...

در کمان گیر نگاه خسته ام ، ستاره رویاندی

واینک حضورم را در درگاهت حس می کنم

احساسم این است که خواهم بارید ،

بارشی سرشار ازعشق که پهنای کویر دلم را نمناک خواهد کرد

**** نسیم  ****

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

ادامه داستان قبل

ادامه داستان قبلی

*****

از آن جریان یک هفته گذشته ،الان یک هفته هست که دارم در به در سراغشو می گیرم

انگار اصلا وجود نداشته ، هیچ ردی از حضورش هیچ کجا باقی نذاشته

حالا دیگه جز دعا کردن برای برگشتش کار دیگه ای از دستم بر نمی یاد

شاید تقصیر خود منه ، شاید اگه کمی زودتر به خودم میومدم الان کنارش بودم ، بذارید از روز آشنایم با اون بگم

یادم می یاد روز اول آشنایی ما توی محیط دانشگاه بود ، یک روز بهاری وزیبا

رشته من پزشکی بود و سحر تو زمینه نقاشی وگرافیک تحصیل می کرد

خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم ، اون روز رو خیلی خوب یادمه ،

من ودوستم رفته بودیم بانک تا از حسابم مبلغی پول بردارم ، اون هم اونجا بود

زیاد توجه نداشتم بهش ، راستش حواسم به ساعت بود که هر لحظه امکان داشت دیر بشه واستاد بره سر کلاس

آخه ممکن بود استاد من رو که باهام خیلی چپ افتاده بود رو راه نده تو کلاس ،

پول رو که گرفتم متوجه شدم دوستم کنارم نیست، پشت سرم رو که نگاه کردم دیدم توی دستش یک چیزیه ،

بهش گفتم بریم دیگه ، الان استاد می یاد ومن یکی رو راه نمیده تو کلاس ...بدو بریم

یک دفعه آستینم رو گرفت وگفت : سامان ، یک سحر خانومی کارتش رو یادش رفته ببره

کارت رو از دستش گرفتم وگفتم : بعد از کلاس میریم وکارت دانشجویش رو بهش میدیم

بدون هیچ توجه ای به کارت ، اون رولای کتاب گذاشتم ودست سعید رو گرفتمو کشیدم دنبال خودم

وقتی به کلاس رسیدیم دیر شده بود واستاد هم یک ضد حال حسابی به من ودوستم زد ولی بخیر گذشت

بعد از اتمام کلاس رفتم خونه ، به طور کلی هم از کارت یادم رفته بود ، من یک اتاق برای خودم نزدیک دانشگاه کرایه کرده بودم و تنها زندگی می کردم ، ضمنا خانواده من توی شیراز زندگی می کنند

خوب داشتم میگفتم ، بعد از رسیدن به خونه جزوه ها وکتابها رو پرت کردم روی تخت و رفتم سراغ یخچال تا یک چیزی برای خوردن پیدا کنم

وقتی آمدم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم متوجه کارت که از لای کتاب بیرون آمده بود شدم

کارت رو برداشتم ...عکسش با چهره ای متین وآروم نظرم رو جلب کرد

اما آن موقع هیچ احساس خاصی بهش نداشتم ، تا این که روز بعد تو دانشگاه با دوستم دنبال سحر می گشتیم

اول از بچه های کلاس خودمون شروع کردیم تا ببینیم کسی می شناسدش یا نه ، تقریبا هر کدوم از خانم ها یک متلکی بار منو و دوستم کردن و حسابی سر به سرمون گذاشتن

ولی تونستیم ساعت کلاسیش رو از یک نفر که می شناختش بپرسیم وبریم سراغش

از شانس خوبمون توی سالن بود و داشت با چند تا از دوستاش صحبت می کرد

صداش کردیم از دوستانش جدا شد و بعد از سلام و احوال پرسی دوستم که توی کش دادن یک جریان معرکست وکسی به پاش نمی رسه شروع کرد به چرت وپرت گفتن

اول من چیزی نگفتم ، چهره آروم وجذابش منو محو خودش کرده بود ، طنین صداش آرامش خاصی بهم می داد

دلم نیومد بذارم سعید گوش سحر رو با چرت وپرت هاش پر بکنه

حرف سعید رو قطع کردم و کارت رو نشونش دادم و براش توضیح دادم چه طوری وکجا کارت رو پیدا کردیم

سعید هم به خاطر اینکه رو حرفش پریده بودم ، ما بین حرفهام مزه می ریخت

بعد از تشکر جانانه سحر و جدا شدن ازش ، همراه سعید مسیری رو طی کردم ، مابین راه هیچ حرفی نزدم وساکت بودم

اصلا نمی دونم سعید چی میگفت ، فقط جای جالبش اینه که منو سعید روی یک صندلی نشوند ، من هم که حواسم هنوز پیش سحر بود ، متوجه نشدم سعید داره لیوان رو پر آب میکنه تا رو سرم خالی کنه

منو از جا پروند ومنم تا می تونستم دنبالش کردم وحسابی حالشو گرفتم ، سعید هم مدام اذیتم می کرد ومدام تکرار می کرد هی بسوزه پدر عاشقی ... آره از اون روز به بعد به بهانه های مختلف سراغش می رفتم

تا بلاخره بعد از یک سال دوندگی تونستم نظر سحر رو به خودم جلب کنم ، من وسحر هر روز بیشتر از قبل به هم علاقمند می شدیم ....

