حرفی با دوستان

سلام به همه دوستان

من اين وبلاگ رو قراره حذب کنم و وبلاک ديگه ای رو باز می کنم با محتوايی شبيه به اين وبلاگ فقط کمی راحت تر صحبت هام رو می نويسم

http://nasim1.blogfa.com

اميدوارم بتونم مطالب اصلی اين وبلاگ رو برداشت کنم وانتقال بدم به وبلاگ ديگه خودم

از همه دوستان که تا امروز من رو همراهی کردن تشکر می کنم

لطفا از اين به بعد به وبلاگ جديد من سر بزنيد

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

وظيفه ما بودن است ، حتي اگر تنها براي يك ثانيه

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

حنجره از نبودنت قصد خروش می کند

داد که می زند فقط پنجره گوش می کند

فکر نگاه و خنده ات توی همین اتاق ما

باز بـلـیـت درد را پـیـش فروش می کند

کفش گلوی کوچه را سخت فشار می دهد

پای مــرا قــرار ما آبــلــه پــوش می کند

کاسب کهنه کار من ، باز بساط می کنی

جنس دلت به شهرما ، خوب فروش می کنی

عشق حراج می کنی ، قلب اجاره می دهی

نرخ خـریـدنـت مــرا خانه به دوش می کند

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

حرفی با دوستان خوبم

سلام به همه دوستان وکسانی که امروز سری به این وبلاگ زدن

دارم تمام سعی خودم رو می کنم که وبلاگم بهتر از روز قبل بشه

نمی دونم چقدر موفق بودم ، ولی اشکالات این وبلاگ رو به بزرگواری خودتون نادیده بگیرید .

این وبلاگ با اسم ، مــن رفـــیـــق گـــریـــه هــاتـــم رو تقدیم می کنم به بهترین دوستانم تقدیم می کنم به همه اونهایی که تا امروز همراه من بودن .

آره . . . امروز دلم می خواد از تمام دوستانی تشکر کنم که فقط به خاطر اونها اینجا هستم ومی نویسم .

دلم می خواد تشکر کنم از کسانی که از اولین روزهای ورودم و آشنایی من با اینترنت با من همراه وهم صحبت بودن .

موقع ورودم ، هنوز 19 ساله بودم که وارد این دنیای مجازی شدم و لحظاتی رو کنار دوستانی گذروندم ، که هر کدوم رفتار خاص خودشون رو داشتن و با مهارتهای مختلفشون چیزهای زیادی به من یاد دادن .دلم می خواد بدونید بهترین وقشنگترین خاطراتم رو تو همین دنیای مجازی داشتم . لحظاتی که با شما بودم برام بهترین لحظات سپری شده زندگیم بود .الان 21 سالمه وهنوز از این جمع نرفتم . می دونم یک روز هم می رسه که من خداحافظی کنم واز این جمع برم و می دونم باید زودتر از اینها تشکر می کردم از دوستانی که همیشه همراهم بودن و کمکهای زیادی به من کردن ولی فرصت مناسبی جز امروز پیدا نکردم ، شاید این اخرین فرصت برای من باشه ودیگه فرصتی به این خوبی پیدا نکنم .

پس اجازه بدید در ابتدا از دو نفر از قدیمی ترین دوستام که هر دو یک اسم دارن ( مجید ) تشکر کنم ، این دوستان هنوز هم من رو تحمل می کنند وکمک های زیادی تا به امروز به من کردن ، خودشون می دونند لازم نیست معرفی کنم وبیشتر بگم ، ولی تا امروز اگه چیزی یاد گرفتم در زمینه های مختلف ، به خاطر کمک وهمراهی اونها بوده ، حتی گاهی مشورت با اونها باعث میشد ، بهترین تصمیم رو بگیرم ، یکیشون همشهری منه واز همین مشهد ، مشاوره ی خوب ایشون ، رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و نفر بعدی هم ، اگه بگم لحظه های زیادی با ایشون هم صحبت بودم و صحبتهای مفیدشون همیشه باعث شده من به خیلی از اشتباهاتم پی ببرم و اجازه دادن تجربه های تلخ رو با حضور پنهانی ایشون ، تجربه کنم . توی بدترین شرایط توی این دنیای مجازی من رو همراهی کرد وتنها نذاشت .باورتون نمیشه ، اگه بگم خیلی بدی ها کردم که ایشون چشمپوشی کردن . شاید اگه این نوشته من رو خودش بخونه منظورم رو متوجه بشه . حتی به خاطر کمک ایشون من با بچه های خوب تبیان آشنا شدم و اگه الان هنوز می تونم سری به این وبلاگ بزنم و فعالیتم رو اینجا قطع نکنم به خاطر کمک ایشون بوده . از هر دوی این دوستان تشکر می کنم ، کاش می تونستم جبران زحمات بیکرانشون رو بکنم .