 این هم جریان آشنایی ما

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

 

این نوشته ها رو دنبال کنید ، نمی دونم برداشتتون چیه ، اما خوشحال میشم نظراتتون رو بگید

هنوز اسمی براش انتخاب نکردم ... احتمالا ادامش میدم ... می دونم بی مقدمه شروعش کردم .... این نوشته شاید واقعیتی باشه که اتفاق افتاده ...این نوشته رو قبلا خیلی کلی شنیدم ...اگه بتونم می خوام به طور کامل اینجا هم بنویسم

* * * *

* * * *

وارد اتاق شد نگاهم می کرد وحرفی نمی زد

بهش گفتم : سلام ....... سرش رو تکون داد و هیچ حرفی نزد .... بهش گفتم :این سلامِت بود ...جوابی نداد

گفتم : حرفی بزن، بگو برام حالت خوبه؟؟ ........ گفت :خوبم از حالتم که معلومه ..... گفتم بهش : قهری باهام ؟!

گفت : نه ونگاهش رو از من روبود یواشکی .....

گفتم : چه خوب میگی که قهر نیستی باهام اما نگاهتو از من یواشکی دور میکنی .... آهی کشید وچشماشو بست

گفتم : چته؟؟ چیزی شده ؟؟ ...... گفت : هیچی فقط ... حرفش رو ناتموم گذاشت

گفتم بهش : کاری داشتی ............. گفت : آره

و رفت طرف پنجره و بیرون رو نگاه می کرد می خواست حرفی بزنه اما نمی دونست از کجا شروع کنه

بعد از کمی مکث به آرومی ، گفت : آمدم برای خداحافظی

دلهره عجیبی تو دلم افتاد ...بهش گفتم :نه اصلا حالت خوب نیست ...معلوم هست چته؟؟

گفت :حالم خوبه ...می دونم چی دارم میگم ...حرفم کاملا جدی بود

به تمسخر گفتم بهش : حالا که می بینی عاشقت شدم می خوای اذیتم کنی ....باشه قبول اما بگو چرا؟؟

با دست اشاره کرد به غروب ... گفت : ببین غروب چه زیباست !!

از حرکاتش معلوم بود داره تفره میره .... گفتم بهش : این حرف یعنی که چی ؟؟! چی می خوای بگی ؟؟

گفت :همه چیزبین ما تموم شد خیلی راحت انگار یک قصه شیرین بود با پایان بد ،شاید این رابطه افسانه بود یا خیال

دیگه بغضم گرفت اشک توی چشمام حلقه بسته بود .....

گفتم بهش : نگام کن وبگو چی شده ...معنای این حرفات رو بگو ....

نگاهشو که خیره بود به آن غروب برگردوند ..... دیدم که اشکاش جاریه !!!

در جوابم گفت : می خوای بهت بگم هر چی رو که تو دلم شده اسیر ........ گفتم : بگو گوش می کنم

گفت : جرأت داری تا آخرش گوش بکنی .... گفتم : آره ، بگو

گفت : باشه میگم برات ... چند قدم برداشت وتکیه داد به دیوار ، سرش رو کج کرد ، طوری که فهمیدم بازم داره غروب رو می بینه .... بعدش گفت : خیلی دوستت دارم ، برام مهمی خیلی زیاد ، ولی روزگار با ما سرلجبازی داره

نگاهشو برگردوند وگفت : برای من فرصتی نمونده ، اما تو برای زندگی فرصت داری

خواستم حرفش رو قطع کنم که ، گفت : بذار برات بگم ، می خوام که حرفم رو قطع نکنی

به چشمای پر از اشکش خیره بودم ، لرزش تنش رو خوب احساس می کردم ، خواست ادامه بده ، باز هم مکثی کرد ولی این بار دیدم دستش رو دراز کرده ، تو دستش یک پاکت نامه بود گفت : بگیر تو این نامه حرفامو نوشتم

نامه رو گرفتمو نگام هنوز به اشکاش خیره بود ،انگار اشک چشماش داشت باهام حرف میزد

گفتم بهش :خودت بگو ،باز چی شده ،انگار این تو هستی که جرأت گفتن نداری

گفت :آره جرأتم رو با جرأتت از دست دادم

هنوز نگاهم به نگاهش خیره بود که منو بوسید و رفت به طرف در اتاق وگفت : خداحافظ عزیزم