بقیه دوستانی که بعداها باهاشون آشنا شدم و لحظه های شیرینی رو کنارشون تجربه کردم ، مثل مسعود عزیز ومحمد عزيز و رهگذر عزیز و سامان عزیز و سپیده عزیزم و نیمای عزیز ، که این دوستان هنوز هم همراه لحظه های من هستند . بقیه دوستان که تعدادشون غیر شمارشه ، توی تبیان باهاشون آشنا شدم ، خواننده نوشته های من با اسم n@sim 20 هستند ، مثل مصيبت عزيز و حامد عزیز و پسر خاله حامد و مارشال عزیز و قلب شکسته عزیز و کبوتر مهربون و . . . و رزصورتی عزیزم و مهسای عزیز و یاسمن عزیزم وسوگلی وغریق ومريم و مهتاب و غوغای خاموش و فواره عزیزم و خیلی های دیگه ، باز هم آشنایی خودم رو با این دوستان مدیون محبتها وکمک های همون دوست عزیزیه که در ابتدا گفتم .

تشکر می کنم از همه این دوستان .

نوشته های این وبلاگ شاید خیلی هاش به چشمتون آشنا باشه ، ما بین این نوشته ها ، نوشته هایی رو قرار دادم که خودم نوشتم و به قول یکی از دوستان وبلاگ نویس ، هر کسی توی نوشته های خودش ، یک جورایی درد ودل میکنه ، من هم درد ودلهام رو لا به لای این نوشته ها پنهان کردم .

امیدوارم تنهام نذارید و من رو بیشتر راهنمایی کنید .

فـــدای هـــمـــتـــون نـــســـیـــم . . .

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

مـــرداب زیـــبـای زنـــدگـــی مـــن . . .

مرداب زندگی ام از من تمام لحظه های شیرینم را گرفتی ولی تو را زیبا خطاب می کنم

مرداب زندگی ام از من عزیزانم را در طول زمان بودنت با من گرفتی اما باز هم تو را زیبا خطاب می کنم

مرداب زندگی ام از من عمرم را بگیر اما باز هم من تو را زیبا خطاب می کنم

مرداب زندگی ام از من زمان زیادی را گرفتی ولی باز هم من تو را زیبا خطاب می کنم

چون تو مرداب زندگی من هستی ، تو همون مرگ تدریجی من هستی

تو همونی هستی که به من غم رو هدیه کردی ، تو همونی هستی که باعث شروع گریه هام شدی

تو باعث شدی من خودم رو بشکنم ، تو باعث شدی خاطرات تلخ زندگیم بیشتر به چشم بیاد

تو خیلی چیزها رو از من گرفتی ، خیلی چیزها رو ، خیلی کسا رو

ولی این تو بودی که باعث شدی من به خودم بیام و دست نیازم رو به طرف خدایی دراز کنم که همیشه با من بوده وهست

تو باعث شدی که من توی این شرایط خدا رو داشته باشم هر چند من از روی جهل و نادونی خودم خدا رو از یاد می بردم

تو من رو به خدا نزدیک می کنی ، تو من رو بیدار وهوشیار میکنی

تو بارها و بارها باعث شدی من یادم بیاد کی هستم وچه جایگاهی دارم

تو به یادم همیشه انداختی که من نیازمند و محتاج فقط و فقط خدا هستم و بس

وهیچ کس نمی تونه کمکم کنه جز اونی که من رو آفریده

برای همین می خوام تو رو مرداب زیبای زندگی خودم خطاب کنم

تا همه بدونند تو بهترینی هر چند وقتی با منی بدترین لحظات رو سپری می کنم

پس می خوام همیشه با من باشی ، می خوام تنهام نذاری

می خوام کاری کنی که همین طور گدای درگه خدا باشم . . .

نــرو از کــنــارم ای مـــرداب زیــبــای زنـــدگـــی مـــن . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

حنجره از نبودنت قصد خروش می کند

داد که می زند فقط پنجره گوش می کند

فکر نگاه و خنده ات توی همین اتاق ما

باز بـلـیـت درد را پـیـش فروش می کند

کفش گلوی کوچه را سخت فشار می دهد

پای مــرا قــرار ما آبــلــه پــوش می کند

کاسب کهنه کار من ، باز بساط می کنی

جنس دلت به شهرما ، خوب فروش می کنی

عشق حراج می کنی ، قلب اجاره می دهی

نرخ خـریـدنـت مــرا خانه به دوش می کند

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

بی ذکر علی صومعه و ديری نيست - کس را پی درک ذات او سيری نيست

گويند که از غير علی چشم بپوش - هر جا نگرم علی بود ٬ غيری نيست

 

* * * يا امير المومنين حيدر* * * 

 روز ميلاد امير مو منان حضرت علی ابن ابيطالب و روز پدر و روز مرد رو به تمامی مردان ايران زمين تبريک ميگم ....

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤

تقديم به تمام پدران جز ....

تــقــدیــم بــه

روح سبـز پـدرانـی کـه

بــا قـــــامــتـــشــان ، اســـتـــواری

و بــا لــبــخـــنــدشـان ، زنــدگــانـی را بـه فـرزنـدانـشـان آمــوخــتــنــد . . .

جمله بالا رو تقدیم می کنم به پدرانی که ، پدر بودن برای فرزندانشون . و تبریک میگم به اینگونه پدران و فرزندان که از وجود هم استفاده مفید می کنند و کردن . حتما می دونید برای من پدر هیچ معنایی نداره وهیچ شخصیت خاصی برام نیست ،اما چون روز پدر نزدیکه دلم می خواد از کسی بنویسم که هیچ وقت احساسش نکردم .

خوشبحال کسانی که درک درستی از معنای پدر دارن ، من که بی نصیب موندم از مهر پدر، فکر نکنید پدرم مرده ، نه هست ، وجود داره اما هیچ وقت وظیفه پدرانه خودش رو انجام نداده .

میگن دختر به پدر وابسته میشه و پسر به مادر ، اما من به مادرم وابسته شدم بر خلاف خیلی از دخترها .

دخترم و از مهر پدرهمیشه محروم . نیاز دارم به مهر پدر، به لبخند پدر ، به نگاه پر از محبت پدر ، اما هیچ وقت به این نیاز نرسیدم و میدونم نمی رسم . حسرت داشتن پدری خوب تو دلم پوسیده و مرده .

کاش پدری می داشتم که می تونستم با افتخار به همه نشونش بدم وبگم این پدر منه .

کاش پدری می داشتم که دستمو توی دستش بگیره و گرمای دستش رو با تمام وجود حس کنم .

کاش پدری می داشتم که روز پدر به فکر اون هم می بودم وتشکر می کردم از زحماتش و با بوسه ای به دستای پر از مهرش بهش می گفتم چــقــدر دوســتــش دارم .

کاش میشد بگم پدرمن لنگه نداره تو دنیا ، تک و هیچ کس مثل اون نیست ، و من تنها از وجودش زجر میکشم وباعث عذابه منه ، اما می دونم پدری که وظایف پدرانه خودش رو انجام نمیده زیاده ومن تنها نیستم .

زحمت میکشه ،نه برای من وبقیه افراد خانواده برای خودش وبرای مردم زحمت میکشه ،شاید بگید این که بد نیست پدری داری که به فکر مردمه ، بد نیست خوبه اما کاش همون قدر که به مردم اهمیت میده ما هم براش مهم بودیم .