دنبالش نکردم تا بگم نرو ....وقتی به خودم آمدم که رفته بود و پاکتی که تو دستم بود رو باز کرده بودم

یک نامه به همراه یک برگه آزمایش ....تنها حرفی که از میان نوشته هاش بیشتر به چشم می خورد کلمه سرطان خون بود

ودر پایان نوشته هاش نوشته بود ... خواهش می کنم سراغمو نگیر ... برو دنبال سرنوشت خودت .... موفق باشی

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

زندگی

به یاد داشته باش

که زندگی اتوبان نیست

زندگی مثل یک جاده است صاف

اما پرپیچ وخم باید ازآن گذرکرد

ولی با آرامش واحتیاط نه با سرعت و بی تفاوت

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

خدايا

خدایا ...

در کمان گیر نگاه خسته ام ، ستاره رویاندی

واینک حضورم را در درگاهت حس می کنم

احساسم این است که خواهم بارید ،

بارشی سرشار ازعشق که پهنای کویر دلم را نمناک خواهد کرد

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٤

مذهبی

ای معشوقم مرا فرا خوان که دیگر نمی توانم صبر کنم !!

**** نسیم 20 ****

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤

زندگی از نظر من

زندگی

زندگی قصه ای است که آغازش با گریه کودکانه شروع می شود

و پایانش برای هرکسی با سکوت و بی خبری به اتمام می رسد .

در موقع ورودمان به این دنیا همه از آمدنمان خبر دارند

و خود را برای استقبالی با شکوه از طفلی بی گناه آماده می کنند

همه انتظار بدنیا آمدن فردی جدید را می کشند

و چه زیبا می دانند اولین گریه طفل را وچه خوشحالند از ورود طفلی بی گناه در جمعشان

ولی چه غم انگیز و بی خبر هر کدام از ما با کوله باری از گناه این دنیا را ترک می کنیم

هیچکدام از لحظه مرگ خبر نداریم و به انتظار مرگ هم هرگز نمی نشینیم ،

تنها لحظه ای که به یاد مرگ هستیم در مواقع غم وتنهایی است

در لحظه پایان زندگی شاید کسانی برای مدتی کوتاه درغم از دست دادن ما گریه کنند

ولی بعد از ماه ها و سالها به فراموشی سپرده می شویم

در گورستانی خاموش و بی نور که سکوت جاری درآنجا خبر از مردگانی می دهد

که روزی در این دنیای خاکی می زیستند و در بین جمعی از ما آدمیان حضور داشتند

کمی فکر کنید که چرا ما بی گناه پا به این دنیا می گذاریم وآلوده از این دنیا می رویم ؟!

چرا زندگی تمام ما با گریه آغاز می شود ومرگمان بی خبرانه و با سکوتمان به پایان می رسد ؟!

آیا تا به حال دیدید کسی موقع مرگ فریاد بزنه من مُردم و به زندگیش دراین دنیا خاتمه بده ؟!

مطمئنا ندیدید البته شاید کسانی که خودکشی می کنند وخود به زندگیشان پایان می دهند قبل از مرگ حرفی بزنند

می تونیم این طوری جواب بدیم که در لحظه بدنیا آمدن

ما رو به زور وارد این دنیا کردن وخبر داشتیم که قراره چه اتفاقاتی برامون بیفته

شاید به خاطر بیرون کردنمون از بهشت وتبعیدمون به این دنیا زندگی رو با گریه آغاز می کنیم

شاید می دونیم که با ورودمون به این دنیا رنگ آسایش رو نمی بینیم

و در لحظه مرگ که با سکوت از این دنیا میرویم ،

شاید با خبر هستیم که قراره به آرامشی ابدی دست پیدا کنیم

شاید حنجره ما در لحظه مرگ با کلید اشتباهات وگناهانمان قفل می شود تا نتوانیم دیگران را آگاه کنیم

شاید سکوتمان به خاطر این است که از تبعید دنیا خلاص می شویم

جالبه با گریه ای شادی آور برای دیگران وارد دنیا می شیم و با سکوتی غم انگیز برای اطرافیانمون از دنیا می ریم

اسم این آمدن ورفتن را قصه ی زندگی هر فرد طلقی می کنند

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤

زندگی

عشق آسان نیست ،

عشق جست و جويي است دايم که

بخشي از آن پُر از آشفتگي ، محروميت و نااميدي است.

اگر در پي راحتي هستيم بايستي تمرکز خود را روي خودمان بگذاريم.

عشق هميشه چيزي بيش از يک وسيله براي برطرف کردن کمترين نيازهاي دو انسان است.

عشق هدفي بزرگتر از آن دارد که صرفاً راحتي ما را فراهم آورد.

*** فدای همتون نسیم 20 ***

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