من می دونم ثمره یک عشق نیستم . چرا باید تشکر کنم از پدری که باعث شده من وارد این دنیای پر از نامردی بشم .

من که می دونم وجود من باعث صبر مادرم شده و این زندگی رو تحمل کرده ، چرا خوشحال باشم که باعث شده 9 ماه رو توی مکانی مقدس و پاک زندگی کنم و چشم به این دنیا باز کنم .

من که می دونم پدرم ، پدری نکرده ، چرا از اون بنویسم . وقتی برام مهم نیست .وقتی آرزوی نبودش رو دارم تا بودنش .

خیلی ها به من میگن این طوری شکایت نکن از همه،خدا قهرش میاد . می دونم اما خدا هم می دونه و مطمئنم تنهام نمی ذاره و نذاشته تا حالا ،اگه تنهام میذاشت مطمئنا تا حالا حتما خودکشی کرده بودم ، اگه تنهام می ذاشت مطمئنم تا حالا صبر نمی کردم وتحملش نمی کردم .حالا دیگه مطمئنم خدا هر آزمونی که می گیره صبرش رو هم میده . من صبر کردم فقط به خاطر مادری که دوستش دارم وبرام همه چیزه ، مادرم تمام وجود منه ، تمام زندگیه منه .

شاید باور نکنید اما من عشق رو از مادری یاد گرفتم که خودش هیچ وقت برای پدرم الهه عشق نبوده.شاید بگید مادرت نمی تونه بهت یاد بده ، اما از نظر من تونسته خیلی خوب عشق خودش رو نثار من کنه و به من یاد بده عشق یعنی چی .به من یاد داده همه رو دوست داشته باشم وبه همه به یک اندازه ارزش وبها بدم ، حتی همیشه به من در مورد پدرم هم سفارش می کنه ، که احترامشو نگه دارم ، این کار رو تا حالا انجام دادم ، اما هر وقت بی حرمتی و بی احترامی اون رو به مادرم یا هر کس دیگه ای دیدم ، همون رفتار رو با خودش کردم ، متاسفانه هر وقت با احترام باهاش حرف زدم ، بی احترامیش رو دیدم و مجبور به عکس العمل مشابه خودش شدم و وقتی از رفتارم انتقاد کرده ، گفتم که از خودش یاد گرفتم ...

من عشق رو تو نگاه ولبخند مادری یاد گرفتم که کم نظیره ، برای من بی نظیره . من از صبر واستواری و استقامت یک مادر زندگی رو یاد گرفتم ودارم یاد می گیرم .

اگه بتونم توی زندگیم ، صبور ومقاوم باشم و معلم عشق به عزیزترین افراد زندگیم باشم این رو مدیون مادرم هستم ولی خوب می دونم از نظر مردم به حساب پدری نوشته میشه که هیچی نبوده وهیچ کاری برام نکرده . مجبورم به خودم مدام بگم عقل مردم به چشمشونه . هر چی می بینند باور می کنند .

وقتی جایی میرم ومردم به من میگن خوبی هات به پدرت رفته ، یا میگن از همچین پدر خوبی ، باید دختر خوبی هم به ثمر بیاد،نمی دونید چقدر ناراحت میشم ، آخه چرا مردم باید سهم مادرم رو به حساب اون بذارن .

این نهایت بی انصافیه . من اگه خوبی از نظر دیگران دارم ، این خوبی رو مدیون مادری هستم که به من درس زندگی داد با وجود اینکه خودش هیچ وقت زندگی نکرد .دلم می خواد بیشتر بگم ولی اشکهام دیگه اجازه دیدن صفحه رو نمیدن .

شرمنده از همتون ، انتظار زیادی ندارم فقط می خوام از پدر برام نگید ونصیحت نکنید من رو . چون شما تو زندگیه من نبودید و نیستید . از این جور فکرها هم نکنید که من از مردها بدم می یاد ...من عاشق مردهایی هستم که مردانگیشون به من ثابت شده ... پس مرد باشید نه نامرد .

. . . گر همسفر عشق شدی ، مرد سفر باش . . .

این جمله فقط برای آقایون صدق نمی کنه . این جمله برای هر دو طرف مناسبه وگفته میشه .ولی نامردی مردها رو بیشتر دیدم .

  

سالهاست به دنبال دستای گرم تو می گردم ....اما هميشه دريغ کردی

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤

خسته شدم

چه کسی می داند که چه تنهاست دلم ؟

هیچ کس از دل من خبر نداره ، کسی نمی دونه چه روزهای سختی رو دارم می گذرونم ،

صبر هم اندازه ای داره ، نمی دونم کی کاسه صبرم لبریز میشه ... ولی دیگه طاقت ندارم

خیلی تنهام ، خیلی . . . چقدر سخته ، میون یک جمع بزرگ قرار بگیری ، ولی تنهای تنها باشی ،

تا حالا چطوری صبر کردم ، که تونستم به این سن برسم ، 20 سال از عمر زندگیم گذشت و تموم شد

الان 21 سالمه و یکی ، دو دونه خاطرات قشنگم ، را دارم لا به لای تلخ ترین خاطراتم گم می کنم.

دلم می خواد یک جای ساکت و آروم پیدا کنم و هر چقدر می خوام بلند ، بلند گریه کنم .

یک بغض نشکسته دارم که سالهاست داره گلوم رو فشار میده و حنجرم رو آزار میده .

یک قلب ترک خورده دارم که هیچ کس ترکهای قلبم رو ندیده ، یک عالمه حرف وشکایت دارم

یک چشم پر از خون و منتظر ، منتظر برای جاری شدن چشمه اشکم .

یک جسم خسته و فرسوده دارم که به نظر میرسه جوون وشادابه .

یک روح آزورده دارم که ذره ، ذره داره از داغ دلم می سوزه و راه فراری نداره جز سوختن .

و احتمالا دلی دارم به بزرگی دنیا که هنوز هم جایی برای نگهداری غم های من داره

و رعایت نمی کنه حال وروزگار بغض نشکسته وقلب ترک خورده من رو که هر آن ممکنه هر دو با هم منفجر بشن .

دلم شاید بزرگ باشه ولی خیلی دیوونه است که فقط به فکر گنجایش خودشه .به فکر ظرفیت بقیه قسمتها نیست .

صبرم رو که قربونش بشم ، صبر نیست سنگه ... یک سنگی که دلش می خواد قلب و بغض نشکسته من رو آزار بده .

دیگه خسته شدم از این همه آدم که فقط یاد گرفتن نصیحت کنند ، فقط یاد دارن بگن ، صبر کن ، چیزی نگو ، حرفی نزن ، درست میشه ، تموم میشه ، . . .

اینها رو من هم گاهی به بعضی ها گفتم ، خیلی خوب می دونم ویادم هست ،ولی ای کاش ما آدم ها به جای نصیحت همدیگه و دعوت به صبر ، توان این رو می داشتیم که به هم کمک کنیم وهمدیگه رو توی شرایط سخت زندگی تنها نذاریم ، به بهونه اینکه نمی خوایم دخالت کنیم ، یا به ما ربطی نداره ، یا اینکه مشکلات خودمون بدتره یا اینکه هر کسی باید به فکر خودش باشه ، یا اینکه به هم بگیم اینها امتحانات الهیه ، برای سنجش صبر وتحمل ما .

قبول دارم خدا داره امتحان می کنه ، اما فقط یک نفر رو امتحان نمی کنه ، همه رو امتحان می کنه تا ببینه چقدر تحمل داریم وچطور به هم کمک می کنیم و چطور با ان مشکل کنار میایم .

چرا بهانه می یاریم که خدا داره تو رو امتحان می کنه صبر کن .... به جای این حرف کاش میشد کمی کمک کنیم به هم برای حل مشکل طرف مقابلمون .

گاهی به جایی میرسم که با خودم میگم ای کاش پسر بودم ، تا می تونستم تکیه گاه خوبی برای مادرم باشم .

ولی بعد از خودم سوال میکنم از کجا معلوم اگه پسر بودم ، نامرد وقدر نشناس نبودم وتوی همچین شرایطی مادرم رو تنها نمی ذاشتم ؟؟ . . .

گاهی هم میگم کاش مثل خیلی ها توان این رو داشتم وخودکشی می کردم ، شاید اگه اعتقادی به خدا نداشتم این کار رو خیلی وقت پیش می کردم ولی متاسفانه می دونم خدایی هم هست که نظاره گر همه ماست و همه چیز رو می بینه و به همه چیز آگاهی داره ، متاسفانه می دونم که بهشت وجهنمی هم هست ....

گاهی هم با خودم میگم من که این دنیا رو ندارم ، می دونم انقدر هم گناه کردم که اون دنیا رو هم از دست میدم ، پس قید همه چیز رو بزنم و خودکشی کنم . اما بعد . . .

این یکی دو روزه فقط کارم شده گریه و نگرانی از اتفاقات بعدی که قراره بیفته ،نوشتم یا پدرم رو میکشم یا خودم رو ، اما میدونم این کار هم جرات می خواد که من ندارم ، این بار هر حرفی به مامان میزد من جواب میدادم ، تنها من نبودم که حاضر جواب بودم و از هیچ حرکت وحرفی نمی ترسیدم ، خوشبختانه خواهربزرگترم هم بود ، باز هم اون اول با آرومی باهاش حرف زد که دهنشو ببنده وهیچی نگنه ، ولی من می دونستم اون با ارامش حرف تو گوشش نمیره ، باید سرش داد میزدم تا بفهمه ، دیگه هیچ قدرتی نداره ، این همه سال مامان سکوت کرد وحالا من وخواهر بزرگترم تنها پشتوانه اون هستیم ، دیشب بلاخره خواهرم هم وقتی دید ، حرفی رو متوجه نمیشه ، روش من رو بهترین روش دید و خیلی راحت حرفهاش رو زد ...

تنها من و اون تا تونستیم ، جلوش وایستادیم ، اگه خواهرم اون لحظه نمی بود ، یک دقیقه هم تحملش نمی کردم . . .

هر چی که بود اون شب با رفتن خواهرم تموم شد ، ساعت 12 بود .فکر می کردم مامان ممکنه فشارش پایین بیاد ولی آخر شب این خودم بودم که حسابی فشارم پایین آمده بود . . .مامان خیلی صبرش زیاده ، با چه قدرتی تحمل می کنه ؟؟

یادم می یاد یک بار که پرسیدم ، تنها جوابش این بود که به خاطر شما ، که دخترید تحمل کردم ومی کنم ، اون موقع بود که من هم تحمل کردم ، فقط به خاطر مامان ... خیلی سخته دختر بودن و صبر کردن و دم نزدن ...

از این تنهایی بدم می یاد ، خیلی تنها شدم ، کسی هم از دلم خبر نداره ، فقط میگن ، صبر کن ، اون پدرت ، اما نمی دونند اون به فکر هیچ کس نیست جز خودش و . . . ازش بدم می یاد ، ازش متنفرم ، آرزوی مرگش رو سالهاست که دارم ، اما انگار بیشتر به عمرش اضافه شده ، حالا که اون عمرش طولانی شده ، کاش از عمر من کم بشه و خیلی زود بمیرم وراحت بشم ، دیگه تحمل دیدن وشنیدن حرفهای خودخواهانش رو ندارم ... خــــســــــــتـــــــه شــــــــدم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

ستاره ها را می بینم

هر شب

با این که دورند

و تو را در روز هم نمی بینم

کاش ستاره بودی

* * * *

امروز همش از تو می نویسم

کاش بودی ودستای گرمت رو می تونستم احساس کنم

کاش بودی . . .

مادر بزرگ عزیزم ، لابه لای ستاره ها تو کدوم ستاره ای

کدوم درخشش شبانه ای ، کدوم حضور پر ترنمی

کدوم ستاره هستی ، چشمام رو به کدوم ستاره خیره کنم تا تو رو خوب ببینمت

کاش بودی ، تا من سیر ، سیر نگات کنم

کاش بودی تا بگم دوست دارم ، برات می میرم

حالا نیستی و هر روز نیازم به تو بیشتر میشه

حالا نیستی که بوست کنم بگم دوستت دارم یه عالمه

نیستی ، حالا فدای همه میشم تا به تو برسم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

چيزی بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره... کابوس رفتنت بگو از روياهای من بره

آه اگر روزي چشمانم زبان بگشايند!
چه درد و دلها كه نخواهند گفت
چه گلايه ها كه نخواهند كرد
آه اگر روزي چشمانم زبان به گلايه بگشايند! . . .

برق شادي را از چشمانم تو ربودي
چشماني كه پر از شور و نشاط بود
لبريز بود از شادي و شيطنت
گويي قهقهه مي زد، هر صبح كه خورشيد تازه مي شد
چشمانم پر از شور و اميد بود

چه آمد بر سر چشمانم؟
چرا سكوت مي كني؟
مي خواهي بگويي كه هيچ نمي داني؟

چه شد كه امروز، گويي آسمان بغض چندين ساله اش را به چشمان من هديه كرده؟
تاريكي و سكوتي سهمگين ، به جاي برق شور و شادي در چشمانم لانه كرده
انگار هر لحظه طوفاني در چشمانم بر پا خواهد شد
بي تاب و بي قرارند و پريشاني شان را
هيچ كس نمي خواهد دريابد

اين است حكايت چشمان پر شورم ، امروز

چه آمد بر سر چشمانم؟
چرا سكوت مي كني؟

پاسخ چشمانم را چه خواهي داد ،. . . نمي دانم ؛
در روزي كه زبان بگشايند
آه اگر روزي چشمانم زبان بگشايند!
آه اگر روزي چشمانم زبان به گلايه بگشايند! . . .

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

چـــه بـــگــــويــم ، نـــمـــيـــدانـــم ! . . .

حال و روزم خود گوياي همه چيز است
نبودنت ، زخم عميقي است

كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم
به كابوسي مي ماند ، كه گويا تمامي ندارد
كي صبح مي شود ، نمي دانم
اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد
آرام در دل شب پنهان ميشوم
تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است
روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند

يادت هست؟
از رفتن كه مي گفتي ، صدايم بي صدا در سينه مي شكست
مي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد

بايد به خواب مي رفتم ،اين كابوس در تقدير من بود

حالا كه نيستي ، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند
آسمان چه بر من سخت مي گيرد
روزها چه عمر درازي دارند ،شبها چه پر تشويش و نا آرام اند

بي پناهي دستانم را مي بيني؟
مي شنوي آواي تنهاييم را؟

هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود
نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند
در روزهاي نبودنت ، از ياد مي روم
هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟
آشفتگي و دلتنگي ، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي و رفتي
يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست

چه بگويم . . . نمي دانم
چشمانم خود گوياي همه چيزند
نبودنت ،

زخم عميقي است

* * * * *

کاش میشد بگم برگرد اما برگشتنت محاله

حالا تو باید انتظار آمدن من رو بکشی

حالا تو دستات رو بلند کن

و دعا کن زودتر بیام پیشت

دلم برات خیلی تنگ شده

دعــا کــن قـــســمــتــم بـــشــه مــرگ

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

وقتي چشاتو مي بينم . دنيا مي ريزه تو چشا م

دلم مي خواد پر بکشم , برم توي آسمونا

چه تور بگم دوست دارم , روم نميشه قشنگ من

دلم مي خواد پيشم بودي , منو مي بردي تا خدا

يني ميشه

يني ميشه , يه روزي پيش من باشي

قشنگ ترين ستاره اي که تو نگاهمه باشي

چه تور بگم دوست دارم , مي خوام کنار من باشي

مي خوام که تو ملکه تمام لحظه هام باشي

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

عشق را گر فرياد کردي خطاست
تن بسوزد جان بسوزد اين رواست
عشق عادات قلوب مومنين
عشق پروازست با شوق و يقين
روح چون پروانه ايي در عشق گل
مي رود بالا ببيند روي گل

از طرف لادن عزيزم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

آســمــان هـــوای گـــریــــه دارد امـــا . . .

خسته ام بگذارید دلم را در گوشه آسمان دیگری بیاویزم

بگذارید کمی بایستم تا دنیا از بالای سرم رد شود

بگذارید اشکهایم ، غم ها را از چهره زندگی بشوید

بگذارید پشت این پنجره ها بمانم . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

رفتي و بي تو دلم پردرده

پائيز قلبم ، ساكت و سرده

دل كه مي گفتم محرم با من

كاشكي مي ديدي بي تو چه ترده

اي كه به شبهام ، صبح سپيدي

بي تو كويري بي شامم

اي كه به رنجام رنگ اميدي

بي تو اسيري در دامم

با تو به هر غم سنگ صبورم

بي تو شكسته تاج غرورم

با تو يك چشمه ، چشمه روشن

بي تو يك جاده م ، كه سوت و كورم

اي كه به شبهام ، صبح سپيدي

بي تو كويري بي شامم

اي كه به رنجام رنگ اميدي

بي تو اسيري در دامم

چشمه اشكم بي تو سرابه

خونه عشقم بي تو خراب

شادي وبي تو مثل حبابه

سايه آه ، نقش بر آب

رفتي و بي تو دلم پردرده

پائيز قلبم ، ساكت و سرده

اي كه به شبهام ، صبح سپيدي

بي تو كويري بي شامم

اي كه به رنجام رنگ اميدي

بي تو اسيري در دامم

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

زندگی

زنــدگـــی . . .

زندگی بازی نیست ،

من بازیگر بازیچه های قلب خویشم . . .

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

تقديم به بهترين کسم

* * * تقدیم به عزیزترین کسی که داشتم و از دست دادم * * *

گل به گل ، سنگ به سنگِ این دشت یادگاران تو اند

رفته ای اینک

و هر سبزه و سنگ در تمام دَر و دشت ، سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک

اما آیا باز می گردی ؟!

چه تمنای محالی دارم ،

خنده ام می گیرد! . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

باز کن پنجره را !

در سحرگاه سر از بالش خوابت بَر دار

کاروانهای فرمانده خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را ، من نشان خواهم داد به تو زیبایی را

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد ،

که در آن شوکت پیراستگی ، چه صفایی دارد

آری از سادگیش ، چون تراویدن مهتاب به شب ، مهر، زآن می بارد

باز کن پنجره را !

من تو را خواهم برد ، به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن ، صحبتی نیست ز دارایی داماد وعروس

چهره ای نیست عبوس

کودک خواهر من ، در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد

کودک خواهر من ، امپراتوری پُر وسعت خود را هر روز ، شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تو را می داند ، نام تو را می خواند

گل قاصد آیا با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را !

من تو را خواهم برد ، به سر رود خروشان حیات

آب از این رود به سر چشمه نمی گردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را !

صبح دمید . . . .

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

 

اگه سبزم ، اگه جنگل ، اگه ماهي ، اگه دريا

اگه اسمم همه جا هست ، روي لبها تو كتابا

اگه رودم ، رود گنگم ، مثل بيدها اگه پاكم

اگه نوري به صليبم ، اگه گنجي زير خاك

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه پاكم مثل معبد ، اگه عاشق مثل هندو، مثل بندر، مثل قايق ، مثل پارو

اگه عكس چل سُتونم ، اگه شهري بي حصار

واسه آرش تير آخر، واسه جاده يك سوار

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم ، توي تابستون دستاي تو برفم

اگه حرفهاي قشنگ هر كتابم ، براي اسمت چندتا دونه حرفم

اگه سيلم پيش تو قد يه قطره ، اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تنپوش بلند هر درختم ، پيش تو اندازه دگمه ي پيرهن

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه تلخي مثل نفرين ، اگه تندي مثل رگبار

اگه زخمي زخم كهنه ، بغض يك در رو به ديوار

اگه جام شوكراني ، تو عزيزي مثل آب

اگه ترسي يا كه وحشت ، مثل مردن توي خواب

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم ، توي تابستون دستاي تو برفم

اگه حرفهاي قشنگ هر كتابم ، براي اسمت چندتا دونه حرفم

اگه سيلم پيش تو قد يه قطره ، اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تنپوش بلند هر درختم ، پيش تو اندازه دگمه ي پيرهن

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم

 

  
نویسنده : nasim m ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤

← صفحه بعد